تبليغاتX
رها و شهرزاد
می نویسم دلواژه هایم را برای شهرزاد

امشب خستم،از ساعت سه شب چهارشنبه که خوابیدن سه ظهر پنجشنبه بیدار شدم،حتی نشد شرکت بدم تیو عمرم اینقدر حالم  بد نبوده الته بدتر از اینم بودما اما مدتها بود به این بدی نشده بودم .نمی دونم چرا ولی داغون بودم.

این روزها خسته شدم ازاین که هر جا میرم همه میگن رها حتماالان بهترین دانشگاه ها بهترین رشته ها داری درس می خونی ولی می گم دو سال پشت کنکورم از همه چی کنکور فقط یکیشه! شنیدین ظرفیت آدما تموم میشه منم دارم کم میارم نا امید نیستم چون خدا رو دارم چون صلاح اونه ولی خوب ظرفیتم داره تموم میشه خدایا صبورترم کن!خدایا هوای خانومیو داشته باش!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 1:31 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

رسم شده هر وقت مصیبتی می بینیم به خوبی خدا به عدل خدا شک کنیم حتی شده ایمانمون رو هم ببازیم تا بگیم که خدا ما از این مارت خوشمون نیومد ولی یادمون رفته، یادمون رفته که ما اختیار تام نیستیم جبر هم داریم!جبر داریم تا خدا از این راه امتحانمون کنه تا فکر نکینم جاودانیم!امروز دوستی به من گفت فقط شعار می دی ندید که این جور باشه ندیدی که اونجور باشه خودت که نچشیدی ببینی چه سخته!اینجا جواب اون دوست رو می دم شاید این چیزائی که می گین خیلی سخت باشه شاید واقعا مصیبت باشه!برای منی که میگی شعار می دی هم تحمل این چیزا سخته ولی نباید یادمون بره ما مسلمونیم !یا حداقل بدونیم مسلمون یعنی چی؟!مسلمون یعنی تسلیم شده یعنی تسلیم خدائیم شاید از بعضی کاراش خوشموننیاد ولی چونتسلیمشیم و می دونیم حکمت و خیری در اون نهفته است باید تحمل کنیم و یادمون نره که این دنیا دار مکافاته نیومدیم اینجا خوش گزرونی اومدیم سختی بکشیم اومدیم بذر بپاشیم و امتحان بشیم اگه مرغوب بود و قبول شدیم به چیزهای والاتری برسیم!همین!
راستی اینم بگم توی وبلاگ من قانون من حکم می کنه نه قانون شعر و ادب و دنیا قانونی که من براش نوشتم !پس کسی اعتراض نکنه چرا اینجور می  نویسی چرا سبکت اینه!اینجا قانون قانون منه!شهری با یک نفر جمعیت و چند هزار نفر بیننده این قانون برای این یک نفره برای من پس من بهش پایبندم و شما فقط نگاه کنید نقد قوانین نکنید!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:37 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

دلم هوای شعر کرده بود ،هوای اشعار زیبای فروغ هوای نغمه ها و نامه های عاشقانه فرخزاد،دیوانش رو برداشتم و نگاهی بهش انداخت و مثل همیشه رفتم سراغ اون دو سه شعری که دوستشون دارم چند بار خوندم شاید بیشتر از چند بار دیدم که نه راضیم نمی کند دیدم هنوز احساسم تهی ست احساس کردم به والاتر از فروغ نیازدارم،حافظ رو برداشتم آروم آروم ورق زدم گه گاهی دو بیتی از هر شعری رو می خودنم و می گذشتم یک ساعتی می شد که داشتم شعر گردی می کردم تا درست 30 دقیقه پیش با خودم گفتم بزار بعد از 1 سال و 6 ماه دوباره فالی باز کنم ونتیجه نیت خویش را در ابیات حافظ ببینم،یک سال و نیم پیش که برای اولین بار فال حافظ گرفتم شعری آمد بر این معنا که"آن گوشه چشم بچه ترکان که تو را دیوانه کرد باز آید به سوی تو این عشق از آن توست"وقتی این شعر رو خودندم بدنم لرزید از مجلس بیرون رفتم و یک ساعتی چرخ زدم توی خیابون خیلی برام جالب بود چون اون زمان هیچ کس از عشق من به شهرزاد خبر نداشت ولی این شعر اومد نه به خاطر اینکه  از رسید و وصل به عشق در این بیت اومده بود این چنین شدم نه!بدنم لرزید چون شهرازد من یک بچه ترک هست یک زیبا چشم ترک!و اما الان که این فال رو گرتفم یعنی دومین فالم را از حافظ و دیوانش گرفتم ابیات شیرین و معرو ف دیگری آمد ابیاتی که باز بدنم را به لرز انداخت باز شور عشق رو توی رگ به رگ بدنم زنده کرد باز نعمت زیبای کلام خدا را به من نشان داد!آره،اینبار این بیت و شعر زیبای ابر مرد تاریخ شعر جهان برای من باز شد:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی  احزان شود روزی گلستان غم مخور


اشک توی چشمام اومد بلند شدم اومدم اینجا که باز بنویسم باز به خاطره کاغذها ثبت کنم این احساس رو،می دونید نیت من چی بود هر دو باری که من فال گرفتم یک نیت داشتم چه یک سال و نیم پیش چه الان و اونم این بود:"شهرزادم چی میشه کجاست و من چه کنم آیا بر می گرده؟"و هر دو بار به من به وضوح گفته شد که آری گمشده ات ،عشقت،نفست،زندگیت به تو باز گردانده می شود و کمتر غم بخور!
خدایا در حکمت کارات موندم ،بعضی وقتها واقعا نمی فهمم که چرا کاری رو انجام می دی ولی نتیجه خیرش رو می بینم گاهی وقتها هم نتیجه اش از نظر من نا مشهود بوده ولی قطعا خیری در اون بوده!خدایا رحمتت همه رو فرا گرفته از عرب و اجم و دزد و قاتل تا نیکو رو و نیکو سخن و نیکو ذهن فقط نمی دونم چرا گاهی وقتها ما تورو یادمون می ره نم یدونم چرا گاهی وقتها دیواری از تو کوتاه تر پیدا نمی کنیم ؟ولی می دونم خدا ما هر چی هم بدی کنیم بازم آغوش تو بازه باز هست و با اشتیاق تمام داری ما رو صدا می زنی که آهای بنده من بیا بیا در آغوشم بیا زیر سایه من بیا تا بخشوده بشی بیا تا آرامش پیدا کنی و بیا تا...خداای می دانم تو مارا اختیار دادی سراسراختیاریم ولی جبری نیز هست اما اندک وای به حالمان اگر بخواهیم در جبری که تو تعین کرده دخالت کنیم،تو به ما اختیار دادی تا راه پیدا کنیم اشتباه کنیم به غلط برویم و باز گردیم ولی ای خدای من کمکمان کن در این بازگشت اسیر نفس نشویم و در جبر محض تو داخل نشویم!
شهرزادم دیوانه ی توام!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:9 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

امروز چیزهای عجیبی در مورد شهرزاد خوب قصه ی زندگیم شنیدم!یکی از فامیلهای خوبم که حکم خواهر رو برای من داره خوابی دیده بود خواب شهرزاد رو خواب دیده بود با شهرزاد حرف زده با هم گفتگوئی داشتند و شهرزاد به او گفته به خاطر مشکلات فعلی هست که نمی تونم باهاش رابطه داشته باشم و گفته بود به رها بگین ناراحت نباشه .البته خواهر گلم گفت چیزهای دیگه ایم گفته که نمیشه الان بهت بگم ایشلله سر فرصت بت می گم!و البته یه سریشم خصوصیه بهت نمی گم!از طرف دیگه امروز مادرم گفت اون هفته ای که مشهد بودیم چندین و چند بار شهرزاد به نظرم اومد که داره اونجا زیارت می کنه،نمیدونم چی شده که این چند روز علاوه به اینکه خودم بیشتر از قبل به یادشم و بهش فکر می کنم کسای دیگه هم بیشتر به یادشن و ازش حرف می زنن حتی توی شرکت همه بهم می گن سلام به شهرزاد برسون در صورتی که قبلا اینجوری نبود!
دلم براش تنگ شده خیلی تنگ ،دلم یم خواد دوباره زیر چشمی نگاهش کنم دوباره با خندهاش بخندم و اون بهم بگه چته رها چرا می خندی و دوباره بگم از خنده ی خشگلت خندم گرفت و اون بگه برو بابا!دلم برای شنیدن صدای نفسهاش صدای خوب و زیبای قلبش دلم برای آرامش حضورش برای وجود پاکش و برای شیطنت های بچه گانش برای اون روح ناقلاش برای وقتهئی که می خواد بد باشه ولی از فرط علاقه نمی تونه و دوباره خوب خوب و عشاقانه رفتار می کنه دلم برای وقتهائی که یه حرفی رو به اجبار میگه و وقتی قسمش می دم به جون خودم  میگه دروغ گفتم و کلی ناراحت میشه دلم برای وقتهائی که سعی می کردم شادش کنم سعی می کردم وقتی کنارم هست در اوج آرامش باشه دلم باری وقتهائی که با هم راه می رفتیم و اون نا خواسته یهوئی بازوی من رو با دستاش میگرفت دلم برای... تنگ شده خیلی تنگ شده!از این آهنگگ مرثسه خسته شدم دلم می خواد اهنگ اینجا شاد باشه همیشه یه اهنگ عاشقانه زیبا باشه ولی فعلا باید با غم این مرثیه سرائی سر کرد تا ببینم خدای مهربون برای من و شهرزاد عزیز تر از جانم چی مقدر کرده!خدایا امیدم نفسم  شهرزاد هست خدایا به مهر تو امیدوارم به بزرگیت توکل کردم و به خوبیت ایما دارم و به رحمانیت اعتقاد!خدایا به اون عرش کبریائیت قسمت می دم که نزار خنده از رو لباش کم بشه نزار ناراحت باشه خدایا کمکش کن زودتر با خودش کنار بیاد و برگرده پیشم و دوباره  باهاش بقیه راه رو بسازم خدایا توکلمان به تو هستا امیدم رو نا امید نکن یعنی امیدمون رو نا امید نکنی ها خدا جونم ها!خدائی ...فدات بشه این جونم توی راه کمال و رسیدن به تو خودت کمکمون کن باشه خدائی باشه عزیز!؟
راستی امروز کامپیوترم رو بعد از 5 سال تمیزش کردم ،فکرکنید چه عملیات مهمی انجام دادما!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:23 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

امروز روز جالبی برام بود آخه چند وقتی می شد نمی تونستم راحت برنامه بنویسم و یه پروژه یک هفته ای رو توی چند ماه انجام می دادم ولی امروز یه کار بزرگ رو توی یک ساعت انجام دادم،از شرکت که داشتم میومد بیرون برام خیلی جالب بود هر لحظه اونو یعنی شهرزادم رو کنار خودم حس می کردم بر می گشتم و نگاه می کردم ولی کسی کنارم در ظاهر نبود ولی حسش می کردم اینقد راین حس خوب بود که تا وقتی اومدم خونه و نمازمو خوندم و خوابیدم حسش می کردم حس می کردم دراه نوازشم می کنه حس می کردم کنارم دراز کشیده داره باهام حرف میزنه برام خیلی حالت روحانی بود خیلی زیاد واقعا لذت بردم امروز کنارم بود شهرزاد کنار من بود از صبح حسش می کردم شهرزادم فدایت شوم عشق من!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:16 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

سلام،چند وقتی می شد اول نوشته هام سلام نکرده بودم ولی اینبرا یه سلام با صدای بلند با صدائی عمیق از عمق وجود!!امشب شب سوم ماه رمضون بود نشسته بودم پای تلویزیون داشتم فیلم شبکه یک یعنی"میوه ممنوعه "رو نگاه می  کردم بدنم به لرز افتاد هر سکانس این فیلم تمام وجودم رو به درد اورد اینقدر بهم فشار وارد کرد که هر چی هر کسی با هام حرف میزد نمی شنیدم داشتم توی خودم وقوع انقلابی رو حس می کردم دمای بدنم شده بود بالای چهل درجه یعنی تب داشتم نه از بیماری از دست این فیلم قلبم آره قلبم تیر می کشید خیلی بلند هم و دردناک تیر میکششید الته ار دردش احساس ناراحتی نداشتم برعکس احساس شوق احساس لذت داشتم چون دیگه باهاش رفیقم!نمی دونم این فیلم رو می بینید یا نه ولی میشه گفت تا 70 درصد داستان زندگی غزاله شبیه زندگی ما باشه یعنی زندگی من و شهرزاد !پدر که با غزاله صدرد صد مخالفه=مادری که با شهرزاد صددرصد مخالفه!پدری که پشت سر و توی روی عشق غزاله حرف میزنه و بد و بیراه میگه=مادری که پشت سر و توی روی عشق شهرزاد حرف میزنه و بد و بیراه میگه!پدری که....=مادری که....  میشه گفت خیلی شبیهیم من پسری آروم، عاشق زنم، عاشق حرفه ام،عاشق صلح و آرامش،مطفی پسری آروم،عاشق زنش،عاشق حرفه اش،عاشق صلح و آرامش!ینم یادم رفت بگم منم مثل مصطفی عاشق بچه هام عاشق بچه های بی پدذر  مادرم و می دونم آخرش یه روز میرم و شروع می کنم چیزائی که بلدم رو به این بچه ای گل و گلاب یاد می دم!مصطفی تنهاس زلزله زدس زن و بچه داشته ولی خدا رو شکر من خانواده دارم خانواده ای گل و گلاب و شنگول(آه خدای من الان داره آهنگی از مهستی عزیز پخش میشه همونی که میگه زندگی بی تو برام حرمه ،خدایت بیامرزد که اهنگها و صدای تو شرح زندگیم هست فدایت شوم مهستی !ای کاش بودی ای کاش بودی تا فقط یک بار دستات رو فشار می دادم و می گفتم با تو رضای عزیز عاشق شدم و عشاقی کردم آره مهستی را عشاقانه دوستش داشتم وقتی رفت به روی خودم نیاورم ولی از درون غمی سنگین روی دلم نشست!کجائی بانوی موسیقی ایران کجائی!)وقت دیدم چگونه ازواج کردند غزاله و مصطفی بدنم به لرز افتاد ترس و غم تک تک سلولهای بدنم را لرزاند داتشم مرگ رو جلوی چشمام می دیدم چون چچون می ترسیم هم من و هم شهرزادی کهالان غایب هست که خدائی نکرده زبانم لال بشه ما هم بخوائیم روزی این چنین کارهائی کنیم واقعا سخت بود خیلی سخت ما ازروز اول با هم قول وقراری گذاشتیمکه کسی رو توی عشقمون ناراحت نکنیم تا الانم تمام تلاش خودمون رو کردیم ولی بلاخره دلگیری هائی پیش اومده!که خدا ی من شاهد به جای اونکه ناراحت خورد شدن خودم و همسرم باشم!بیشتر از ناراحتی خانواده دلم گرفت ناراحتی ای که در راستای انجام یک سنت پیامبر داره سر می گیره!یه روز یادم میاد می خواستم دوباره برم سراغ خانوادش اینی که الان می خوام بگم رو به هیچ کس حتی خود شهرزادم نگفتم و این رازی در دل من بود که الان داره به رشته تحریر در میاد پس بشنوید:«یادم میاد چند ماه پیش بود شهرزاد م ی گفت که دوباره به راطه ما پی بردن و شهرزاد رو تا مرز از خونه بیرون انداختن بردند،صبح بود که این ها رو به من گفت اون روز شرکت نرفتم پا شدم رفتم پشت در شرکت بابای شهرزاد شرکتی که پدر او کارمند اونجاس با شرکت ما 10 دقیقه فاصله داره!هزار بار راه رفتم رفتم و برگشتم می خواستم برم توی شرکت و با پدرش حرف بزنم ولی یه چیزی مانعم بود نمی دونم چی ولی نمی زاشت که برم تو بالاخره بعد از یک ساعت به خود پیچیدن در اقبت وارد نشدم و رفتم توی پارکی که نزدیک شرکت بود و نشستم روی همان صندلی که با مادر شهرزاد شب چهارشنبه سوری پارسال حرف زدم،تمام اتفاقات از روز اول اومد جلوی چشمام تمومش بدون یه لحظه گم شدن دقایق حتی حرفائی که با مادرش زدم ساعتها نشسته بودم و فکر می کردم توی خودم بود موبایلم زنگ می خورد توجهی نمی کردم وقت قرارم با یک مشتری شده بود زنگ می زدند کجائی ولی جواب نمی دادم یعنی نیم شنیدم تا اینکه زنگ ریمایندر گوشیم به صدا در اومد نمی دونم چی شده بود این بار زنگ مخصوص شهرزاد رو گذاشته بودم ریمایندرم،ناگهان از جا پریدم به خودم اومدم و دیدم یا خدا ساعت 2 بعد از ظهر هست 15 تا میس کال روی گوشیم خورده 17 تا اس ام اس اومده ولی مننفهمیدم ،حالم خوش نبود همه ی یک سال و چند ماه قبل از این پیامدها رو اورده وبدم جلو دوباره مزه شادی ها و غمهاش اومده بود زیر لبهام!خیلی حالم خراب بود خیلی زیاد هر کس می دی مرا حتما می گفت چی شده از جنگ اومدی؟که از اتفاق یکی  از همکارام که مسیر خانش ازهمین پارک می گزره من رو دید و گفت رها رها جان چته چی شده اتفاقی افتاده من قط گفتم نه تورو خدا برید فقط برید اون همکارم هم رفت(همکارا ی من من مثل بچه و برادرشونم و باهام خیلی راحتن و همه من رو به  اسم رها صدا می کنن البته اینم بگم که 90% همکارام خانوم هستن)ولی گفت رها چته باز دیگه چته چرا کمرت خورد شده!گفتم هیچی نشده یه دوستام یه مشکلی داره باید برم براش حل کنم،گذشت و اومدم خونهه بد جور حالم گرفته بود سریع  ناهارو خوردم و رفتم خوابیدم پدرم کهرفتن سر کار از خواب یدار شدم به مادرم گفتم (البته دروغ گفتم خدایم مرا ببخشه)با شهرزاد قرار دارم برم دنبالش بریم جائی کار داریم و اومدم از خونه بیرون و رفتم در خونه شهرزاد و اینا پشت درشون ایستاده بودم دستم روی زنگ بود بعدن داشت میلرزید که بزنم یا نه دستم رو گذاشتم روی زنگ ولی نتونستم فشار بدم و رفتم مسجد کنار خونشون سرم رو گرفتم زیر آب سرد خیلی سر بود ولی من چیزی نمی فهمیدم،دوباره اومدم بازم خواستم زنگ رو فشار بدم و بخوام مادر و پدرش بیان باهاشون حرف بزنم ولی باز یه چیزی جلوم رو می گرفت هر چی بود ترس نبود بازم خواستم بزنم نشد به خدا نتونستم دو ساعتی همینجور پشت درشون بودم همه محله دیده بودنم ول حالیم نمی شد چیزی بازم میرفتم ول یبعد دیگه بریدم و تا خونمون پیاد اومدم تقریبا از خونه اونا تا خونی ما پیاده 2-3 ساعت راه هست نمی دونم چجوری اومدم ولی اومدم تو راه خودم رو جلوی خانوادش فرض کردم و حرفائی که می خواستم بگم رو دوباره اومد جلوی چشمام می خواستم بهشون بگم مادر جان و پدر جان باهاتون رحف دارم می دونم ازم خوشتون نمی یاد می دونم ن  رو یه آدم کثیف بی غیرت هوس باز هیچی ندار فرض می کنید می دونم می خواین سر به تنم نباشه ولی فقط چند لحظه نفرت رو بزارید کنار به من گوش بدین فقط همین رو ازتون می خوام الان!می خواستم بگم عزیزان من ما پیامبری داریم به اسم محمد به اسم احمد!پایمبری که همه دوست داریم چون او باشیم هر چند هرگزنیم تونیم ولی لااقل سنتهاشو  می تونیم به جا بیاریم نمی تونیم؟خانواده عزیز شهرزاد من،پایمبرمون سنتی داره برخواسته از دین برخاوسته از ندای آسمانی حق بر خواسته از عمق وجود  انسا و خدایش به اسم ازدواج ازواجی که موجب کمال میشه موجوب رهائی از دنیا می شه وصل دو انسان متضاد که باعث میشه یاد بگیرن ایثار کردن رو بخشش رو و حتی ستایش خدا رو ازدواج سنت پیامبر ماست،اگه این سنت رو قبول دارین پس این حرف من رو هم قبول دارین همین پیامبر و رسول خدای رحیم،میگه وقتی دوتا جوون یا بهتر بگم دونفر هم دیگرو دوست دارن و می خواهند شما سنگ اندازی نکنید کمکشون کنید بتونن سرپابایستند و هر چه زودتر برن زیر یک سقف و در کنارهم زندگی کنن،خانوم و آقا من رها!جوونیم که سن زیادی ندارم تجربه ندارم و اما چیزائی دیدم که شما شاید تا حالا توی زندگیتون ندیده باشین!این پسری که جلوی شما وایساده نمی خواددست شو بگیر تا پا بشه و بایسته فقط می خواد تکیه گاهش باشین نه این که ساپورتش کنید و کارش رو ندیه بگیرید نه بلکه فقط یه حرف بهش بزنید و کمک کنید تا کمرش رو به این حرفتون تکیه بده من فقط همین رو می خوام و اونم اینکه به من قول بدین قول بدین که شهرزاد جیگر گوشتونو به کسی از غیر از منسپرین به خدا قول میدم شب و روز تلاش کنم درسم رو بخونم و کاره بهتری بکنم و خوشبختش کنم بهخدای واحد قول می دم نزارم اخم به ابروهاش بیاد و همیشه قول می دم خنده رو لبهاش باشه خنده ای ته دلش خنده ای پر از احساس خوشبختی،الان چیزی ندارم ولی مهلت می خوام و می خوام بااین مهلت دادنتون کمکم کنید همین به خدا هیچی دیگهنمی خوام می خوام پشتم به حرفتون گرم باشه چون شما هر چی باشین مسلمونید و ممسلمون اهل دروغ نیست و قول الکی نمی ده!پس قول بدین به من سر قولتونم باشین نه که قول بدین تا من رو دک کنید و الکی دلم خوش باشه یه قول شرف می خوام خانواده عزیز می دونم شما حق دارین تصمیم گیری کنید ولی  این رو فرامو شنکنید که من الان یه قول میدم بهتون و اونم اینکه شاید از لحاظمالی مهریه زیادی برای دخترونتون در نظر نگیرم ولی چیزی مهرش می کنم که خیالتون راحت باشه الکی نمی خوامش و قول شرف می دم این کار رو می کنم!من رها جونمو مهرش م یکنم و توی مهرنامه هم میارم!تا هیچ شکی نباشه!اینو یادتون نره کهکم مردی پیدا میشه جونشو مهر یه دختر بکنه همونجور که شوهر شما نکرد کم کسی می کنه این کا ر رو و من می کنم حتی اگه لازمه پاتون رو ببوسم دسستون رو ببوسم بگید تا ببوسم به خدا ابائ یندارم!من همه کسم و چیزم خداس این آدمهای دور و برم راهنمائی هائی هستن برای رسیدن من به خدام !و می خواستم بهشون حرفای دیگه ای بزنم شرمنده الان حالم خوب نیست! نمی تونم بقیشو بنویسم شرمنده تازه خیلی هم طولانی شد!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:25 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

امشب شب اول رمضان بود و از اتفاق پنجشنبه،پنجشنبه ها هم که دل چه بی قرار و منظر میشه برای عشقش شهرزاد ولی چه کنم که تا پایان این ماه مبارک باید صبر کنم باید چشم انتظار باشم و باید طاقت بیارم نباید خود رو ببازم،نمی دونم شاید خدا به قول دوستی دلش برای زجه زدن ام به خودش تنگ شده و می خواد با این کار دوباره به پابوسش برم من با شوق و اشتقیاق به پابوس خدایم می رم که به پای او افتادن نه تنها زلت نیست بلکه رحمتی عظیم و زیابست،داشتم یادی از خاطره ها می کردم که ناگهان حرف از شهرزاد پیش اومد و مادرم چیزهائی و گفت و خاطراتی گفت و من شنیدم اینقدر به دلم فشار اورود که پا شدم اومدم سر کاممپیورتر نشستم عکسهائی شهرزاد قصه زندگیم رو نگاه کردم به هر کددومش مدتها خیره بودمبعد از اون نشستم خاطراتی رو که با او گذشته و نوشته شد ولی منتشر نشد رو خوندم داشتم آتیش می گرفتم که من چه کرده ام چرا با شوخی هام کاری کردم که او شک کنه که....که چیش بماند چون خیلی خصوصی است ولی باعث شدم دائم در شک باشد و دوباره گند زدم امیدوارم این دو ماه فرصتی باشه تا این شکهها از دلش بیرون بشه و دوباره شهرزادی سر زنده داشته باشم،یکی دو هفته ای میشه نه ریش زدم و نه به خودم رسیدیم یعنی دل و حوصلشو ندارم و دوباره دارم قاطی می کنم حواصم پرت شده برنامه یه نفر رو به یکی دیگه تحویل می دم به جای رئیس از منشی مرخصی می گیرم به جای سوار شدن به اتوبوسهای خط خونمون سوار اتوبوسهای خطهای دیگه میشم و...خلاصه دیدن یکی که حواسش پرت هست رو میگن بهش مگه عاشقی؟حالا من اینجوریم از عاشقی به این روز افتادم خودم را عذاب نمی دم اما فکرم پیش اونه پیش سیما وسیرت زیابشه که دلم هوای او کرده هوائی که به مرز جنونم کشانده هر روز و هر شب که میگزره بیشتر به این امر مطمئن میشم که هیچ دختری جای اورو برایم نمی گیره ،آخه این چند وقته دختری اومدهو م یخواد به هر نحوی شده من رو به دست بیاره و با من رابطه دوستی برقرار کنه ولی من حتی در فکرش هم نیستم که بخوام با او باشم چون من زن دارم آره رک می گم زن دارن چونشهرزاد زن من هست و آدم به زنش به عشقش خیانت نمی کنه!همه جا گفتم که شهرزاد زن منه!حتی با خودم به هر جا امکانش بود بردمش تا خیالشو راحت کنم بههمهگفتم این زنمه این پاهای دخترونه خدا پاهای شهرزاد من هست.دو هفته بود نرفته بودم توی اتق یکی از همکارام چون دسته گلی که شهرزاد اورده بود برای اون همکارم گوشه اتقش بود خشک و بی روح ولی اینقدر محبت شهرزاد در این گل بوده که این همکارم گل رو حتی خشکیده اش را هم نگه داشته ،ولی امروز ناگهان وارد این اتاق شدم و چشمم به دسته گل افتاد به جای اینکه با خان همکار صحبت کنم نا خواسته کشیده شدم به طرف گل و بویش کردم جوری که همه به من خندیدند که چرا گل خشک بو می کنم و من هم طبق عادت  که حتای جدی ترین مسائل رو هم توی شوخی می ندازم با شوخی مسئله رو حل کردم.همکارانم میگن رها چقدر تو انرژی داری چقدر می خندی چقدر شوخی می کنی این همها انرژی و شوق کجاست و به من می گویند خوش به حالت که اینقدر زندگیت شیرین و زیبا و دوست داشتنیست که یک لحظه خنده از روی لبانت کنار نمیره!آره من می خندم خیلی هم می خندم شوخی می کنم ظاهرم شاد و بشاش است ولی فقط ظاهرم درون دل صدای اشک و آه گریه است که بعد از گذر از درریچه دهان با صدای شادی خود را در محیط آزاد می کند آری من هر چه غمناککتر باشم بیشتر می خندم بیشتر شوخی می کنم و شهرزاد هر چه غمگینتر باشه بیشتر میره توی آشپزخونه به سراغ غذا و لوازم خانه داریش!دلم هوای ان شیرین های خوشمزشو کرده شیرینی های جان بخشش رو.
این روز ها من به واسطه ی پستی که در وبلاگ یکی از دوستان مهربانم در مورد من و وضعیتم نوشته شده بین وبلاگ نویسهای هم روز و هم خوان معروف شدم!شاید خیلای ناراحت بشن که تو این چنین حرکتی اسمشون بیاد به طور مستقیم ولی من خوشحالم که لا اقل اسم من باعث شد این حرکت پا بگیره،و این اسم و این قلب باع شدند که شاید در آینده ای نه چندان دور حتی شده یک نفر آره فقط یک نفر هم که شده از مرگ نجات پیدا کنه و به آغوش خانوادش برگرده،مکرسی از همه دوستان باید بگم هر کس من رو دوست داره برای مرد عاشقی به اسم محمد دعا کنه!این پسر عاشق یک سال و چند ماه هست که چشماشو به روی دنیای خاکی بسته و در افلاک سیر می کنه آره محمد  توی کماس من هم نمی شناسمش ولی معشوقه این مرد رو میشناسمش هر روز و هر شب داره خون گریه می کنه از لحاظ مالی خانواده محمد مشکلی ندارند ولی برای بازگشت محمد فقط معجزه ای باید رخ بده که با پول قابل خرید نیست پس بچه های گل وبللاگی برای بازگشت دوباره محمد به زندگی سبز و خرم در کنار معشوقش دعا کنید تا هر چه زودتر خوب بشه این تنها کاریه که میتونیم بکنیم!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:11 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت