سلام،لان توی شرکتم و سر کار که دارم این پست رو می نویسم،بد جوری دلم تنگه خانومیمه از پنجشنبه تا اان ازش خبر ندارم حالم روبه راه نیست ای کاش یه خبری از خودش به من بده که بدج.ری دلتنگشم خدایا خودت حفظش کن خدا جونم
شهرزاد
م رو سپردم به تو خودت ه واشو داشته باش نزار مشکلی براش پیش بیاد خدا جونی خنده رو از لبای
زنه خوشگل و مهربون خودم نگیر!![]()
خوب سلام،من م یخوامن خلاصه پنج شنبه رو براتون بگم،من پنج شنبه بد جوری از چندتا مسئله حالم گرفته بود و دلم فقط اغوش گرم شهرزادو می خواست ولی چون ۵شنبه بود نمی شد باش حرف بزنم ولی شهرزاد هر جور بود برای یک دقیقه به من زنزد و وقتی صدای گرفته و حاله خرابمو دید دلش گرفت و بعد از یه دقیهق احوا پرسی خداحافظی کرد.عصر بود که بهم زنگ زد هنوز سلام نکرده بود گفت رها خوبی دلیل ناراحتی صبحت همونا بود که بم گفتی؟ گفتم آره به خدا و کلی بغض کرد و خوب من هنوز حالم بد بود گفت رهای من آخه توی این مدت زندگیه منو تو با هم هیچ وقت اینقدر نابود و داغون نبودی!و بعدش شاید ساعتها با من حرف زد و خندوند منو تا زا ناراحتی در بیام الهی دورت بگرم خانومی این شعرم تقدیدم به تو!
من بی تو نمی رقصم،من بی تو نمی خونم ![]()
من عاشقتر از پیشم،دارم عاشقترم میشم!![]()
سلام امشب نمیخواستم که بنویسم ولی وقایع امروز امشب باعث شد که بازم بنویسم،همین الان درست توی خونه بغلی یا بهتر بگم واحئ بغلیمون دارن یه عروس و دومادو میارن!نمی دونید چه حسی دارم هم شادم که دوتا جوون به هم رسیدن که جفتشونم جوونای خوبین خدائی و از طرفی هم دلم گرفته و دارم به خدا زجه می زنم که همچین روزیو برای منو شهرزادم سریعتر مدد بکنه تا واقع بشه به خدا الان یه بغض بزرگ تو گلومه با اینکه شادم اما دارم به خدا زجه میزنم!
خدایا خدای قشگل من خدائی که سن اینی که بشناسمت برابر مدت عشاق شدن منو شهرزادم هست خدا جونی خدای خوب و مهربوون ما خدای جیگر ما ازت عاجزانه می خوام ازت عاجزانه طلب دارم که همچین شبی رو برای منو شهرزادم زودتر واقع کن خدایا تورو به جلالت تورو به عظمت قسم می دم تورو به خودت قسم می دم بابا خدای من ما هم دلمون همچین شبی رو می خوادا خدایا تو که اینقدر خوبی همین زوده زود این شب و قسمت من کن خدایا تا نمردم باشه؟خدا جون گوش میکنی به حرفام خدای نازنازی گوشت می شنوه زجه هامو خدا تورو خدا خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
سلام،دیروز باید ماجراهای دو شنبه رو می نوشتم که چون فوق العاده بدن درد داشتم و مجبور شدم
برای اولین بار توی عمرم ساعت 11 بخوابم نشد خاطرات دوشنبه روبه خاطره دنیای مجازی بسپارم.بریم سر اصل مطلب،صبح اومدم از خونه بیرون و رفتم اداره پست تا گواهیناممو پی گیری کنم که چرا نیومده که فهمیدم اومده و توی پست مفقود شده خلاصه منم هی از اینج به اونجا رفتم دنبالش اما پیدا نشد تا نهایتا رفتم پیش رئیس کل پست و به زور از جلسه اوردمش بیرون تا پیگیی کرد و خلاصه همه پست بسیج شدن تا مدرک منو یعنی گواهیناممو پیدا کنم و در نهایت رئیس پست گفت شما حق قانونی داری که از ادره پست و شخص من شکایت کنی ولی من با اونکه خیلی معطل شده بودم گفتم نه و با کمال ادب که خودشون فک نمیکردن من اینجوری رفتار کنم باهاشون و البته خودم هم فکرشو نمی کردم(آخه من عصبانیم یکمی) خلاصه گواهینام رو گرفتم و به سرعت رفتم طرف جائی کع با شهرزاد خانومی قرار داشتم و وقتی اومد وای نمی دونید چه حسی داشتم وقتی دیدمش دنیا رو بهم دادن یک دنیا شاد شدم و از شادی داشتم می پریدم هوا که راه 5 متری که مونده بود تا بهش برسمو دویدم! دستی باهاش دادمو هی نگاش کردم و اینا وای هر جفتمون از تیپ هم دیگه خوشمون اومده بود اون یه مانتوی از این شنلی ها پوشیده بود و منم شلوارو پیراهن و کفش و جوراب ست شده قهوه ای و کلا رمدونه بود تیپم و اونم زنونه!هزار بار بهش گفتم خوشگل خانوم خوشگلتری شدیها و اونم هی می گفت رهاااااااا شرمنده نکن و اینا!می دونید وقتی منظر تاکسی بودیم برای اولین بار یه حس عجیب داشتم اینبار خیلی بیشتر از همیشه حس کردیم که مثل زن و شوهرائیم که حتی راننده تاکسی به جای اینکه بگه مثله همیشه به خواهرت بگین فلان کنه گفت آقا به همسرتون بگید مانتوش نره لای در و من توی این صحنه اصلا این دنیا نبودم خلاصه مسیر اول رو با تاکسی رفتیم و رسییدم به جائی که باید تاکسی عوض می کردیم رفتیم توی تاکسی جدید و تا نشستیم خانومی از تو کیفش یه دونه شیرینه خوشگل در اورد گفت این یه دونه رو مخصوص آقا رها پختم و از دیشب توی کیفم قایم کردم براتون،وای اینقدر خوش مزه بودو خوشگل من تا شیرینیو دیدم نصفش کردم نصفشو خودم خوردمو ومابقی رو دادم به شهرزاد اون گفت من برا تو پختم و اینا و من نمی خوام بعد که دید اصرار میکنم گفت بااب توش سمه نمیشه که من بخورم گفتم اگه سمه من می خورم ولی اگه سم توش نیست تو هم باید بخوری چون رها دلش نیماد تنهائی چیزیو وقتی زنش کنارشه بخوره ،خلاصه این شیرینی خوشمزرو خوردمو بقیشم رو هم گفت در کیفتو باز کن و از توی کیفش یهو یه پلاستیک گذاشت توی کیفم و گفت اینام از نوعی هست که برای خانوادم پختم،با تاکسی رفتیم مسیر همیشگیو رسوندمش خونه تا رسید خونه شروع کرد به تک زنگ زدن تا دیگه من بهش زنگیدم و گفتم شیطونی نکن مسافرای تاکسی زله شدنا و منو مسافرای تاکسی که سوار بودیمو شهرزادو اینا همه زدیم زیره خنده و منم سریع گفتم همسرم گلم امروز ناهرا چی داریم و از این چیزا که ممسافرهای تاکسی خودشونو جمع کنن!(من چه بدجنسم)خلاصه تا من رسیدم شرکت باهام حرف زد و بعدش انلاین شدو کلی از امروز حرفائی که رومون نمی شد توی روی هم بگیم گفتیم تو چت ومنم شیرینهارو بردم خونه و به مامان یگفتم خانومیم برات شیرینی داده مامانم گفت بیار بخوریم و به بابام گفت که همکارای رها پختن و دادن بهش بعد بابئی برداشت یه دونشو خوردو اول گفت بی مزس(عادته باباس اول تائید نمیکنه)بعد گفت نه خیلی هم خوشمزس و تا آخرشو خورد بابائی و و مامانم یه تیکه گندشو خوردومنم فقط یه تیکه کوچیشک بهم رسید و بابم هم هشم داره سراغ میگیره هب ه همکرات بگو بازم برات از این کارا بکنن و منم گفتم به وقتش اینقدر از اینا بدم برات بپزن که حال کنی!(فکر کنم بابام منظرومو گرفت!)خلاصه دو شنبه با این همه عشق و زیابئی گذتس و سه شنبه هم از خانومی بی خبر بودم و خوب انتظارشم داشتم!چون مادرش خونس سه شنبه ها ولی یه اتفاقی افتاد و یکی اومده بود شرکت که من ندیدمش ولی از نشونی هائی که همکارام دادن و صداش فک کنم مامن شهرزاد بود ولی چون رئیس نبود رفت نمی دونم والله اگه مامانش بوده با رئیس چه کار داشته خلاصه گذشت و من برای همکارم توضیح دادم که اگه اومد کمکم کنن و باهاش حرف بزنن که دست از مخالفت برداره و همکارم یا بهتر بگم خواهر برادرام هم موافقت کردن!و گفتن ما شما دوتارو به هم می رسونیم و یکی از خواهرام(همکارم که واقعا مثله یه خواهر هموای منو شهرازد رو داره) گفت خوب می تونم برات یه کار جور کنم که بری توی آموزشگاه ها اموزش کامپیوتر بدی و از علمت استفاده بهتری بکنی و اینا و قراره که چهار شنبه بگه که چی شد!دعا کندی که بشه چون اگه برم تو کاره آموزش راحتتر می تونم به شهرازدبرسم و مادر شهرزاد رو راضی کنم اخه خیلی دلش می خواد که دومادش تو کار آموزش باشه و دبیری و اینا باشه دعا دعا دعا یادتون رنه مرسی از همتون ممنونم باری الستومریا و مریم هم دعا کنید تا مشکلشون حل بشه هر چند من دلم روشنه که دلتنگی باعث شده مریم با لستومریا این کار بکنه ولی باری اونام دعا کنید!
پ.ن:خانومی دوست دارم خیلی زیاد زن گلم همسر نازم ایشالله به هم به زودی میرسیم الهی قربونت برم شهرزاد گلم!
سلام،باید ببخشید که این مدت یکم بد می نویشتم و حوصله نداشتم خوب این بی حوصلگی من چند دلیل داشت یکی اونکه من داشتم یه دوران روحی و مغزی که برای همه پیش میاد و می گزروندم که همکارانم با فهمیدن این موضوع سریع برنامه ای به من واگزار کردن تا با رفتن به عمق برنامه آروم بشم(منظورم یه برنامه ASP.NET بود که بنویسم)،ازشون ممنونم؛دلیل دیگش این بود که بیش از یه هفتس خانوم گلم ،عشق ناز خودم دلیل نفسهام که من تازگی ها بهش یا به قول خودش بهشون(آخه خانومی با احترام خاصی منو صدا می کنه و بهم میگه،شما،بهتون،براتون و از این مدلی با من می حرفه!) می گم"نفس"، رو ندیده بودمش و این یکی از سختترین مشکلات برای تحمل هست که البته امیدواریم فردا بتونیم همو ببینیم تازه قراره برام از شیرینی هائی که پخته بیاره و منو برای اولین بار مهمون دست پخت خوشمزش کنه که به خدا دارم التماس می کنم که هر چه زودتر خدا به ما کمک کنه تا من همیشه از این دست پخت بخورم. به به غذاهائی که به دست شهرزاد گل و بلبلم درست بشه چه مزه ای داره، وای دلم داره برا ی شیرینی های فردا غش میره اووووووووم به به!دلیل دیگه ای که من نمی تونستم بنویسم این بود که خوب خانومیم زیاد از این شوخی هائی که من کلی دوست پسر و اینا دارم و اگه بهتر از تو بیاد میرمو اینا زیاد با من می کنه و خوب منم تازگی داشت با این شوخی ها ترسهائی توی وجودم به وجود می یومد که امروز خانومه خوب و گلم با حرفی که زد به همه این ترسها خاتمه داد ولی خدائیش همیشه از اینکه از دستش بدم می ترسم خانومیم به من گفت:«رهای من آخه چرا اینقدر تو ساده ای بابا من یه چیزی میگم تو که نباید همیشه باورت بشه اخه قشگله من یکم فکر کن ببین با این اوضاع من،من می تونم دوست پسر داشته باشم و خودتم می دونی که برای لو نرفتن این رابطمون که فعلا باید مخفی بمونه کلی دارم در به دری میکشم پس آقای من خوشگل من اینقدر ترسو دلهره از شوخی های من که فقط برای اینه که خنده رو لبای نازت بیاد نیست به خودت وارد نکن باشه رهای من آخه رها جونم من دوست دارم مگه میشه کسه دیگه ای رو بخوام!»خلاصه خانومیه نازم اینا رو گفت ولی من هیچ اعتراضی بهش نکرده بودم که این شوخی هات منو ترسونده و تازه هر وقت هم از این شوخی ها میکرد کلی می خندیدمو مسخره بازی در میارم و این خود حس شهرزادم بود که باعث شد این حس منو درک بکنه دوستای خوبم دعا کنید فردا خانومیه نازمو بتونم ببیینم و جفتمون از این دلتگی در بائیم! راستی بالاخره گواهینامم اومده و توی پست هست که فردا باید برم بگیرم و دیگه راحت می تونم پشت رول ماشین(همون فرمون هست من از تکواژه های قدیمی توی حرفام خوشم میاد) بشینم!
بچه ها یه چیزی رو باید بگم شاید این ترسها و شکها توی رابطهای عاشقانه پیش بیاد ولی ولی ولی ولی ولی هیچ وقت توی هیچ عشقی و ماهیت عاشق بودن مطمئن باشین تردید و شکی به وجود نمی یاد!
اینم بگم که شندید میگن دل به دل راه داره منم اینو بهش اضافه می کنم که عشق،عشق میاره میگید نه عشق بورزید و نتیجشو ببینید!