پارسال این وقت درست نیکه شعبان،بدترین روز دوران زندگی من بودی روز که نتایج کنکور اومده بود صبحش و من قبول نشده بودم،حالم خیلی بد بود خیلی از طرفی هم هنوز شهرزاد رو مثل الان نداشتم واونم سه چهار ماهی میشد که گذاشته بود رفته بودو من دیگه هیچ امیدی نداشتمکه برگرده خسابی پارسال این موقع بهم ریخته بود تصمیم گرفتم ازایران برم چون داشنگاه قبول نشده بودم و عشقم رو هم از دست داده یودم سنگینی هوای ایران داشت اذیتم می کرد منم می خواستم برم برای همیشه از ایران برم و خاطرات ایرانم رو هم خاککنم ولی گذشت یک سال گذشت و شد امشب دوباره نیمه شعبانامسال هنوز دانشگاه من معلوم نیست که چی میشه نتیجش و باز هم شهرزاد رو ندارم بازهم از او دورم بازم داره هوا بهم فشار میاره و داره اذیتم می کنه ولی امسال امیددارم امیددارم کشه شهرزاد بعد از این مدت دوباره شاد و خوب و سر حال هست،امیددارم شاید دانشگاه قبول بشم و امید دارم که ساله دیگه این موقع عقد من و شهرزادم باشه.نه روز پیش شهرزاد از من خواست نیمه شعبان دعاش کنم و به فکرش باشم امشب با هم قرار داریم یه قرار عاشقانه یه قرار و ارتباط قلبی اینبار می خوایم با قلبمون بریم پیش هم کنارهم باشیم توی اغوش هم باشیم نه با جسم با نیروی احساس و قلب.
امشب خیلی براش برنامه داشتم می خواستم با شهرزاد یه جشن دو نفره کوچیک بگیرم و شام یا ناهر رو با هم بریم یه رستوران توپ و با هم باشیم می خواستم کلی کادو براش بگیرم می خواستم محکم بغلش کنم ولی اون با این دوری باعث شد که نتونم این کا رو بکنم ولی اشکال نداره اون آروم باشه من لذت می برم و از زندگیم راضیم!
شهرزادم امشب خیال تو یاد تو یاد اون شیطنتات داره من رو دلتنگر می کنه امشب دلم برای مهربونیاش برای لوس شدناش برای اون لبائی که تا لوس میشن یکم میاد جلو و خشگلتر میشه تنگ شده امشب دلم برای صدای نرم و اهسته عشق خودم تنگ شده امشب دلم برای گرفتن دستای همسره خوبم تنگ شده.سخته ولی باید تحمل کنم نمی دونم بقیه روزا چجوری می گزره ولی باید گزروند باید صبر کرد،باید صبر کرد و تحممل چون خدا خودش گفته بعد از هر سختی آسانی است پس به ا مید یاری خدا تحملش می کنم تا به آساسنی و خوشی و زیبائی برسم!![]()
امروز نشسته بودیم با مادرم حرف می زدیم حرف شهرزاد شد یهو مامانم گفت تو حرم که بودم دیدمش و به نظرم اومد شهرازدم اونجاس می خواست بگم شهرزاد بیا اینجا مشهد چیکار داری که یهو دیدم بابات کنارمه حرفو خوردم رهای نیم دونی چقدر دعاش کردم.مامن اینرو می گفت و من داشتم آتیش می گرفتم داشت سلول به سلول بدنمو ضعف می گرفت پا شدم رفتم رفتم به بهانه خواب تو اتاقمو عکسای شهرزادو دیدم ماچش کردم و روی صفحه موبایلم به حالتی بغض و بوسه خوابم برد و تا صبح همونجوری بودم خیلی دردناک هست که آدم از عش خقودش دور باشه ولی بعضی وقتها دور شدنم قشنگه امیدوارم تحمل این دوری ارزش زیابئی روزهای آتی رو داشته باشه شهرازدم ای کاش فقط بهم می گفتی که حالت خوبه تا این قلبم آروم می شد یکم.شهرزادم می دونم حالت خوش نیست حس می کنم ،تورو خدا خودت رو عذاب نده که سر حرفت باشی رهات داره برات بال بال میزنه هر وقت اراده کنی بازم کنارته بازم پشت و پناهته هر چند الانم هستم ولی وقتی با هم باشیم یه مزه دیگه داره.
روز هفتم گذشت
امروز رو نمی تونم بنویسم نمی دونم چرا!
روز ششم گذشت
امروز مامانم و بابام از مشهد اومدن،از صبح یه چند بار بهشون زنگ زدم که کی میرسید راه آهن،همه دلیل این حساسیت برای تایم رسیدن اونها غیر از رفتن به استقبالشون برای این بود که نقشه ای داشتم و آرزوئی نقشه ای که یک سال تمام برای اون طرح و برنامه داشتم ولی در نهایت اجرائی نشد!من میخواستم وقتی میریم استقبال مامان اینا شهرزاد رو هم با خودم ببرم می خواستم نه تنها به پدرم اعلام کنم که این عروس گل تو هست بلکه به همه فامیل بگم که این زن محسن هست و با اینا ربازم بتونم زنمو یعنی شهرزاد رو شادش کنم ولی افسوس که نشد برای همینم وقتی رفتم استقبال مادرمو اینان توستم تو روشون نگاه کنم آخه قول داده بودم سورپرایزشون می کنم که نشد!خلاصه اوردمشون از راه آهن خونه و نشستم پیششون یه کم و اینا و بعد به مادرم گفتم پاشوپاشو سوغاتیامو بده که دلم آبه!مامنی هم رفت ساکت رو اوردو گذاشت جلوشو شروع به باز کردن کرد هی چیز از ساک بیرون میورد و میزاشت انر تا آخر گفتم پس سوغاتیای من چی ش تو که همشو جدا کردی گفت بیا تو فعلا سوغاتیای زنتو بگیر بده بش برا خودتم اوردم!خودم باورم نمی شد این مامانه من بود که بدون اونکه من چیزی گفته باشم یا اصلا بدونه که شهرزاد می دونه دارن سفر این همه وغاتی برای زنم اورده بود!چشمام اشک توش اومده بغض گلومو گرفت می خواستم داد بزنم که وای اخه حالا من چجوریسوغتیاشو بهش بدم ولی نمی شد به مامانم بگم چون نمی خواستم ناراحت بشه و می خوام که صبر کنم و تحمل کنم این دوریه اجباری رو تا روزهای شیرینتری رو تجربه کنیم با هم.
روز پنجم گذشت
امروز صبح کنکور داشتم قبل از امتحان همش حواسم به عکی شهرزاد بود و با دیدن عکس اون بود که آروم میشدم امتحانو دادم هر چند زیاد راضی نبودم ولی حالا باید صبر کنم نتیجشو ببینم چی میشه کاشکی قبول شم!بعد از کنکور رتیم به گفته خاله(مادر سعید، همونی که دیروز وصفشو براتون گفتم)رفتم خونشون، اخه مامان بابام نیستن برا اولی بار بی من رفتن مشهد پا بوس مولا،آخه من کنکور داشتم نشد برم رفتم اونجا تا شب اونجا بودم و سعید و سیمام بودن همش نگاهم به این دوتاس بااینکه الان یه بچه هشت ساله دارن و کل یهم وضع مالیشون خوبه یاد اون روزاوشن افتاده بودم که مثل ما بودن!همش نگاهم تو یه جمع به اوناس همیشه دوس دارم با سغید و سیما باشم اخه جلوه یه عشق نابن یه عشق خشگل مثله عشق منو شهرزاد هیمشه دلم می خواد منی که مثل سعید بوده همه زندگیم رسیدن به معشوقم هم مثل سعید باشه و به شهرزادم برسم،امروز برام جالب بود هر چی به سیما نگاه می کردم ماینگار شهرزادمو می دیدم تا حالا به این شباهت دقت نکردهبودم حرف زدن موها چشمامشون کاراشون علاقشون و خلاصه همه چیشون بهه جزء قدشون عین همه و این باز یه وجه تشابه بین منو سعید،با دیدن ه ر لحظه سعیدو سیما دلم می خوسات الا شهرزادم پیشم بود دلم برا شهرزاد تنگ بود اینقد رکه یه بار نتوستم تحمل کنم و رفتم تویه دست شوئی یه کم بغض کردمو با شهرزادم از راه دور حرف زدم.
شهرزادم فدات بشم کی این روزها تموم میشه!
امروز رفتم باغ رضوان(قبرستان شهرمون رو بهش می گیم باغ رضوان) شاید برای خیلی رفتن و سر زدن به اموات مخصوصا درشهر ما یه امر معمول باشه ولی این کار تقریبا از من بعید هست چون زیاد سر قبر گذشتگان نمی رم (به دلایل شخصی و اعتقادی)اما اینبار رفتم ،فقط به شوق اینکه شاید شهرزادم را سر مقبره پدر بزرگش از دور یکم نگاه کنم ولی نبود یا من ندیدمش،توی باغ رضوان همه به من می گفتن رها کجا میری ومن بهانه رفتن سر قبر "خانوم جون" رو می کردم و می رفتم دور قطعه ای که پدر بزرگ شهرزاد خاک هست می چرخیدم تا شاید یه نیم نگاهی بتونم شهرزادم رو بینم،و همچنین رفتم سر قبر خانوم جون،این زن کسی نبود جز مادر بزرگ مادرم که من تا زمانی که زنده بود شاید هیچ کسی رو به اندازه ایشون دوست نداشتم و همچنین ایشون هم من رو خیلی دوس داشتند،من چهار سال از سختترین و بدترین روزهای زندگیم رو کنار خانوم جون گزروندم،این زن کسی بود که برای همه نوه نتیجه هاش دست بالا زد و به سر رو سامانیشون رسوند،وقتی فوت کرد من راهنمائی بودم و تازه یک سال بود که دیگه جدا از ایشون زندگی می کردیم،من بچه که بودم همیشه به خانوم جون می گفتم :خانوم جونم وقتی من بزرگ شدم قول می دی مثله بقیه بهمنم کمک کنی تا بتونم زود زود عروسی کنم و نی نی بیارم.؟خانوم جون می گفت:قربونه روی ماهت برم(همیشه به من اینو می گفت)اگه زنده بودم و تو هم زود خواستی عروسی کنی و یه عروس خوب بیاری و کلی هم دوستش داشته باشی و جونتو براش بدی چرا که نه تو خشگل منی،مگه میشه براتو دست و آسین بالا نزنم؟منم بهش می گفتم:خانوم جونم قول می دم زنمو خیلی دوستش دشاته باشم جونمو براش بدم و زوده زود عروسی کنم که تو هم کمکم کنی خانوم جون می گفت:الهی فدات شم اگه هم نبودم و تو سر قولات باشی و من می دونم که هستی چون رهائی که من بزرگش کردم همیهش همیشه سر قولاش میمونه ،بازم کمکت می کنم فقط تو باید ازم بخوای.منم خانوم جونو سفت بغل می کردم و بوسش می کردم و تو بغلش می خوابیدم این تنها جائی بودکه اون زمان توش آرامش می گرفتم و حالا بعد از اون همه سال دوباره آغوش گرم شهرزادم هست که به من اینجوری آرامش می ده و شایدم بیشتر خیلی بیشتر!بگزریم خلاصه من رفتم بالای قبر خانوم جون به عکس نگاه کردم قبشو شستم و گفتم :سلاام خانوم جونم منما رهای تو رهای چاقولوی تو من همونی که تا بهت سلام می کردم می گفتی سلام به رو ماهت حالا دارم بت سلام م یکنم جابمو می دی؟می دونم می دی و من باز مثل قدیما سرخ شد صورت آخه هر وقت می گفت سلام به رو ماهت یه جورائی میشدم و خجالت می کشیدم،گفتم خانوم جونم،رهات اومده ها،همون رهائی که بهت قول داده بودا اومده بگه بازم رها سر قولش هستا!مثل همیشه رهائ یکه تو بزرگش کردی عین خودت سر قولشه!اومدم خانوم جون بهت بگم الوعده وفا!خانوم ون امروز اومدم بهت بگم رها زنشو پیدا کرده،زنی که خیلی خیلی دوستش داره و حاضره جونشو براش بده تا اون یه لحظه سختی نکشه اومدم بهت بگم خانوم جون توی سن کم پیداش کردم و می خوام تو این سن کم هم عروسی کنم!همونجور که بهت قول داده بودم توی 19 سالگیم زنمو پیدا کردم و حالا اومدم بگم تو هم به قولت عمل کنی و کمکم کنی و برام آستین بالا بزنی!خانوم جونم منم شدم مثله سعیدت یادته سعیدو چقد ربرای رسیدن به سیما سختی کشید یادته اون روز و که کمشکون می کردی یادت اون روز که سکته کرده بودی سعید و سیما بااونکه هنوز عقدم نبودن اومدن با هم عیادتت و سعید گفت خانوم جون اینم سیما عروست یادته وقتی سعید که نوه دوست داشتنیت بود توی بدترین شرایط بود تو به فریادش می رسیدی؟حالا خانوم جونم منم شدم مثل سعید تو سن کم معاشق شدم اوضاع عشقم هم مثله سعید هست تو بد روزگاریم نمی دونم چیکار کنم یادت خانوم جون اون روزا سعید تو رو داشت که بیاد بشینه تو بغلت یواشکی گریه کنهو تو دلداریش بدیاما من نچی منی که همه زندگیم کپی شده سعید هست حتی اخلاقم و ورفتارم و عشقمو اینا ولی من تورو ندارم دیگه دیگه تو نیستی تا بیام بشینم توی بغلت و اشکمو بریزم و آرومم کنی و خودت برم استیمن بالا بزنی و شربت روز عقدمو آش خوشبختیمو بپزی!وای خانوم جون یادته چه آش برگ هائی می پختی هر کی می خورد عاشقش می شد یادته چقد ربا هم بازی می کردیم با اون که تو پیر بودی و مریض اما پا به پام بازی می کردی؟حالا اون رها تکوچولوت عاشق شده بدجورم عاشق شده و اومده بگه برام استین بالا بزن خودت کارام رو بکن مثل سعید و سیما!خانوم جون توی دنیا دو نفر و عاشقشونم یکی تو بودی و یکی هم شهرزادم تو رفتی و تنها گذاشتی و تا اومدم ببینم تو نیستی خدا شهرزادو بم داد الهی فداش بشمم عین خودت مهربونه عین خودت کوچولوئ ناز نازیه.خانوم جون منم می خوام شهرزادم بیار پیشت اما نستی دیگه نییستی فعلا هم شهرزادم نیست خانوم جون این رهائی که تو یادش دادی خوب باشه خوبی کنه محبت کنه عصبانی نشه عشاق باشه حکمت خدا رو یاد بگیره و شکر خدا کنه حالا چون عاشق شده و می خواد عروسی کنه اونم با شهرزادش داره خیلی تلاش می کنه هر چند کمه اما بازم داره با این قلب مریضش تا ی تونه تلاششو می کنه،پشت سرش خانو.اده زنش می گن رها بده رها بی معرفتو وکثیفه،رها بی کس و کاره و اینا البته من ناراحتم نیم شم چون بالاخره نمی خوان دخترشون بد بخت کنن و این حساسیتا ماله همینه ولی ای کاش خاونم جون بودی و حالا تو می رفتی حرفمی زدی با خانوادش یادته روزای اخر زندگیت هزار تومن بهم دادی گفتی این کمک خرجیه من برای عروسیت(آخه روزای اخر حالش خیلی بد بود و فکر کردهه بود چندین میلیون بهم داده ولی هزارتومن بیشتر نبود)دید شبی که مرده بودی و از بین ما رفته بودی تنها کسی که جرات کرد تو اتاقی که فوت شده بودی بخوابه من بودم درست همون جا که دو سه ماه روی تشکت به خاطر مریضیت خوابیده بودی درست همونجا که برا همیشه رفتی!یادت میاد آخرین شب حیاتت بااون که نه چیزی ی فهمی نه توانی داشتی و نه بینائی اومدم دستتو گرفتم تو با اونکه هیچی نمی فهمیدی و درد داشتی دستمو با همه نیروت گرفتی و به خاطر این کارت کلی درد کشیدی؟خانوم جون کمکم کن دلم برات تنگ شده اومدم پیشت کمک کن سر قول که هستی؟
این حرفارو من پنج شنبه به خانوم جون گفتم اشک تو چشمام بود اما نمی یومد ولی قلبم داشت تیر می کشید خیلی زیاد باز نگاه کردم اثری از شهرازد ندیدم!
شهرزادم دلم برات تنگ شده خیلی تنگ بوست کنم الهی امیدوارم حالت خوب و خوش باشه و آرومتر باشی رهات داره پر پر می زنه تا دوبار روی ماهت وببینه و بهت بگه سلام به رو ماهت!
سومین روزه تنهائی سومین روز تنها بودن و سوین روز امید بهبودی حال تو رو داشتن هم گذشت باز هم سخت باز هم عذاب آور...ولی به یک شادی به شادی آنکه بعد از این چندین و چند روز باقی مانده تو را آرام و راحت و شاد بینم ...شادی انکه دیگر بعد از این مدت غم دردناکی در چهرت نباشد..ح.صله ندارم وقایع امروز بنویسم اخه از دست یکی از فامیل خیلی ناراحتم!
شهرزاد دوست دارم!خیلی زیاد چجوری باید بهت بگم دوست دارم؟!!![]()