امشب نمی دونستم باید چیکار کنم ،حسابی درگیر مقدمات شغل جدیدم هستم و دارم پیش نیازهاشو اماده می کنم تا با قدرت به عرصه تجارت بدون هیچ پشتوانه مالی پ بزارم،دیوانگی هست مگه نه؟ولی این یه ریسک هست یا می برم یا به کل نابود می شم ولی ارزش این ریسک رو داره!بگزریم امشب داشتم توی اهنگهای 50-60 ثانیه ای که داشتم می چرخیدم،یک به یک اهنگها رو گوش کردم چیزی حدود نیم ساعت بود ولی یه اهنگ بود که به دلم نشست یعنی بدجوری سوزناک بود و این سوزناکیش شاید نمادی از وضع کنونی من باشه،یه توضیح در مورد آهنگ بدم که بدونید ماله کجاس فاگه فیلم سینمائی "تروی" رو دیده باشید حتما صحنه پر شکوه کشته شدن هکتور رو هم دیدی یکی از زیباترین سکانسهای سینمای تاریخ به نظر من!و این آهنگی که الان داره توی وبلاگ پخش میشه مربوط به همون صحنه هست و این مرثسیه زیبا بهترین موسیقی است که روزگار من را نشون بده !شهرزادم امسال همینجوری الکی کنکور آزاد داده بود هر چند امسال میره تازه پیش دانشگاهی اما برای محک زدن خودش داده بود که توی رشته دبیری فیزیک قبول شده بود هر چند الان ازش دورم ولی به محض اینکه نتایج اومد با اون که کنکور اصلیش نبود دیدم که چه کرده و خیلی خوشحال شدم و از بابت قبولیش در کنکو سراسری سال ایندش خیالم راحت و آسوده شد.یه آهنگ دیگ آماده کردم که به محض بازگشت شهرزاد آهنگ زمنیه بلاگ رو به اون آهنگ تغییر خواهم داد.
سلام،بعد از حدود یک هفته باز اومدم اومدم که بنویسم،اومدم ت خاطراتم رو اینجا ثبت کنم البتهنه همه خاطراتم رو خاطرات عاشقانه ام رو چون توی زندگی من هر روزش سالی است و کتابی ولی عاشاقانه هایم جزئی از این کتاب و سال است که هر روز قسمتی از "من"را پر می کند قسمتی زاده از احساس ،زاده از شعور،زاده از انسانیت و زاده از خدا قسمتی به اسم عشق یا به قول دوست نزدیک احوالی"علاقه شدید قلبی".یک هفته ننوشتم چون به شدت سرم شلوغ بود و البته به شدت هم دلتنگ بودم ولی نخواستم که این دلتنگی مانع از فعالیتهایم بشه پس کار کردم بیشتر از پیش درس خواندم و زندگی کردم و باز نوشتم،در این یک هفته عزم خودم را جزم کرد تا بالاخره شغلی که مدتها پیش مژده شروعش رو به خانواده شهرزادم داده بودم را استارت کنم هر چند بعد از یک هفته بی خوابی ،این شغل در مرحله "بی رنگ و طرح اولیه "ی خود هست ولی عاقبت به اجرا در خواهد امد چون می خواهم شروع این کار را و مزده شروعش به مناسبت برگشت شهرزاد به او هدیه کنم چون می تونه توی درآمد زائیم تاثیر به سزائی داشته باشه.نمی دونم چی شد امشب هم که هم خسته ی روحیم و خسته جسمی و از بی خوابی چشمانم وزنی معادل کیلوگرم های پیدا کرده دارم می نویسم بااین که وقتش را نداشتم نمی دونم شاید این شور پنهانی است که که عشق عزیزتریم درون تکه تکه های وجودم جا گذاشته است.نمی دانم شهرزاد زیبا رو و زیبا سیرت من هم اکنون کجاست چه می کند و حالش چطور است وی دعایم پشت اوست هر لحظه و هر شب .دو رکعت نماز شکرم به واسطه بازگشت شهرزاد هنوز ادامه دارد و شوق زیادی به من می دهد.نمی دونم چجوریم که دلم می خواد این چند کلمه رو مستقیم برای شهرزاد بنویسم چرایش را نمی دونم!!!شهرزادم زندگی سخت است خیلی سخت خیلی خیلی دشوار و طاقت فرساست ولی ما چیزی داریم که این به این زندگی عشق بخشیده و زیبائی داده ما خدائی داریم آره ما خدا داریم خدائی خوب و قشنگ و کار درسته. می دونم تو این مدت من خیلی مادی شدم خیلی زیاد شاید خیلی وقتها خدا رو هم یادم رفت با اونکه خیلی دم از خدا می زنم ولی فراموشش کردم ولی خدایم لحظه ای مرا فراموش نکرد شاید اگه خدا نبودم عشق ما هم نبود شاید که نه قطعا!آره رهئی که اون همه همیشه می گفت مادیات براش ارزشی ندارند حالا داره به هر دری میزنه برای این پول کثیف اما خدایم شاهداست که نه امروز و در این موقعیت هیچ وقت ذره ای حرام به زندگیمان نخواهم اورد به قوله پیری:پول حرام قلمبه میاد اما خیلی چیزارو با خودش میبره!.من نمی خوام عشق از زندگیم بره من می خوم عاشق باشم نه فقط عشاق تو عاشق خودم عاشق خدای خودم عاشق نعمتهاش عاشق هوشمندیهاش و البته عشق تو که جای خود دارد،شهرزادم این روزها نیستی ولی یه چیز هست که آتیشم میزنه دوریت جای خود اما حرفهای یه نفر هست که آتیش به جونم می ندازه آره حرفای مامان نسرینم هست که من رو دیوونه و حیرون می کنه هر روز بهم می گه با شهرزاد اینجوری باش ای ن کارو نکنی ها زشته عیب داره همش تا یه چیزی می بینه می گه رها اینو ب رای شهرزاد بخر وخلی یچزای دیگه که تو این روزها با حرفاش آتیشم میزنم.امروز دوباره رفتم سر قبر خانوم جون بر عکس همیشه که وقتی سر مزار کسی می رفتم به احترام اون فرد عینک آفتابیم رو بر می داشتم و فاتجه ای می خوندم اینبار عینکم به روی چشمانم جا موند یعنی خودم خواستم که حا بمونه آخه می دونستم به خانوم جونم که برسم اشک توی چشمام میاد ولی نمی خواستم کسی این اشک رو ببینه!!آره پسری که شهرزادم تو فکر می کنی راحت جلوی همه اشکش در میاد اینقدر غرور دار که حتی برای احترام عینکشو بر نمی داره تا کسی اشکاشو نبینه.بازم با خانوم جونم حرف زدم نمی دونم چی شد که خاطرات گذشتم با خانوم جون توی ذهنم اومد خاطراتی که در عین ناراحتی شب و روزهاش خیلی شیرینن شب و روزهائی که در کنار خانوم جون گذشت یادش بخیر اون حرفائی که باش میزدم نیم دونم چرا هنوز هیچ کس نیستکه بتونم اوقدر که با خانوم جون راحت بودم باش راحت باشم نمی دونم چرا خدا می خواد شهرزادی که تنها کسی است که باهاش راحتم چون عاشقشم ازم دور باشه،خدا جونم از همه دنیا و دارو ندارش شونهاشو کم دارم برای بارش!خدایا این شونهای قوی شهرزاد رو از من نکیر امیدم به توست دارم تلاش می کنم می بینی که می خوام کارو شروع کنم که باید 24 ساعت بیدار باشم شاید دیگه رنگ یه خواب راحت به چشمام نیاد ولی می دونم شور عشق شهرزاد و عزت خدا کمکم می کنه و برام سخت نیست اصلا هم سخت نیست!