رزوگار روزگار عجیبی است گاهی انسان با بعضی ها آشنا می شود که یک احساس قدیم رو توی وجود آدم زنده می کنند من همکاری دارم اهل دل اهل سخن اهل قلم حس نوشتن رو دوباره در من زنده کرد می خواهخم بنویسم دوباره داستان بنویسن بعد از سالها دوباره بنویسم و قلم توی دستم بگیرم یعنی این سالها هم قلم داشتم و می نوشتم اما اینبار نیم خوام داستانهایم را بسوزانم!دع کنید قلم و دست و کاغذ و فکر به یاری خدا نیرو دهند و داستانی بنویسم داستانی که سالهاست توی ذهن نوشتمش!
پ.ن:خانومی فداتیما در بست دلمون برات تنگه عزیزززززززززززززم
مدتیه اصلا دل و حوصله هیچی ندارم دپرسه دپرسم!تو این هفته سه بار ماشین بهم زد!تا مرگ رفتمو اومدم پرت شدم روی شیشه ماشین اما انگار نه انگار بلند شدم اومدم خونه ولی خدائی چیزیم نشد حواس ندارم یه بار سنگین رو دوشمه نمی تونم بنویسم برای همینه شاید چون یه هفتس شهرزادو ندیدم!
یکم بهتر شدم خانومی از افسردگی رد اومد کلی گفتیم خندیدیم اما رئیس شرکت گفت چرا اینقدر با موبایلت حرف میزنی حالمو گرفت منم قراره بزارم تو کاسش اخه به تو چه من با موبایل حرف می زنم تو کار می خوای منم می کنم بیشتر از اون مقداری که زام می خواین!
امروز شهرازد به من زنگ زد خیلی زیاد با هم حرف زدیم خیلی زیاد شاید ۱:۳۰ شد،دلش معلوم بود گرفته برا یهمینم با من حرفید چیزائی گفت که هیچ وقت نمی گفت گفت که رها خیلی بدجنسی می دونی اگه چیزیو به من بگی من بهت نه نمی گم(منم همینطورما به اون نه نمی گم!) بعدش گفت رها تورو خدا یاد بگیر از من چیزی بخوای احساستو نشون بده و اینا منم گفتم به خدا روم نمیشه نمی دونم چی کار کنم کلی هم دردو دل کرد اما نمیشه اینجا بگم و با التماس ازم خواست که اگه تا ساله دیگه این موقع بتونی بیای خواستگاری واقعا می آی و منم گفتم معلومه برای همینه شبا نروز دارم کار میکنم تلاش میکنم امیدم به همینه!
حالم خوش نیست نیم تونم بنویسم آخه دلم برای شهرزاد خوشگلم که الهی بمیرم براش می سوزه و دلم دراه آتیش میگیره
دوستائی که میگن باید توی عشق سختی کشید بدونن ما هم داریم تواین سختیها زنگی می کنیم اما شادیم سختی هائی که شاید کم کسی تحملشو داشته باشه!البته سختی های من فقط کار هست اما شهرزادم...![]()
![]()
صبح شهرزاد به من زنگید کمی حرفیدیم و بعدش قطع کرد بعد یهو دوباره زنگید درست زمانی که می دونست من پوشته "روتر" نشستم و دارم برنامه ریزیش می کنم کاری که یه کوچولو حساسه،خلاصه ناقلای ما زنگ زدو اینقدر چیزای خوشگلو خنده درا گفت که کلی خندیدم و این روتری که برنامه ریزیش کردم بهترین و امنترین روتر شد!که تاحالا برنامه ریزیش کرده بودم.
عصر بود ساعت حدودای ۷:۳۰ موبایلم زنگش که یک نغمه زیبای گیتاره که فکر کنم توی موبایلا زنگ من تک باشه اخه خودم ادیتش کردم!بگزریم،شماره ناشناس بود گوشیو برداشتم دیدم شهرزاده میگه من پارک خواستی با دوچرخه بیا!منم ار خدا خواسته دویدمو رفتم و مسیر ۴۵ دقیقه ای رو ۱۰ دقیقه ای رفتم !فکر کنید!خخلاصه رفتیم و گشتیم هر چند خورده بود زمین و پاش شدید زخم بود ولی خوب یه کوچولو گردش با هم کردیم و گذاشتمش خونشونو راهی خونه شدم توی راه موبایلم زنگ خورد شهرزاد بود گفت نشد بحرفیم زنگیدم بحرفیم کلی حرف زدیم ومن قربون صدقش رفتم و از پشت تلفن ماچیدمشو اینا و حالا هم که دارم می نویسم!
خدا شکرت که این پنجشنبه برای اولین بار منو اون در کنار هم بودیم!خدایا شکرت