تبليغاتX
رها و شهرزاد
می نویسم دلواژه هایم را برای شهرزاد

امروز صبح شهرزاد فقط 15 دقیقه فرصت داشت تا در غیاب خانوادش با تلفن آزادانه حرف بزنه و این دختر دوردونه من از همین 15 دقیقه برای من استفاده کرد و این تایم رو به من اختصاص داد الهی من دورش بگردم این دختر خیلی مهربونه خیلی!خو این 15 دقیقه رو گل گفتیم و گل شنیدیم اون از دلتنگی هاش گفت و از درد و دل هائی که عموش(عموش بهترین دوست سابق من بود و هنوزم اون رو دوست دارم ولی اون منو دوست نداره!و البته این عموش بود که باعث آشنائی من با شهرزاد به صورت اتفاقی شد!)باهاش کرده بود گفت آخه شهرزاد خوب می دونه که من عموئی رو خوب میشناسم بالاخره دو سال باهاش هر روزمو طی کردم و براش سنگ تموم گذاشتم باهاش پروژه می نوشتم(منظروم برنامه های کامپیوتری گفتم که من برنامه نویسم و مدیر شبکه)و هر وقتی عموئی دلش میگیره چون شهرزاد اونو فوق العاده دوستش داره همیشه از من می پرسه که رها چیکار کنم حالش خوب بشه و منم سعی می کنم در حد توانم برای دوستی که حالا عموی همسرم هست  و یک سال تمام هم هست ندیدمش مایه بزارم!
داشتم از شرکت میمومدم خونه توی پارکینگ بودم و داشتم قفل دوچرخه مشکی و زردمو باز می کردم که موبالم زنگ خورد هندزفیری توی گوشم بود و ندیدم که کیه گفته الو بفرمائید که دیدم یه صدای مشتاقه و گرم یه صدای زیبا یه صدای ملکوتی میگه سلام خوبی....البته به  دلایل امنیتی شهرزاد نمی تونست درست با من حرف بزنه ولی هر جور بود به من رسوند که امروز بعد از کلاسش خودش تنهائی با دوچرخه میره خونه و ازم خواست اگه می تونم برم دنبالش با هم بریم منم که از خدا خواسته گفتم به روی چشم الهی فدات بشم مرسی خیلی خوشحالم  کردی و بعدش خدافظی کردیم.
اومدم خونه ناهارو خوردمو نشستیم با بابائی و مامانی بازیه ایرنو از ماهواره تماشا کردیم و بعدش من رفتم ریش تراشو برداشتم صفائی به صورت پر از جوشم که با ته ریش مزین شده بود دادمو صاف وصیقلیش کردم جوری که بشه روش لیز می خورد!بعد هم رفتم حمام و طرفای ساعت 18:30 از خوه با دوچرخه زدم بیرونو رفتم طرف کلاس شهرزاد البته خیلی زود رسیدم برای همینم هم رفتم توی خیابونهای اطراف چرخی زدمو گاه گداری میرتفم طرفای آموزشگاه و دوچرخشو میدیدم و شهرزادو توی ذهنم تصور می کردم بالاخره انتظارها تموم شدو اومدش و با هم رفتیم اون که ماشالله خیلی تند میرفت مثل قدیمای من ولی من الان قلبم نیم زاره زیاد تند برم ولی شور جوونی و عشق سرعت و اینا گاهی وقتها کنترلمو از دستم می گیره و یه ویراژهایئ چه با ماشین چه با دوچرخه می دم که قلبم بعدش یه درد حسابی میگیره!
خلاصه،با شهرزاد رفتیم رسیدیم به خونشون رفتیم توی یکی از کوچه های اطرافو برای سه دقیقه حرف زدیمو دوباره جدا شدیم کلی راه رفتیم ولی فقط 15 دقیقه با هم بودیم ولی بازم شکر خدا که نعمت دیدن شهرزادو به من نسیب کرد!
توضیح :از بس که طرف راست صورتم از بالا یابرو تا زیر چونم درد میکنه نتوستم درس بخونم!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:8 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

سلامُاز امشب دوباره دارم درس می خونم چون شهرزاد بهم گفت بخون و من هم شروع کردم هر چند فقط یه ماه فاصله دارم با امتحان ترم یک و کلی کتاب اما همه تلاشمو می کنم خودمو به نرمه قبولی برسونم و شاید شدیم دانشجوی رسمی داشنگاه پیام نور رشته فناوری اطلاعات!خوب الان دارم از بحث ماتریلیسم و انگیزاسیون بلند میشم برای همینم مغزم قاطی کرده موندم آی تی رو چه به اینا اما خوب باید خوند دیگه چاره نیست زیاد نمی نویسم فقط بگم دلم بر خانومی یه ذره شده چون از دوشنبه ازش بی خبرم خانومی قربونت برم الهی!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 1:20 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

دستامو می سپرم به صفحه کلید و می نویسم نم یدونم چقدر متنم طولانی بشه ولی تا جائی که می تونم می نویسم:

امروز دو شنبه بود روزی که منو شهرزادم یه جشن کوچیک دو نفره توش گرفتیم یه جشن پر از احساس پر از زیبائی پر از عشق!خوب آخه سه شنبه تولد شهرزاد عزیزتر از جانمه و ما دو شنبه رو گذاشته بودیم تا با هم یه جشن کوچیک بگیریم.
صبح ساعت 8:30: موبایلم زنگ می خوره!سلام رها خوبی شهرزادم می گم کجا وایسم روبروی کوچه شرکت یا روی صندلی ها بشینم؟ بهشه گفتم اونجائی که راحتری و اون در پاسخ گفت پس من روی صندلی ها می شینم زود بیائی ها منم گفتم به روی چشم تا 3 دقیقه دیگه بهت ملحق میشم.
ساعت 8:35: سلام خانومی خوبی تولده خوشگلت مبارک!خانومی:مرسی ممنون میگم رها میای بریم من این کتابرو بخرم؟من:به روی چشم برو تا بریم.
ساعت 9:5:بعد از کلی معطلی برای کتابها اون هار که سه تا کتاب بود و رو هم شد 17 هزار تومن رو خریدیم و رفتیم تاکسی گرفتیم و نشستیم توش بعد راننده تاکسی به ما گفت بچه ها خیالتون جمع یه جا پیادتون می کنمکه پلیس بهتون گیر نده!من چشمام هشتا شد و گفتم مرسی جناب اما ایشون زنه من هستنو ترسی از پلیس نداریم راننده باز گفت خوب آره اما اینارو که میشناسی این چیزا حالیشون نیست.
.
.
.
.
ساعت10:شهرزاد وسایلشو گذاشت خونه و گفت رها بیا تو خونه تا راحت باشیم و تو هم کادوتو راحت بتونی بدی ولی من مخالفت کردم گفتم وسائلتو بزار تا بریم یه جای مناسبتر چون خونه اگه یهو کسی ببینه آبرومون میره و کلی حرف تو محله پشت سرت در میارن!
ساعت10:5: سوار یه تاکسی شدیم و شهر خارج شدیم و رفتیم توی یکی از شهرستانای اطراف شهرمون تا کسی ما رو اونجا نشناسه و راحت باشیم(عجب  ما بدجنسیما!).
10:15 :رسیدم به شهرستانو پیدا شدیم و کلی دوره اون شهر چرخیدیم هر چی دنبال یه مکان گشتیم که چیزی بخوریم جای مناسبی پیدا نشد و ما هم ناخواسته از کنار رودخانه راه افتادیمو رفتیم تا رسیدیم به یک بیشه به یه جائی که درخت بود درخت بود درخت!چند ماشینم لابلای درختا پارک بود ولی ما هرچی گشتیم اثری از ا نسان ندیدم اونجا!
ساعت10:30: شهرزاد گفت حالا نوبت کادوی غیر مادیته و منم گفتم حالا چه کادوئی می خوای اونم خندید(از اون خنده هائی که من دوست دارم!)و بعد آروم لباشو گذاشت روی لبهام خوب اطراف کسی نبود و خیالمون جمع بود،بعد از مدتی همدیگرو بغل کردیم خیلی محکم در اغوس کشیدیم همو با نهایت عشقش منو به خودش فشار می داد گاه گداری به هم نگاهی می  کردیم و می خندیدم و بقیه وقت سر هامون روی شونه های هم و دستامون دوره کمر هم بود و محکم مثل چسب دوقلو به هم چسبیده بودیم،توی این لحاظ من گاه گداری حرفائی که نتوسته بودم راحت به شهرزاد بگمو در گوشش زمزمه می کردم و اینگاری یک دنیا ارامش بهم داده باشن و اون هم توی بغل من اروم گرفته بود و به قوله خودش داشت انرزی میگرفت من از شدت عشق و احساس بدنم به لرزه افتاده بود و البته حواسم هم به اطراف بود که یهو کسی نیاد اخه حالتمون زیاد مناسب نبود و اگه کسی میومد معلوم نبود چه بلائی سرمون میمود،خلاصه تو همین حرفا بود که  شهرزاد بعد از اینکه گفتم درگوشی بهش :شهرزادم هیچ کس و هیچ چیز با تو عوض نمیشه!بهم گفت عزیزم این همه غصه نخور ایشالله درست میشه و دفعه دیگه زیر یه سقفیم و داریم این کارو می کنیم!اخه بد جوری استرس داشتیم البته شهرزاد که دیگه تو یاین دنیا نبود!

10:55:صدای خش خشی از لابلای بوته ها اومد من سریع نگاهی به اطراف کردم که دو نفر مارو دیدن و من و شهرزادم هم با سرعت زیاد از اونجا دور شدیم وضع ظاهری شهرزاد که مناسب نبود آخه من روسریشو برداشته بودم خلاصه رفتیم از اونجا و باز تیک عصبی من خودشو نشون داد یعنی زانوی پام درد گرفت و نمی توستم راه برم از اونجا دور شدیم رفتیم!
11:5: شهرزاد منو رسوند به ماشینها تا بیام شهرو خودش رفت    طرف خونه مادربزگش اینا!

خانومی تولدت مبارک ایشالله صد سالگیتو شیرنتر و پایان 18 سالگیتو  توی خونه خودمون جشن بگیریم

بچه ها ببخشید نمشد همه چیزو بنویسم اخه دوباره یکی میومد می گفت شما برا هوسینو اینا منم سانشور شده تقدیمتون کردم دیگه خودتون بقیشو بدونین چیه زیادم نشد احساسی و گیر بنویسم اخه خستم!

جالب اینجاس بنا بود بریم کافی شاپ سر از شهرستانو بیشه زار در  اوردیم

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 1:25 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

وقتی که خاکم می کنن، بهش بگین پیشم نیاد
بگید که رفت مسافرت، بگید شماره ای نداد
یه جور بگین که آخرش، از حرفهاتون هول نکنه
طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسهامو، بردارید آتیش بزنید
هر چی که خاطره دارم، برید و از بیخ بکنید
نزارید از اسم من هم، یه کلمه جا بمونه
نمی خوام هیچ وقت تنم و توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره

برو نمی خوام ببینی خونه من خالی شده
همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده
اون که می گفت می مرد برات، دیدی راست راستی مرد
رفت و همه خاطره اش هم، به خاطرت برداشت وبرد

بهش بگید نشست به پات، بهش بگید نیومدی
بگین هنوز دوستت داره با اینکه قیدشو زدی
نشونی قبر منو بهش ندین، خوب می دونه
میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه

 

برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره

[دکلمه]
می خوام رو سنگ قبرم این باشه
می خوام رو سنگ قبرم این باشه:
طلوعی که خیلی غم انگیز بود
قشنگ ترین خاطره عمرم
غروبی که خیلی دل انگیز شد
رو سنگ قبرم بنویس
روزی اومد با امید آخر
ولی حالا بدرقه راهش
داغی که موندش رو دل مادر

این اهنگو خانومیم خیلی دوست داره همش اینو گوش میده.الهی فداش بشم

مرسی از دوست خوبم که اینو تو نظرات برام نوشتن!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:15 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

سلام،امروز شنبه بود یک روز زیبا و غم انگیز!گفتم زیبا،چون صبح آروم آروم داشتم از پله های شرکت بالا می اومدم و مثل هیمشه سرم یر بود و داشتم به پله ها نگاه می کردم و طبق معمول چند تا سرفه نا خواسته که این روزها بد جوری گریبان گیر من شده،ناگهان صدائی زیبا در گوشم طنین انداز شد صدائی با نغمه:"سلام خوبی؟چطوری؟"تمم سلولهای تنم لرزید یک لحظه گفتم این صدا صدای شهرزاد منه ولی قرار نیست امروز بیاد پس چی می تونه باشه ؟سرم و رو اوردم بالا دیدم دخترکی جلوم سبز شد با مانتوی همیشه لی خودش و بازم گفت"سلام ،چطوری؟"این بار نگاهش کردم دیدم بله شهرزاد منه که می خواسته با این کار منو سورپرایز کنه که واغعا این کار رو هم کرد!درب شرکت قفل بود و من و شهرزاد نشستیم روی راه پله ها درست کنار هم و کلی گفتیم و شنیدیم تا همکارنم رسیدند و رفتیم توی اتاق من که این روزها با دوتا از همکارای دیگم که خانمهای واقعا خوبی هستند و شهرزاد منو دست اونا سپرده(از دست این خانومیه ما)هم اتق شده ام،طبق معمول دست و دلم به کار نمی رفت و می خواستم فقط شهرزادمو نگاهش کنم شهرزادی که کمی غیر عادی به نظر میرسید یه جورائی رو فرم نبود التبه این طبیعت شهرزاده چون اون ماهی یکی دوبار این جوری میشه و من دیگه کاملا درک کردم و در این مواقع از اون انتظاری ندارم که بخواد مثله همیشه با من باشه چون می دونم وضع روحیش خوب نیست و تنها چیزی که ارومش می کنه فقط در کنار من بودن هست(نگید این رها از خود راضیه این یک واغعیت هست که تنها چیزائی که ما رو آروم می کنه کنار هم بودنمونه)!خو من باز هم مثله همیشه کمی نگاهم به مانیتور بود و کار و کمی هم نگاهم به شهرزاد و با لبخندهام باهاش حرف میزدم و از این خوشحالم که ما به راحتی می تونیم با لبخند با هم حرف بزنیم و حتی تصمیماته بزرگی بگیریم بدون حتی یک کلمه  که از دهانمون خارج بشه!
ساعت 9 شده بود شهرزاد باید میرفت و من هم همراهیش کردم و رفتم پایین و کمی تابیدیم و من بردمش جائی که اونجا قرار بزاریم تا دوشنبه من مرخصی بگیرم و با هم باشیم!حالا بماند ولی بعدا میگم قضیه این دوشنبه چیه!شهرزاد رفت  ،رفت خریدهاشو بکنه و بره خونه اخه تقریبا همه خرید خونه بر عهده اون هست!برا خودش یه پا مرد هستش این حاج خانومه ما!
شهرزاد خوب می دونه همیشه من دلواپسش هستم برای همینم تا  میرسه خونه یه زنگی به من میزنه و منو از دلواپسی در میاره.این بار هم زنگ زد ولی این تلف ن اون به یک ساعت حرف زدن ختم شد،خوب ما هیچ وقت  این همه حرف نمی زنیم با تلفن جز مواقع اعیاد و وقتهائی که حال یکی از طرفین زیاد خوب نباشه که این بار همونجور که گفتم حال شهرزادم زیاد روی فرم نبود و من هم چون می دونستم به من نیاز داره نمی زاشتم تفلنو قطع کنه و باهاش حرف میزدم و سعی می کردم آروم بشه هر چند من کلا زیاد حرف نیم زنم و اونم به این قضیه عادت کرده!اخرای تلفنمونون بود که شهرزاد با بغض گفت رها؟گفتم جونم؟گفت:می دونستی من 90 درصد از همه حسمو از همه عشقو علاقمو برای تو گذاشتم و فقط 10 درصدش ماله بقیس؟منم گفتم بله که می دونم برای همین مهربونیهاته که همیشه مثله الان خیلی چاکرتونیم!گفت:ولی رها ،شرمندتم امروز نتوستم بهت با نشون دادن علاقم نسبت به تو،تو را از این آرامش بهرمند کنم.منم گفتم خانومی همین که کنارمی همین که میبینم و حس می کنم برام کاففیه و من با تو همه چی دارم و اصلا هم به حرفای بقیه توجهی ندرام!بازم شهرزاد گفت:رهای من به خدا امروز اگه این همه با تلفن باهات حرف زدم یا دلم نمی خواست ازت جدا بشم و تو هم اینو فهمیده بوید و نیم زاشتی ازت جدا بشم به خدا قصدی نداشتم اخه نمی دونم امروز چم شده بود که به در کنارت بودن به همراهت بودن به لمس کردنت به نفس کشیدن در کنارت احتیاج داشتم!منم گفتم خاونمیه من می دونم واقعا نیاز داشتی مم تمام سعیمو کردم امیدوارم تونسته باشم که این نیازتو برطرف کنم و باعث شده باشم آروم بشی..(از اینجا به بعدش خیلی دیگه خصوصی میشه!)
توضیح:خانمه گلم شهرزاد عزیزتر از جانم به خدا منم وقتی کنارتم آرومم و در اوج ارامش اصلا همه بیارهام تسکین پیدا میکنن.
توضیح2:خانومه گلم الهی فدات بشم که اینقدر کم توقعی مهربونی ایمدوارم این همه محبتتو بتون بعدا جبران کنم و بتونم به آزومون که رسیدن به همه و خوشبختیه هر چند الانم با هم خوشبختیم بیشتر برسیم

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:31 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

می نویسم امشب به یاد چشمانه مستت به یاد چشمان زیبایت که از برای منی که عاشق چشم خمارم،سمت و کشیده اش میکنی!می نوسم امشب از روی دلتنگی این دو روزه تعطیلی این دو روز افسردگی!
چقدر سخته واقعا چقدر سخته،به خدای واحد دوریه شهرزاد برایم ملال اور شده بد جوری دیگه توان دوری اش را ندارم مخصوصا از روزی که اولین بوسه عاشقانه و چهار شنبه ای که باز این کار تکرار شد رابهروی لبانش گذاشتم ،شاید بتونم یگم کخ دیگه بد جوری با وجودم یکی شده بعد جوری بی خبری از اون عذابم می ده ولی روزگار است و باید بگذرد باید طی شود تا لحظه های وصال از راه برسد لحظه هائی که برای رسیدن به شیرینیش سختی راه مهمان ماست ولی این مهمان نا خوانده نیز برایمان عزیز است چون به شیرینی بعد از ان ایمان داریم.
پنج شنبه،شهرزاد به من گفت ببخشید که یانقدر نیاز به وجودت را در من حس می کنی!و من در جوابش گفتم :شهرزادم شاید تو فکر کنی که برای من مسخره باشه که این وابستگی تو را ببینم ولی بدون اشتباه می کنی،چون لذت بخش ترین لحظه زندگی برای یک مرد لحظه ایست که بینه معشوقش نیز اورا دوست دارد و در اعمالش این علاقه میریزد.
می دویند از این نیر خوشحالم کهم ن خودم می دونم بعضی وقتها کارهای بچه گانه ای میکنم،اما شه8رزاد من می دونه چرا بچه گانس و به قول اون از سادگیمه از خودم تعریف نیم کنم ولی من با اطرافیانم یک رنگ و صادق،و چون خودم با اونها صادقم حتی اگه به دروغ هم چیزی به من بگن به عنوان واغعیت از آنها می پزیرم حتی اگرها هزاران بار به من ثابت شده که این فرد دروغ می گه و نمی شه به حرفاش اعتبار کرد،البته من یه مشکلی هم دارم که گاهی وقتها بدون اونکه به عواقب کاری فکر کنم اون کارو انجام می دم و یا تصمیماتی میگیرم که ممکنه بعدش کلی حرف پشت سرم به وجد بیاد و شهرزاد همیشه گله داره که رها تورو خدا گاهی وقتها فکر کن به بعد ار کاری که می خوای بکنی!شهرزادم همین جا باید بگم که می دونم این جور کارام اشتباه هست ولی چه کنم من هم این جوریم خیلی دوست دارم عوض بشم هر چند به مدد خدا و تو فتونستم کمی بهتر بشم و راه و رسم زندگی کردنو یاد بگیرم!
شهرزادم به اندازه تمام آنچه در مخیلیه من جا میشه دوست دارم،شهرزادم لحظه ها بی تو و بی یاد تو به سختی می گذره با اونکه می دونمدوستم درای و یک عشق زیبای دو. طرفه داریم ولی لحظه های بی خبرری عذابی دردناک به من میده عذابی که گذرانش برایم مقدور نیست.
من همتون م یدونید که بد جوری خستم شاید همه میگن باید استراحت کنی ولی خودم می دونم تنها چیزی که می تونه این خستگی را از وجودم به در بکنه در کنار شهرزاد بودن هستش.
می دونید برای یه مرد خیلی حس غرور آفرینیه که وقتی با عشقش در جائی حضور دراه از این که معشوقش در کنارشه احساس افتخار کنه و به خودش  بباله که چنین همسر خوبی داره همسری که مایه افتخار اونه همسری که کسی نمی تونه پشت سرش حرف بزنه.من به نظر خیلیها یش از حد احساسیم خیلی ها میگن این یه عیبه که رها داره .لی خودم عیب نیم دونم چون می دونم منبع احساس قلبه و قلب از عقل دستور میگیره و در نهایت منشا اصلی این احساسات عقل هست شاید بعضی وقتها بیش انچه که باید حسم در امور دخالت میکنه ولی این حس تا به حال برایم جز نیکی چیز دیگه ای نداشته!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:23 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

سلام،امروز روز زن بود روز مقدس زن روز مقدسی برای یک موجود مقدس موجودی به نام زن!شاید کلمه موجود زیاد برآزنده این توصیف نبود برای همین هم از همه زنان دنیا عذر خواهی می کنم ولی کلمه دیگیری به ذهنم نرسید!
امروز من خدا رو شکر می کنم و به اندازه تمام عمر از خدای مهربان و بخشنده تشکر میکنم که دوتا از بهترین مقدسات خود را به من داد دوتا از بهترینهای درباره حکومتش را بهترینهای خلقتش را !مادر و شهرزاد رو به من داد دو مقدسی که از نفسهایشان حیات میگیرم و به امید فرداها تلاش میکنم،شاید کمی در لهن سخن گفتنم تغییر می بینید ،درست چون برای تقدیرو تشکر از این دو بهترین باید بهتر ازاینها بگویم و بنویسم!

چیزی به ذهنم خطور نمی کند فقط با صدای بلند با صدائی غرق در بوسه می گویم مادرم و شهرزادم روز مقدستان مبارک!
بایات همه چیز ممنونتون!

خدایا شکرت

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 1:28 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت