سلام ببخشید که خاطره نمی نویسم و توضیح اینا سرم شلوغه خلوت که شد حسابی براتون قضایارو تعریف می کنم دو شنبه ایشالله دیر دیر دوشنبه می تعریفم
سلام،گاهی وقتها آدم از بعضی ها یه کارائی رو می بینه که عمرا فکرشو نمی کنه این آدم همچین کاریو بکنه و وقتی می بینی طرف دست به این کار زده دهنت تا دو روز باز می مونه و به قول خودمون "کف بر"میشی،این اتفاق درست دو روزه پیش برای من افتاد یعنی مادرم کارائی کرد و حرفائی زد که من دهنم برای دو روز باز مونده بودش و مطمئنم اگه به شهرزاد هم بگم اونم دهنش باز می مونه هر چند یه سریشو گفتم و یه کمی قاطی کرد و دهنش باز موند اما اتفاق اصلیو بهش نگفتم و در اولین فرصتی که ببینمش حتما بهش می گم و لی چون می دونم اینجا رو نمی خونه یعنی نمی دونه فعلا اصلا وبلاگی وجود داره اینجا میگم،شاید باورتون نشه و لی شهرزاد پیش مادر من حتی شاید بیشتر از من عزیز باشه هر چند مادرم اونو هنوز ندیده (خدائیش نمی دونم چه سری هست که این دوتا جفتشون می گن ما نمی خوایم حالا با هم روبرو بشیم از خواهرهای خوبم هر کی می دونه دلیل این کارشون چیه توی قسمت نظرات به من اطلاع بده تا بلکه من از این جهالت در بیام)و شهرزادم،ماردمو نیدیده اما خوب مادرم همش میگه که تو اگه اونو می خوای باید براش تلاش کنی باید کاری کنی که وقتی من میام برای خواستگاری اون از خانوادش شهرزاد ترسی نداشته باشه و استرسی از اینکه به خاطر مادیات یا تحصیلات یا هر چیز دیگه ای خانوادش مخالفت کنند تو وجودش نباشه و همچنین خانواده اون هم به تو اعتماد کنند که محافظ و شوهری خوبی برای زنت خواهی شد!خلاصه پر حرفی کردم بزارید برم سر اصل ماجرا،دوروزه پیش یهو مادرم یه گردنبند زنونه اورد داد به من گردنبندی که من یه سری پشت یه مغازه گفتم فکر کنم این به شهرزاد بیاد ولی خوب طبق عادت کمروئیم روم نیومد جلوی مادرم اونو بخرم و ازش گذشتم و گفت که اینو بده شهرزاد از طرف خودت چون من می دونم تو آدم نیستی که برای عشقت برای زنت بیای چیزی بخری همینو گفت مامانیو گردنبندو داد به من،ماردم راست میگه من آدم کادو بخری نیستم انچنان یعنی شاید یه جورائی خجالت می کشم که برم تو یه مغازه و یه چیزه زنون و دخترونه بخرم و طرف حس کنه دارم برای دوست دخترم می خرم و لی اخه شهرزاد دوست دختر من نیست عشقمه زن منه عمر منه شهرزاد قصه ی 1001 شبه ی زندگیه منه(الهی قربونش برم)،و وقتی این حس از فروشنده به من منتقل میشه من تقریبا از ناراحتی میریزم بهم چون خودتون که می دونید مردم چه فکرائی روی آدم می کنن هر چند که من به فکر مکردم بهائی نمی دم و فقط شهرزاد برام مهمه ولی خوب با این مردم هم باید تا اخر عمرمون زندگی کرد دیگه!
خلاصه با اونکه مادرم گفت اینو از طرف خودت بده به شهرزاد ولی من از طرف مادرم بهش تقدیم میکنم وحرف مادرمو که گفت اینو به جای عیدی که باید به شهرزاد می دادی و چون ازش دور بودی نتونستی بدی بهش به اون بده!(حالا بیچاره حاج خانومه ما نمی دونه که من عیدیمو به شهرزاد دادم اونم یه دستبند قشنگ که برای شهرزادم کوچیکه آخه فداش بشم دستای خیلی ریزه میزه و خشگلی داره،این از الطافش هست که من برای خرید طلا باید کمتر هزینه کنم!)جونم براتون بگه که ایم مامانیه ما بعد جوری خاطر خوای شهرزاد هستش چون مادرم منتو عاشقانه دوست داره شاید بگید همه مادرها همینجورن ولی وقتی از نزدیک رابطه منو مادرمو ببینید میگید همچین مادر و پسری کم هستش چون صمیمت ما و عشق علاقه بین ما سر به فلک میزاره به ح التی که همه می دونن اگه حرفی به مادر من بزنند و توهینی(به قوله خودمون گنده گوشه ای )بهش بگن من بد جوری قاطی می کنم و دیگه سرم نمی شه اون فردی که این حرفو زده کیه و تا حنجرم اجازه میده سر اون فرد داد و فریاد می کنم به طوری که یه بار با عموم این کارو کردم و صدام تا سه چهر هفته گرفته بود!خدائیش من آدم عصبانی هستم ولی از این عصبیهائی که خودشونو کنترل میکنن ولی وقتی این دیگ اعصابشون به جوش اومد هیچ کس و هیچ چیز جلو دارشون نیست!ولی کلا خیلی آروم کم حرف و خجالتیم به طوری که برا گفتن قضیه عشق منو شهرزاد به مادرم ماه ها طول کشید تا تونستم بگم و آخرش دوست مادرمو واسطه این قضیه کردم که به مادرم بگن که آره این حج رهای ما دلشو باخته و تو این سن و سال کم بد جوری خاطر خوای یه دختر خوشگل و خوشزبونو کار درست و ماه با روحی بزرگ(البته روح شهرزادم کمی بهم ریخته بود که کم کم داره بهتر میشه)شده و للبته جالب اینجاست که قضیه عاشق شدن منو شهرزاد وقتی بین مادرمو دوستشون که من بهشون می گم "خاله"لوو رفت باعث شد تا دوتا عاشق دیگه که مدتها بود می خواستن داستان عشقشونوبه خانوادهاشون بگن و نمی تونستن این کارو بکنن و علی رقم فکرشون با موافقت هر دو خانواده روبرو بشن و کلی خوش بگزرونن یادتون باشه یه بار این قصه رو کامل براتون بگم که این قضیه عاشقی ما چجوری باعث رسیدندوتا عاشق دیگه که چهار سالی از منو شهرزاد بزرگترند بهم شد!
توضیح:خانومی می بینی چه مادر شوهر توپی داری کارش به مولا خیلی درسته ها و عشق پسرشو از پسرش بیشتر دوست داره خوش به حال خانومیه من که همچین خاطر خواهائی داره!
یه درخواست دعا:دوستای خوبم کسائی که از اینجا دیدن می کنید جه بار اولتونو اینجا رو می بینید و چه اینکه با قصه عشق منو شهرزاد تقریبا آشنائیت و مشتری های قدیمی این داستان واقعی زندگی دوتا هستین ازتون می خوام برام دعا نید که مادر شهرزاد منو باور کنه و قبولم کنه!و رابطشو با من خوب کنه و این کینه ای از من تو دلش داره پاک بشه من دعاهای همتون می خوام تا پشت سرم باشه و خدا منت سرم بزاره و به واسطه دعاهای شما دوستای خوب و پاکم این خواست منو برآورده کنه!به خدا خودم هم هنوز نیم دونم چرا فکر می کنن من عاشق نیستم از هوس هست که دارم برای شهرزاد جون میدم!(آخه اونا شناختی هم از من ندارن و ندیدن که تاحالا من کار بدی کرده باشم و خدائیشم تا حالا کار بد و گناهی نکردم و اولین و آخرین دختر تو زندگیه من شهرزاد هستش و خواهد بود!)
فعلا یا علی خیلی پر حرفی کردم بابت غلط های املائی و تایپی هم عذر خواهی می کنم!
خوب این تعطیلات لعنتی هم بالاخره داره تموم میشه!و من دوبراه می تونم با شهرزادم بحرفم و اونم با من خدای نزار ما از هم دور باشیم!می دونید هر وقت من از شهرزادم یکم دور میشم می فهمم که شدت و شوق و شوره عشقم به اون زیادتر شده و این یعنی خوشبختی!الما از خدا می خوام که دوری هاو بیشتر از یک روز طول نکشه آخه تو این یک روز هم قدر خوشگلترین آدم دنیا دستم میاد بیشتر از همیشه و هم بیشتر از یک روزو ما دوتا نمی تونیم تحمل وای خدا کمکش کن فردا امتحانشو توپ بده و با شوق و سرحال بیاد تا با هم بحرفیم خدایا همیشه بهت محتاجیم خدایا همیشه یار و همراه خانومیه من باش نزار هیچ وقت تنها باشه همشیه کمکش باش و تو هر کاری راه درستو بهشه نشون بده.
توضیح:ببخشید هنوز روی آرزوهام فکر نکردم آخه سرم بد جوری شلوغه از یه طرف کارای سایتم هست از طرف دیگه دلتنگی برای شهرزاد و از طرفی ارتباط قشنگم با خدا و از طرفی هم کارای مربوط به کشف رمز بزرگترین مشکل بیشتر شماها که بعضیهاتو ن ازش گذشتین و بعضیهاتون تازه قرار بگزین اگه این کشف رمز من تحقق پیدا کنه شاید برای همیشه از شر این مشکل راحت بشیم!حالا بماند رمز چیو دارم می کشفم!
شاید بر عکس خیلی از شماها من از تعطیلات بدم میاد می دونید چرا خوب معلومه چون نمی تونم از خوشگلترین عشق دنیا شهرزاد خانومی با خبر باشم و این خیلی بده خیلی باورت بشه یا نه ولی الان که تازه یه روزو نیمه ازش بی خبرم داره سختیه دوریشبه استوخانم می زنه و درد استخوانم رو حس می کنم نگید به شهرزاد عادت کردی چون عادت هم بخشی از عشقه یه بخش بزرگش یه بخش نسبتا بزرگش هست ولی عادتی هست که نمی شه ترکش کرد به هیچ وجه نمی شه ترکش کرد،خلاصه جونم براتون بگه که این تعطیلات بدجوری زد تو حس و حاله منو شهرزاد.دلم براش خیلی تنگه خیلی زیاد دلم می خواد گریه کنم ولی نم یتونم یعنی قول دادم گریه نکنم هر چند دو سه باری قولمو شکوندم ولی خوب سعی من بر اینه که قولمو که به شهرزاد دادم نشکونم.وای دیگه دارم قاطی میکنم این تعطیلات کی تموم میشه خداااااااااااااااا
توضیح: خانومی،خوشگله من،جونیه من،دلم برات یه ذره شده ها،می دونم امشب میای اتاقم منم اتقمو به مناسبت حضورت عطر میزنم مرتبش می کنم و خلاصه خوشملش(درست نوشتم خوشمل منظورم بود یعنی خوشگل) می کنم چون خوشملا باید فقط به جاهای خوشمل بیان!
توضیح۲:از آنارام هم تشکر میکنم که منو تو بازی آرزوه دعوت کرده!من به زودی آرزوهامو می نویسم و بعد ۵ نفرو انتخاب می کنم!(کی می خواد انتخاب بشه؟
)اینم لینکش!