تبليغاتX
رها و شهرزاد
می نویسم دلواژه هایم را برای شهرزاد

خیلی بده آدم غم کسائی رو که عاشقشونه ببینه،آره من تو دنیا عاشق دو نفرم اول شهرزاد و بعدش مادرم اما هر کدومجای خودشونو دارن عشق به شهرزاد هیچ وقت با عشق به مادرم قاطی نمیشه چون شهرزاد عشق زندگیمه و مادرم یه عشق بزرگ مادر و فرزندی.و این که می گم خیلی سخته آدم غم معشوغاشو ببینه منظورم اینکه امروز دل مامانم گرفته بود اونم بد جوری اونم از دست کسی که مادر من براش هر کاری کرده ازروزی که این فرد به دنیا اومده تا حالا که بچه های خوشگلی داره مامانم دلش گرفت چون این آدم به جای اینکه بابت کار بدی که در حق مادرم کرده بود عذر خواهی کنه تازه دست پیشو گرفت پس نیافتده و این خیلی بده خیلی.

توضیح:شهرزاد کجائی تا من دورت بگردم و قربونت برم الهی فدای اون نیشخندات بشم

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:18 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

سلام ،سلام به شب،سلام به درد،سلام به عشق،سلام به دلتنگی،سلام به گریه های بی اشک،سلام به پنچ شنبه،شب عاشقی.سلام به همه شما شاید بپرسید که چرا به پنجشنبه سلام کردم ،به این شب سلام کردم چون پنجشنبه شب بود عاشقیم شروع شد درست ساعت دوازده شب.بعد از آن هر پنجشنبه تا صبح باشهرزاد حرف می زدیم حرفائی از عاشقیهامون از ناراحاتیمون از شادیامون از بچه بازیهامون از ....شاید بیشتر افراد عصرهای جمعه دلگیرند ولی من پنجشنبه هاست که دلتنگ می شوم به خدا تا می آید پنج شنبه ها به سر برسدو من به رخت خواب رم بارها اشک تا روی پلاکنم می آید و به واسطه قولی که داده ام باز هم اشک خود را به اعماق چشمانم می سپارم و نمی گذارم جاری و رها شوند.باورتون نمی شه پنجشنبه تا صبح به آی دی شهراد خوب قصه هایم نگاه می کنم و نگاه می کنم و نگاه تا آنکه شتیئ چراغش رنگ روشنی بگیرد ولی تفسوس افسوس که نمی شود و این شکلک یاهو باز هم خواب آلود می ماند.
راستی امروز ساعت 4 بعد از ظهر بود که ناگهان صدای زنگ مشهوره شهرازد از موبایلم به صدا درآمد ولی تک زنگی بود از جانب او که اگر موقعیت من مساعد است به اوئ زنگ بزنم ولی صد حیف که نمی توانستم اینقدر ناراحت شدم که در این پنجشنبه ی دلتنگی این سر و این قلب هر دو به درد آمده اند دردی که سخت است و زیاد ولی شوق وصال است و شوق دیدار که و شوق اشتیاق که این دردها را شیرین می کند و چه شیرین است حتی جان دادن در راه شهرزاد.خدایا شهرزاد را از چشم بد و از ظلم و غم حفظ کن.

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:19 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

سلام،امشب دلم هوای شهرزادو کرده اما این دلتنگی پریشونم نکرده بلکه امشب مشتاقش شدم و مثله همیشه یه جورائی نیازمندش،امشب از اون شباس که دلم هوای خنده هاشو کرده هوای نازهاشو هوای اون قربون صدقه هائی که برای من می رفتو من تو خودم غش می کردم از خوشی اما به روم نمی اوردم(بسکه من بدجنسم) هوای اون لحظه هائی که تو چشماش زل زده بودمو می خواستم بگم دوست دارم اما نتونستم.باورتون میشه من تا حالا نتونستم بهش بگم دوستش دارمو عاشقشم نه از سر غرورم باشه نه من کلا راهت به همه می گم دوستت دارم اما به شهرزاد نمی تونم بگم آخه هرچی فکرشو می کنم می بینم که تو این دوتا کلمه نمی تونم اوج احساسمو بیان کنم ولی خوب یه کلمه ای دارم که بهش می گم و سعی می کنم اوج احساسمو تو اون بگم می دونم نمی شه ولی خوب چیکار کنم یعنی گاهی وقتها به جا اینکه بهش بگم شهرزاد اون کلمه رو که فعلا باید مخفی بمونه از نظر شماها(البته شرمنده ها بعدا توضیح می دم چرا نباید بگم بهش چی میگم) هستو می گم.نمی دونم به خدا نمی دونم گاهی وقتها می خوام چی بگم می دونید نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی نمی دونم چرا من با اون همه استعادی که خدا به من داده بود نتونستم به اون موفقیتهائی که باید می رسیدم نرسیدم، البته به یه سریشون رسیدم اما به یه سریشون هم نه.مثلا من و یکی از دوستان قدیمم با هم طرح اولین موتور خودروئی که به جای بنزین آب می سوزند وخروجی هم به جای کربن هیدروژن می دادو تو جهان مطرح کردیم البته متاسفانه به دلیل اینکه وقتی که این طرحو مطرح کردیم نمی تونستیم از عهده مسائل مادیش بر بیایم تا عملیش کنیم این طرح یک طرح موند تا جائی که چند وقت پیش از تلویزیون شنیدم چیزی شبیه به این موتور در کره جنوبی ساخته شده،باورتون نمی شه اون شب چه حسی داشتم اینگار دنیا رو کوبونده بودن تو سرم آخه طرحی که ما داده بودیم اونم طرحی که برای اولین بار تو دنیا مطرح شده بود،دزدیه شده بود البته نمی شه اسمشو گذاشت دزدی چون ما از روی بچگی طرحمونو انحصاری نکرده بودیم و البته این مرکز تحقیقات به ظاهر محترم هم برای طرح ما که جدا از اینکه طرح خودمه یه طرح انقلابی در عرصه صنعت بود اندکی ارزش قائل نشد و با عدم راهنمائی و عدم کمکش باعث شد تا این تکنولوژی جدید از دست ایرانو ایرانی دور بمونه،البته من طرحها و تئوریهای تخقیقاتیه زیادی داشتم ولی متاسفاه همش به دلایل مختلف به مرحله اجرا نرسید هر چند که تمام طرح های من در حال حاضر ساخته شده و بعضی هاشو دارین همتون تو خونه هاتون ازش استفاده می کنین ولی خوب فکر کنین طرح پایه اساس و زحمتش ماله شما باشه ولی به دلیل یه سری مشکلات از مادی تا معنوی تحقیقات شما با نام فرد دیگری به مرحله عمل رسیده باشه و هیچ جا نه اسمی از شما باشه و نه سودی به شما برسه ونه کسی باور کنه که این طرحا ماله تو بوده!آخ دیدین دلتنگیهام به کجاها کشید دلتنگی های من برای شهرزاد یه ترس تو وجودم انداخته که نکنه این همه تلاش برای رسیدن به شهرزاد بی پاداش بمونه و بهش نرسم.بچه ها برامون دعا کنین مخصوصا برای شهرزاد یادتون نره به خدا به دعاهای تک تکتون محتاجیم مار ا دعا کنید و ما هم شما را دعا می کنیم.

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 2:28 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

امروز بعد از مدتها با یکسری از فامیلامون رفته بودم پارک و داشتم با بچه ها بازی می کردکه یهو این آقای قلب هم تصمیم گرفتن ضد حال بزنن و از خودشون علائم درد نشون دادند و من رو از انجام ادامه بازی محروم ساختن و یک ضد حال اساسی بر بنده مرحمت فرمودند،منم که شما بهتر از همه می دونید این قلب دردمو فقط شهرزاد می دونه برا همینم رفتم نشستمو یه دروغ جور کردمو(من الان سوسکم چون دروغ گفتم خدا سوسکم کرد) گفتم که دلم درد گرفته نمی تونم بازی کنمو هزارتا بهونه دیگه که از زیر بازی در برم،خلاصه بعد از یه بحث کوچیک با فامیل که چرا مثلا دلم درد می کنه رفتم رویه یه صندلی از همین گرد سیمانی ها که تو پارکها هست نشستم این صندلی صاف روبری حوض پارک بود که رقص آب قشنگی هم داشت خلاصه ما نشستیم به نظاره کردن جریان اب حوض و تحمل درد قلب و گوش کردن به یکی از همین آهنگهای جدید خانم مهستی که بازهم روحم به سوی خانه ی یار پر کشیدو منو بی صبر شهرزاد کرد منم که دیدم موقعیت مساعده (البته بعد از انجام یک عمل مرموزانه و چشم انداختن به اطراف) موبایلو از تو جیب مبارکم در اوردمو رفتم تو بخش مالتی مدیاش بعدش پیکچرز و بعد یه سرکی تو فولدر شهرزاد کشیدمو عکسهای اونو نگاه کردمو خودمو آروم کردمو البته یواشکی یه چندتا بوسه هم به صفحه موبایلم که عکس زیبای شهرزاد روی اون نقش بسته بود زدمو بعد کلی درد دل با شهرزاد تو دلم از مالتی مدیای موبایلم خارج شدمو دست در کیف با وفایم(از این جهت با وفا که در بدترین شرایط هم اندکی مال دنیا درونش پیدا میشه و منو همیشه حداقل تا خونه با موجودیش رسونده)کردمو مقداری پول کثیف را هزینه خرید بسکویت و پفک کردمو بقیه را از این خرید معاف کرده و با بقیه شروع به قتل پفکها نمودمو سرانجام به خانه مان برگشتم و تا 10 شب با فکر شهرزاد سر کردمو بعدش هم درس وحالا هم که این مطلبو اینجا به یادگار گذاشتم البته شام هم امشب به به ماکارونی خوردم یه قابلمشو تنهائی خوردم تقربا یه بسته ماکارونی بود.خلاصه جونم براتون بگه که من یعنی رها دیگه نمی تونم مثله قبل جست و خیز بکنم و این قلبه داره ناز می کنه اما من از رو نخواهم رفت و به دکتر مراجعه نخواهم رفت یا قلبه منو می کشه یا من قلبرو.

توضیح:1.از اینکه لحنم امشب تغییر کرده بود شرمنده، جو"صادق هدایت"بودن منو گرفته چون داشتم یکی از داستانهای اونو تو کتاب می خوندم.2.حدس میزندید موبایل من چیه خیلی راهنمائیتو کردما تو متن؟3.آهنگی که از خانم مهستی گوش می دادم همون که میگه:"فکر نکنی دوریو اینجا نیستی" بودش.

توضیح ویژه:شهرزاد الهی قربونه اون دستای کوچولت برم که دوتاش با هم نصف یه دست منه.

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:17 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت