سلام،امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود روزی که ساسر خوشبختب و خبر خوش بود خبرهائی که دل من رو و دل شهرزادمو شاد کرد.
امروز شهرزاد من دوبراه اومد شرکگتمون صدای تق تق در شرکت می اومدمن بلافاصله رفتم در و باز کردم دیدم شهرزاد پشت دره با اشتیاق در رو باز کردم و با شوق تموم نگاهش کردم خیس عرق بود کلاهش دستش بودو داشت صورت سرخ و خستشو باد میزد اخه با دوچرخه اومد یه مسیر طولانیو با دوچرخه پا زده بود و اومده بود اونم تو اون گرمای صبح وقتی رسیده بود شرکت ساعت حدود 10 صبح بود،بعد از احوال پرسی پرسیدم دوچرخه رو کجا کجاشتی گفت گذاشتم دمه در منم گفتم بیا تا بریم بزاریمش تو پارکینک شرکت اینقئدر خسته بود که پشت در شرکت وایساد و من تنهائی رفتم دوچرخه آبیه خوشگلشو بستم به میله ای توی پارکینگو اومدم،رفیتم بالا وتوی اتاق من نشستیم اتق من هم که به تازگی عوض شده و دیگه تنها نیستم و با دوتا از همکارام هم اتاق شدم برای همینم به همکارام گفتم که شهرزاد زنه رسمیه منه (خوب درسته توی شناسنامه ها ثبت نیستیم ولی ما از شب ولنتاین عهد بستم که با هم باشم و از لحاظ شرعیو احساسی زن و شوهریم)و خوب حلقه هم که داریم دیگه هیچ کس شک نمی کنه و فقط بعضی ها میگن شما ها هنوز خیلی کوچولوئید اما من گفتم عشقه دیگه کاریش نمیشه کرد.
شهرزادم نشسته بود و گرمش بود شالشو شل کرده بودو داشت بادشو می زد من که دیدم خیلی گرمشه رفتم براش آب بیارم که یه همکارام گفت رها این چه وضعه آب بردنه وایسا تویه چیز درست حسابی بدم اب ببری (دستش درد نکنه)آب و برای شهرزادم بردمو دادم بهش خورد و کمی اروم گرفت و از عطششش کم شد همکاری منم که خدا وکیلی از فهم بالائی برخوردارند اتقو به بهانه صبحانه ترک کردند و منو شهرزادمو تنها گذاشتن تا راحت باشی من که فقط از شدت شوق به شهرزادم زول زده بودم و یه دل سیر نگاهش کردم و هی ورائی نگاهش کردم که تا حالا اینجوری نگاهش نکرده بودم شهرزادم هم یه کم که نگاهم کرد گفت من دیگه رها نگات نمی کنم پرسیدم چرا؟گفت که اخه اگه بیشتر نگات کنم ممکنه اختیارمو از دست بدمو یه کاری بکنم که برات بد یشه(وای که این دختر خوبه و منو می خواد به خدا چاکرشم و جونمو برای زنه گلم می دم)من که هیچی حالیم نبود فقط داشتم نگاهش می کردم اونم سعی می کرد نگاه نکنه ولی داشت با گوشه چشمش نگاه می کرد کلی حرفیدیم ومن از اینکه می خوام گیتار بخرم براش گفتمو اونم تائید کردو گفت شاید بتونه این خستگی این مدتو کم کنه و یکم روحت آروم کنه!خدائی اون قبل اینکه منم چیزیو بگم می دونه چی می خوام بگم!خلاصه بعد یه مدت خیلی دلم می خواست ماچش کنم اخه یک ماه و نیمه که ماچش نکرده بودم،اما من که روم نمیشه و خجالت می کشم بعد شهرزاد یه نگاه تو چشمام کرد و این نیازو توی چشمام خوندو صورتشو اورد جلو تا ماچش کنم بعد هم یه ماچه محکم به هم کردیمو کلی حال کردیم مدت زمان زیادی هم دستامون توی دست هم بود که از شوره عشق زیر اون باد مستقیم کولر دستامون عرق کرده بود!کلی حرف زدیم حرف زدیمو حرف زدیم که به مرتبه من کاری کردم یا بهتر بگم حرفی زدم که که خودم توش موندم!حدس میزنید چی گفتم؟آره من بعد از این همه وقت عاشقیمون برا یاولین بای توی روش بهش گفتم"خانومی ما قربونتونیما!"شهرازدم که خوشحال شده بود برای انکه خوشحالیشو نشون نده تا من بازم روم بشه از این کارا بکنم بهم گفت رها میری یه سر به دوچرخم بزنی منم که جو گرفته بودم با سرعت رفتمو اومدم بعد که رسیدم بالا قلبم گرفت شهرزادم که حاله منو دید کلی ناراحت شد امم خوب دیگه جفتمون با این حال من کنار اومدیم و می دونیم هر لحظه ممکنه که رها قلبش بگیره یا حتی وایسه ،ساعت داشت 11 میش،ه اون باید 11 میرفت،برای همین هم راه افتادیم و با هم از پله های شرکت رفتیم پاینن به پله های اخری که رسیدیم من بازم کاری کردم که خودم توش موندم من شهرزادمو بغلش کردمو گفتم ماچو میدی بیاد؟اونم منو ماچید،اما نا قلالبمو ماچید یکمی هم باش بازی کرد هر چند همه این ماچمون 1 ثانیه هم نشد اما اون به قول خودش یه دور فضا نوردی کرد!یه کم همو فشاردادیمو رفتیم بییرون ،با هم و در کنار هم رفتیم طرف پارکینگ و دوچرخشو براش بزا کردمو تحویلش دادم بعد رفتیم دمه که ازم خداحافظی کنه و بره اونم دستشو دراز کردویه دست محکم به هم دادیمو اون سوار دوچرخه شدو رفت تا این مسیر 35 دقیقه ای شرکت تا خونرو طی کنه ووقتی رسید بنا به خواست من که دلواپسش نشم اومد توی مسنجر یاهو و کمی با هم چت کردیم و از حالو هوای امروز گفتیمو خوش گزروندیم هر چند یاهو مسنجر قاطی کرده بودو پیغامامون دیر میرسید.
توضیح:امروز خوب من زنگ زدم تا قیمت گیتار بگیم.
توضیح2:فدای خانومیه مهربونم بشم که این همه استرسو به خاطر من تحمل میکنه!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توضیح3:من به خانومی گفتم قول نمی دم بعدا توی زندگیه مشترکمون عصبانی نشم چون کلا آدم عصبی ای هستم اما قول می دم عصابینیت همون لحظه فروکش کنه و خانومی هم گفت طوری نیست من کارمو بلدم و می دونم باید چیکار کنم که تو عصبانی نشی یا اگر هم شدی فوری خوب بشی و همیشه ارزو کنی که عصبانی بشی تا منم اینطوری آرومت کنم .ای ناقلای من الهی فدات بشم زنه گلم.
توضیح4:خدا رو شکر اینگگاری داره بعد از یک سال اعتراضم به نتیجه دانشگاه نتیجه میده و من قراره 5 شنبه برم جلسه ببینم که میشه و ایا قبول می کنن کهمن از اول مهر ماه بشم دااشنجوی رسمیه رشته نرم افزار داشنگاه کارگر یا نه که شواهد بر این اساس هست که تا نود و نه درصد اوضاع به سوده منه بچه برام دعا کنید.
توضیح5:امروز خیلی حرف زدم شاید خسته شدید اما دستم می نوشتو نمی تونستم جلوشو بگیرم شرمنده و در ضمن بابت اینکه متنها یکمی ممکنه خسته کننده و غلط تایپیو املائی باشه عذر خواهی می کنم!
فعلا یا علی مدد![]()

دلم که میگیره نمی دونم چیکار کنم،تنها چیزی که آرومم می کنه حضوره شهرزاده ولی در این روزای دوریه قبل عقدکنون باید یه جوری از دنیا آزاد بشم و فکرم راحت بشه بالاخره اینگاری چارشو پیدا کردم آره یه گیتار مشکی فردا می رم ببینم می تونم بخرم یا نه، می خوام فقط بنوازم با هر ضربم داد بزنم و حرف بزنم دلم می خواد بنوازم اونقدر که توی نغمه ساز زندگی کنم عشاقی کنم و غرق بشم بزنم و با صدای بلند بخونم برای شهرزاد دلم می خواد یه گیتار مشکی داشته باشم نمی دونم چی شده فقط گیتار گوش می دم همه چیم شده گیتار،زنگ موبایلم گیتار آهنگهائی که نغمه گیتار توش زیاد باشه رو بیشتر دوست دارم و باشون زندگی می کنم،خوشبختانه خانومیم عاشق گیتاره می دونید یکی دیگه از آرزوهام اینکه با خانومی کنار دریا توی شب بعد از ساعت دو شب با دوتا گیتار بشینیم بزنیمو بخونیم تا صبح و حال کنیم .
فدای خانومیم بشم![]()

امشب مهستی هم با رفتنش از بین ما حاله خرابم را خراب تر کرد!
مهستی جان تو برای من همیشه سبزی همیشه در یادمی همیشه محبوبمی و بدان با آلبوم آخرت آلبوم"از خدا خواسته"روح زندگی به من دادی!امید از درهای بهشت بروریت گشوده باشد.
روحت شاد،جایگاهت زیبا،یادت ماندگار،شعله صدایت همیشه روشن، عشق اشعارت همیشه فروزان
شهرزادم
دیدی مهستی هم رفت آه ای دله من![]()
خدایش بیامرزد
سلام،امروز گفته بودم قرار بود خانومی بیاد شرکت اما نیومد ولی آنلاین بود پرسیدم چیه که نیومدی؟گفت یه خبر بهتر دارم و اونم اینکه مامان بابا میرن مسافرت و ما دو روز می تونیم با هم باشیم هر جفتمون تو فضا بودیم داشتیم از خوشحالی بالا پایئن می پریدیم که تلفن خونشون زنگ زد دینگ دینگ دینگ،این قسمت و از زبون شهرزاد
می گم:
-بله؟
-سلام مامان خوبی؟
-سلام مامانی خوبید شما خسته نباشید چه خبرا؟
-شهرزاد
سریع غذا رو حاضر کن من جلسه دارم میام نناهارو میرم مدرسه دویاره.
-چشم.
-راستی شهرزاد
ما می ریم سفر فعلا کنسل شد!
-چرا پس مگه قرار نبود برید؟
-تو چیکار داری ما فعلا نمی خوایم بریم همین!
-خدافظ
-خدافظ
شهرازد
به من:
-رها،رها جونم اخه چرا،آخه چرا خدا زد حال میزنه؟
-شهرزاده
گلم چی شده چرا ناراحتی خوشگلم؟
-رهاااااااااااا آخه چرااااااا؟
-چی شده گلم دلم پکید چت شد یهوئی؟
-رهای من بمیرم برات که نمی شه امروز همو ببینم
.
.
.
و حرفای دیگه که گفته شد و من حوصلشو ندارم بنویسم!
حسمو درک می کنید!
توضیح:به شهرزادم
امروز گفتم یه مدتیه که بد جوری خستمُخیلی زود عصبی میشم و ممکنه یهو یه حرفی یا کاریو بکنمکه از خستشگی باشهُبچه ها خیلی خستم اعصابم هم این روزا ریخته به هم اگه از شدت نوشته هام کم میشه شرمندتونم و بیشتر از اون شرمنده شهرزادم
هستم!
فعلا یا علی![]()
سلام ببخشید این یکی دوروزه نتوستم بنویسم آخه همچنی مریض احوال بودم الانم همون جورم اما سر درد به زور هزارتا ایبوپرفن بهتر شده و می تونم بنویسم!خلاصه بینیم داره کنده می شه،گلومم که از شدت سرفه ها خونریزی داخلی کرده!اما وقت اینکه برم دکتر رو نداشتم.خوب بگزریم،یک شنبه روز بدی بود چون از ماه تابان زندگیم بی خبر بودم،وقتی از اون خبر ندارم اصلا روی فرم نیستم عصبی می شم دست و دلم به کاری نمی ره همش می خوام بخوابم یعنی خودمو به خواب بزنم!خلاصه میریزم به هم هر چند درکش می کنم موقعیتش برای ارتباط با من خیلی سخته!الهی فداش بشم!خلاصه قراره دو شنبه دوباره بیاد شرکت اما اینبار اهالیه شرکت و همکارام می دونن ه حج خانومه ما زنمونن و عشقمون!اتاقه منم عوض شده و رفتم پیش دوتا از همکارای دیگم و دیگه تنها نیستم تو اتقم این هم حسن داره و هم عیب؛حسنش اینه که وقتی شهرزادم میاد پیشم کسی شک نمی کنه که درایم چیکار می کنیم!و اما عیبشم اینه که به اون اندازه ای که باید راحت نیستیم!
امشب من رفتم یه کم به خودم رسیدم تا فردا که خانومی میاد خوشگل باشم!اصلا توی پوست خودم نیستم که فردا خانومیو می بینم می دونید عاشقا خوب می فهمن عشق یعنی چی و اما شماهائیکه که هنوز عاشق نشدین و مزه عشقو نچشیدید باید خدمتتون بگم شاید امروز به حال و هوای ما بخندیم مثله قبلنای ما اما الان خودمائی که می خندیدم توی عشق این نعمت بهشتی غرق شدیم!عشق آدمو عوض می کنه آدمو شجاع ،با معرفت،مسئولیت پذیر و مهمتر از همه بزرگ می کنه و باعث رشد آدم میشه!می دونید منو شهرزادم این رشدو حس کردیم میگید چجوری عرض میکنم.ما همیشه برامون سوال بود که اگه بچه هامون هم مثله ما عاشق شدن مخصوصا توی سن پائین ما چیکار بکنیم ؟مدتها بود برای این سوال ج.ابی نداشتیم اما چند روز پیش جوابشو پیدا کردیم و این یعنی بزرگ شدیم و عقلمون رشد کرده!و اما جواب اینکه ما نباید مزاجم بچه ها بشیم باید به اونا کمک کنیم تا راهشونو بشناسن و بعد در مورد هر دو نفر تحقیق کنیم واز قصد واقعیشون سر در بیاریم و با هر دوشون ملاقات کنیم راهنمائیشون کنیم قول بگیریم و یادشون بدیم مسئول باشن و پای حرف و عشقشون بایستند و این جواب ادامه داره اما گفتم که حالام خوش نیست بسکه دماغمو کشیدم بالا سرم سبز شده عین این شکلکه شده قیافم
!
توضیح:خانومیه گلم،خانومیه مهربونم در یک کلام بگم که خیلی می خوامت و خیلی چاکرتونم!![]()
![]()
![]()
۱.اسمم فقط!
۲.نوشته باشن شهرزاد همیشه دوستت دارم!
۳.این شعر وداع از فروغ فرخ زاد عزیز(خدایش بیامرزد)
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشك
آه، بگذار كه بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم، خنده بلب، خونين دل
می روم، از دل من دست بدار
ای اميد عبث بی حاصل
سلام،امروز خیلی ها فهمیدن زنه من و عشق من شهرزاده!می گید چجوری عرض می کنم:
پنج شنبه ساعت ۸:۳۵ صبح:در شرکت باز بود اتاقه من روبروی در ورودی ناگهان قلبم به صدا در اومد!صدای پا می اومد صداش آشنا بود!یک نفر از در شرکت باز شد یه دختر بود با یک مانتوی لی و شلئار لی با چشمائی عینکی و دستی که در ان شیرینی بود!چهره اونو دیدم کسی جز شهرزاد نبود!
پنج شنبه ساعت ۸:۴۵ صبح: شهرزاده گلم کنار من نشسته از در اتاقه من یکی از همکارام میاد تو و ناگهان شهرزادو می بینه کمی مکث سلام و احوال پرسی و میرود چند لحظه بعد با چائی وارد می شود!و من هم شیرینی که شهرزاد اورده بود به همکارا می دم همه می پرسن مناسبتش و من میگم فعلا سکرت هستش
!شهرازدمو نگاه می کنم می خندیم دردو دل می کنه با هم حرف می زنیم شاده شاد و خندون اصلا توی دنیا نیستیم!خدا هم کمک کرد و اینترنت شرکت توی زمانی که خانومی اونجا بود قطع شد و من بیکار بودم و فقط خانومیو می دیدم!
ساعت ۹:۱۵ صبح پنجشنبه:صدای زنگ اومد تاکسی بود اومده بوددنباله شهرزاد که بره آخه یواشکی اومده بود خانومیم![]()
![]()
ساعت ۱۰:۰۰ صبح پنجشنبه:به خونشون رسیده ان میشه کلی می حرفیم از کارائی که می خواستیمب کنیم و یادمون رفت حتی یادمون رفت همو بماچیم!شهرزاد می گفت دلم لباتو می خواست اما ترسیدم تو شرکت برات بد بشه!منم دلم می خواستا
بعد از کلی چت و اینا باید می رفت حرفی زد که کمی دله جفتمون گرفت و خوشیمونو کور کرد ولی کاری نمیشه کرد باید ساخت تا به هم برسیم و خیالمون راحت باشه!
ببخشید حسو حال این زمانو نگفتم!خودتون می دونید حسمو اما میگم چرا نگفتم!
ساعت ۲۱:۰۰ پنج شنبه :دلم گرفته بود پا شدم رفتم خونه دوتا عاشق که عین ماست زندگیشون تو سنه ما عاشق شدن ناراحتیای ما رو کشیدن و حالا یه پسر ۸ ساله دارن و من فوئق العاده دوستشون دارم چون خانومه عین شهرزاده و آقاه هم عین منه حتی اخلاقامون!
ساعت۲:۰۰ بامداد :این دوتا عاشق دارن منو می رسونن خونه بعد یه پارک که به خواست من رفتن!توی راه یه ماشین عروس می بینیم دوتا از این آدمای کثیف با موتو میان و اعصابه دااد رو میریزن به هم و می خوان عروسیو به هم بزنن منو مرد عاشق هم عصبی میشیم چون از این کارا نفرت داریم با اینکه همه فامیلای عروسو داماد نشستن تو ماشیناشون و می بینن منو مرد عاشق پیاده میشیم میریم مجلو طرفه اون دوتا نامرد کیم داد میزنیم و فراریشون می دیم!میریم طرف ماشین عروس باات دادهائی که زدیم ازشون عذر خواهی می کنیم و براشون آرزوی خوشبختی می کنیم و کمی هم بدرقشون می کنیم عروس خانوم هم کلی دعامون می کنه
و این ارزش داره ولی خدائی من نه اعصابم از اون خبر کمی به هم ریخته بود حسابی داد کشیدم که گلوم گرفته و قبل نوشتن این مطلب خون بالا اوردم!
شدت داد حنجره خودمو زخم کرد!
الانم اینا رو نوشتم اگه حسمو ننوشتم چون از کاره اون دوتا مرد عصبیم منو این مرد عاشق چقدر مثله همیم عاشق زنامون سنه عشقمون برابر غیرتمون یه جور افکارمون یه جور دیوونگیمون یه جور شوخی هامون یه جور خلاصه عین همیم!ما اهل دعوا نیستیم اصلا ولی برای یه همچین آدمائی باید یه کمی توپ و تشر اومد تا بلائی سره عروسو دوماد نیارن!خدایا این عروسو دومادو خوشبخت کن منو شهرزادم زودتر به هم برسون!مشکله جدیدمونم حلش کن تا بیشتر کنار هم باشیم![]()
راستی من به همه همکارام امروز عصر گفتم این خانومی که دیدن شهرزاد بود همسره من تاریخ عقدمون روزه ولنتاینه!ولی مشکلاتی هست که نمیشد دائم عقد کنیم و به همینشم راضیم فعلا!