تبليغاتX
رها و شهرزاد
می نویسم دلواژه هایم را برای شهرزاد

چقدر دلم می خواد مثل قبل بنویسم مخصوصا الان که یکی از مشکلات بزرگ توی راهمون حل شده مخصوصا الان که تونستم کاری کنم که به این راحتی به من نه نگند خانوادش مخصوصا الان که خدای بزرگ همچین لطفی رو به من کرده و کمکم کرده در حل اولین پرده این مشکل اگه خدا بخواد و بازم کمکم کنه و حامیه من باشه که قطعا هست ،مشکل حقوق کم من هم به زودی انشالله حل خواهد شد که دراین صورت فقط میمونه خواستگاری از حج خانوم شهرزاد خانوم!ولی خوب این مشکل حقوق کم هم باز هم نیاز به صبر و تلاش داره تا حل بشه که امید و توکلم مثل همیشه به خداست اینبار نا امید نیستم چون شغل و درآمد راحتتر از شرط تحصیل هست فقط باید تا میشه زودتر این مشکل حل بشه تا یه پول کمی جمع کنم و دیگه رسما اقدام کنم!شاید بگید تو که شهرازد اان پیشت نیست چجوری داری ازاین چیزا حرف می زنی!؟باید بگم کهخوب من خیلی به خانومی خودم عقیده  دارم می دونم بعد از پایان این فرجه دوباره صحبت عشق و حدیث آرزو پیش میاد و دوباره تا دنیای دنیاسعروس خونه من میشه و باز دوباره از اون خوندن بی پایان میشه!دلم چندی هستش که بد جوری براش تنگه دیگه بی تاب بی تابم هنوزم از تکرار اسمش به نفس نفس می افتم هنوزم به یاد هیچ کس ز اون نمی افتم هنوزم هر چی که قشنگ و زیباست شهرزادم رو یاد من میاره!رک بگم بی شهرزاد دردم درمان نداره!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:14 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

امروز روز فوق العاده جالبی بود،هم خوب و زیبا و شاد هم غمناک و اشک آور،خوب بود چون خدای بزرگ لطف بی پایانی به من کرد و نزاشت توی روی همسرم و خانواده خودم و  خانواده اون شرمنده بشم،می دونید چون برام خیلی سخت بود که فکرکنم شهرزاد بعد از دو ماه دوری بر می گرده و من نتونم تو چشماش نگاه چرا؟چون نتونستم مشکلی که فقط به دست من باز می شده و خیلی راحت بوده رو بعد از یکی دو سال باز کنم! ولی خدارو شکر این مشکل حل شد و این گره باز و این شرمساری رخ نداد و منم تونستم دانشگاه قبول شم خدای من شاهد هست این قبولی فقط به خاطر شهرزاد بود و بس خدایا چاکرتم!ناراتم به دو دلیل !یک امروز جانبازی شیمیائی اهل شیراز که پسر خاله پدر من می شد شهید شد و چشم از این جهان بست ناراحتم نه به خاطر اون به خاطر همسر فداکارش همسری که همه اسن سالها با شهید غلامرضا ساخت و زندگی کرد و حالا باید غمخور فقدان این ابر مرد باشه و برای بچش برای بچه ای که پدر را در این وضع شناخت و بهش گفت پدر و حالا که پدر رفت و دیگر نیست 12-13 سال بیشتر نداره و باید  شهید شدن پدرش رو با چشماش نگاه کنه!خدایا این بچه و مادرش رو به اوج کمال برسون و از توفیقات خودت بی بهره اشان نساز!دوم به این دلیل ناراحتم که باز امشب به مهمانی دعوت بودیم میگید شاید مهمانی که غم نداره اره نداشت و تازه این قبولی من هم که شیرینی مجلس شد چون گفتم که من بچه نازنازیه فامیلم و همه  یه جور خاصی روی من حساسن!ولی ناراحتی من به این دلیل هست که باز سعید و باز سیما رو دیدم باز دخترانی دیدم که شبیه شهرزاد من هستند هم سن هم تیپ و گاهی هم قیافه ناراحتم چون دلم می خواد باز بیاد و این عشق اهوارائی ما باز جان تازه ای بگیره و البته اینبار در سایه ححق بزرگو بزرگتر بشه!خدایا امشب شب قدره ومن بیدار اعمل این شب رو انجام نمی دم چون زیاد نمی تونم سنگینی این اعمال رو تحمل کنم ولی خدایا این رهائی که تو با عشق شهرزاد راهیش کردی این رهائی که پیشت بی آبروست این رهائی که به قوله خیلیها معلوم نیست کی جدی هست و کی شوخی این رهائی که می خنده ولی غمناکه !می گریه ولی شاده!ازت طلب داره همبمیشه ازت طلب دارم هر روز و برای هر روز چیز جدیدی !خدایا پرودگارا خدای قشگلو مامانیه من!خدا جونی تو روب ه عصمتت قسم تورو به عظمت تور به علی قسم امید مانده ام را ناامید نکن خدای من کمکم کن که شهرزادم باز گردد شهرزادی که زندگی ن هست خدایا امیدم به توس توکلم به توست خدایا شکرت و طلب مغفرت!امشب سربلند میام بیرون؟

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 1:15 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

وای خدای من اصلا فکرشو نمی تونم بکن!یعنی فکرشم نمی کردم که بالاخره یکی از مشکلاتمون حل بشه!خدا رو باید شاکر باشم که این مشکل حل شددرست وقتی من به خاطر این مسلئه حتی از زندگی هم سیر شده بودم!آره من بالاخره دانشگاه قبول شدم!رشته ای که دوست دارم توی شهر خودمون در نزدیکی خونه شهرزاد اینا!من رشته نرمافزار اوردم خدا رو شکر!امسال نذر کرده بودم که اگه قبول بشم برم و به بچه های بی سرپرست که تحت حمایات هستن کامپیوتر یاد بدم رایگان اگه کسی همچین جائی توی اصفهان رو بلده بگه تا من برم دنبال کاراش و نذرمو ادا کنم!

خوب خدایا شکرت من رو توی روی خانواده و شهرزادم شرمنده نکردی خدایا شکرت که نمی زاری بندت مورد تمسخر و شرمندگی باشه خدا جونم مرسی!این دو سال خیل بهم لطف کدی اینم یکی دیگع چاکریم!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:20 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

نمی دونم باید چی بنویسم...خوب حالم خراب بود خیلی خراب این چند روزه خیلی داغون بودم و هستم ...اینقدر که قلبم دیگه بد جور سر ناسازگاری گذاشته بود اینقدر که دیگه صدام در نیومد اینقدر که از شدت عصبی بودن صدای همه اطرافیانم دراماده بود! اینقدر که بعضی آستین بالا زدن من رو ببرن روان کاوی می بینین کارم به کجا رسیده !یه نفر بهم گفت رها چرا اینقدر عشق زیادی داری چرا اینقدر دوستش داری؟حالا اینجا جوابشو می دم :من دیوانه ی شهرزادم عشقی که من به او دارم و به نظر شماها خیلی بیش از حد میاد به نظر من کم هم هست من باید بیش از این عشاق باشم و عاشقی کنم ولی ای داد که بیشتر بلد نیستم!آخ نمی دونم از حالم چجوری بگم این روزها دلم م یخواست یکم مثل بچه ها توی آغوش گرمش بخوابم!آره سرمو بزارم روی شونشو آروم چشمامو ببندم به روی این دنیا به روی خوشی و بدی هاش چشمام و ببندم و سرشار از عشق اون با لبخندی عاشقانه بخوابم و لذت ببرم مثل بچه ای که بعد از یه استرس بزرگ به یک مکان امن رسیده!نم یدونم چند نفر از کسائی که این وبلاگ را می خونن مرد هستن و متاهل و عاشق همسرشون ولی اگه یه نفرم باشه می تونه لذت این آرامشیو که میگم درک کنه،من خودم حاضر نیستم یک لحضه این ارامش رو با هیچ چیز دیگه ای حتی با عمری برای زیستن عوض کنم،این روزها دلم میخواست شهرزاد وایساده باشه بخنده و من دوباره اونجوری بهش نگاه کنم و پوزخند بزنم و اون بگه رها چته چیزی شده منم بگم نه!به نظرتون من بچه ام؟آره قبلا که مب گفتن می گفتم نه من بزرگتر از یه بچه هستم ولی حالا میگم بچم اصلا هم دوست ندارم ببزرگ بشم من بچه ای هستم که دوست داشتنی ترین چیزش رو گم کرده چیزی که برایش از زندگی با ارزش تره من شهرزادم را گم کرده ام گم کرده ای که هم آدرسشو می دونم هم تلفنشو و هم مکان های رفت و امدش رو ولی...!
نمی تونم بنویسم این قلب ملوس من گفتم که یه مدتیه گیر داده و دلش هوای بازی کرده می خواد منو بازی بده و من رو دنبال خودش ببره به هر سو...
همین!
در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 1:14 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت