
امروز عکس خودمو براتون گذاشتم بینید!آره این کاریکاتور رو خودم از خودم کشیدم شاید بالای هزارتا از این عکس داشته باشم ،خوب چهرشو دوس دارم هم بدجنسه و هم آروم و پر شیطنت و هم تو دل برو!بابت طرحشم باید بگم که می دونم زشته طراحی کردم ولی از قصد زشت طرح شدم خودم نیم دونم چرا ولی دلم می خواست زشت باشه!و جوری باشه که اصلا رنگ بندیهاش به هم نیاد!
چند روزی میشه جرات ندارم چشمام رو ببندم چند روزی میشه وقتی می خوابم صحنه ی بدی می بینم نمی دونم چیه ولی می بینم و می ترسم و چشمامو که می بندم سایه ای میبینم که ماله یه زنه ولی خود زن نیست فقط سایش هست می بینم داره فرار می کنه از چی نمی دونم هراسان هست با سرعت داره فرار می کنه و دنبال چیزی می گرده داره می گرده ولی پیدا نمی کنه داره دور خودش چرخ مکی زنه هراسان و وحشت زده می چرخد و می دود و فرار می کنید نمی دونم شاید داره از خ.دش فرار می کنه و شایدم هم داره دنبال صاحب خودش می گرده نمی دونم چیه ولی جرات ندارم چشمامو ببندم به محض اینکه می بندم این صحنه رو می بینم حتی گاهی وقتها صدای جبغهاش رو هم می بینم نمی دونم چم شده!به نظرتون دیوونه شدم؟! اگه فکر می کنید دیوونه شدم بگین نمی دونم به نظر شما چرا اینجوریم چرا اینارو می بینم اصلا این چی هست که میبینم خیلی می ترسم می ترسم!شاید هیچ وقت اینقدر نترسیده بودم شاید هیچ وقت اینقدر کم اعتماد به نفس نشده بودم شاید هیچ وقت اینقدر خندان و عصبی و ناراحت نبودم،آره می خندم با صدای بلند که هر کس من رو می بینه میگه چقدر دلش خوشه چقدر بی مشکله نمی دونم چرا می خندم ولی توی خودم دارم زار زار گریه می کنم دارم می خندم ولی...نمی دونم شاید دوری شهرزاد داره دیوونم می کنه رسما!شاید مغزم داره می ترکه شاید دارم از ادمیت خارج میشم شاید هم اینقدر عاشق شدم که قاطی کردم هر چی که هست می ترسم خیلی می ترسم!
امروز دلم می خواست خیلی دلم می خواست اونقدر که کم اورده بودم و داشت اشکم در میومد دلم می خواست توی بغل شهرزاد بودم شاید هیچ وقت اینقدر بهش احتیاج پیدا نکرده بود خیلی بهش نیاز داشتم آخه می ترسم نم یدونم باید کجا برم می دونم فقط توی آغوشه اون هست که از هر خطری دورم و دیگه نمی ترسم ولی کجاست اون اغوش گرم اون دستهای ارامش دهنده و اون گرمای وجودی که من رو شجاع می کرد که من رو با ارده می کرد کجاست...خدایا رهای تو بنده تو قاطی کرده نیم دونه باید چیکار کنهخدایا رها می ترسه خیلی می ترسه قبلا از دوری و جدائی شهرزاد می ترسید حالا از همه چی می ترسه از تنها مودن از اینکه یهو صدائی از جائی بیاد حتی از یه موتور که جلوی ماشینم میره اینقدر می تسمکه دو سه روز پیش بود دیوارو ندیدم و رفتم با ماشین توی دیوار هر جند سرعتم اینقدر کم بود که ماشین خش هم ندید ولی دستم می لرزید یعنی لرزشش شدیدتر شده تازگی ها مثل این روانی ها شدم می لرزم می ترسم استرس دارم زود ناراحت میشم !خدایا رهات چش شده؟خدا چرا اون رها شده این رهای دیوونه و بی اراده خدایا پس ارده و نترسی و کله شقیه من کجا رفته خدا چرا اینقدر استرس دارم خدایا چرا دیگه نمی تونم وقتی دارن بهم بد و بیراه می گن جوابشونو بدم آره تیو شرکت توی مشتری ها بهم خیلی دارن بد و بیراه می گن تایکه می ندازن نمی دونم چرا جرات ندارم جوابشونو بدم نیم دونم چرا خدا رهات بهت نیاز داره هم به وجود تو خدا جون و هم به آغوشو وجود خلق اون خلقت زیبات اون خلقت والات شهرزاد مخلوقی که کنارش بودن بوی زندگی میده بوی شادی میده ب.ی خنده توام با شادی میده خدا کمکم می کنی آره؟
من الان اصلا حالم خوب نیست ضربان قلبم خیلی کم هست خیلی کم!نفسم بالا نمی یاد می خوام داد بکشم می خوام فریاد بزنم بابا شهرزادم میخوام بغلت کنم می خوام پیشت باشم دلم برات تنگ شده .
بابا رها کم اورده رسما اعلام می کنم کم اوردم!از ۴۸ ساعت ۲۸ ساعتشو خوابم یه روز میرم شرکت یه روز نمی رم!همه کارام به هم ریخته همش!
شهرزاد برگرد خسته شدم دیگه کم اوردم!