تبليغاتX
رها و شهرزاد
می نویسم دلواژه هایم را برای شهرزاد

امروز عید فطر بود عید فطر!

خانومیم باید برگردی بهه مین زودی منتظرم شهرزادم دوستتت دارم برگرددددددد

منتظرم شهرزادم!منتظر!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 22:2 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبیست

میروی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ

سر بدر می آورد

پس به سمت گل تنهایی میپیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی

و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی میشنوی

کودکی میبینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه نور

و از او میپرسی

خانه دوست کجاست...

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 5:21 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

خیلی تنهام ،این روزاس که باید برگردی و به قولت عمل کنی مثل من که با همه سختیاش عمل کردم شهرزادم برگرد همین زود برگرد همین روزها برگرد!

خیلی تنهام،برگرد!

سردی این چشماهایم حق من نیست،برگرد!

همین حرف زیاد دارم نمی تونم بنویسم!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:33 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

همیشه نزدیکم باش ...

میخواهم تو را ذر قلبم داشته باشم ... میخواهم بوسه ی عشق را بر لبانت بنشانم و تو رادر آغوش کشم ... میخواهم دستانت را حفاظی برایم قراردهی تا از شر نامردی هاو پلیدی ها و بی معرفتی ها به دور باشم ... میخواهم آنقدر به من نزدیک شوی که از حرارت عشقت دل سرمازده ی من روشنی بگیرد... و آنقدر در اغوشت گریه کنم که به خواب برم مثل بچه کوچیک و لوس!!

و در آخر هم >>> من نمی فهمم واژه ها را بی تو ... بوم احساس دلم را بی رنگ

           ... من تو را در قفس تنگ دلم میفهمم ...من تو را در قفس تنگ دلم میخواهم...

 

ما به هم محتاجیم

مثل دیووووووووونه به خواب

مثل گننننننننننننننندم به زمین

مثل شوررررررررررررررررره زار به آب

ما در همه زندگی میکنیم و همه در ما زنده اند

در قلب هر انسانی شاعری است

و در قلب هر انسانی گنهکاری

قلب تو شاعری ست

و قلب من گنهکاری که شعر نمی فهمد.....

و من اینجایم بی تو در تو و  کنارتو بی حضورت! در قلبت خانه دارم تو هم اینجائی در خانه ات در قصر آرزوهایت در قلب من در قلبی که مریض است ولی از وجود توست که پابرجاست همین!
تو اینجائی تو منی تو همه ی"من "بودن رهائی!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 1:26 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

برگرد برگرد بی تو روز و شب ندارم       این دفه اگه بیای دنیا رو زیر پات میزام


امروز باید برم جلسه توجیهی دانشگاه و درست باید باز از جلوی خانهی شهرزادم رد بشم شاید خدا قسمت کنه ببنمش نیم دونم!ولی دلم براش خیلی تنگه !خدایا به عظمتت قسمت می دم که شهرزادم برگرده!و دوباره در منار هم باشیم مخصوصا الانی که قسمت شده فاصلمون خیلی با هم کمتر بشه!نمی دونم چی می خوام بگم فقط به شهرزادم می گم:ببین شدم جون به لبت ،دارم می سوزم از تبت!خانومی یه بوس طلبت!زود برگرد باشه این دوری داره تموم میشه خانومی پس مثل همیشه سر قولت باش و برگرد الهی فدای زن خوشگل خودم بشم!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:6 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

بفرمایئد سوسیس خام!خوب دوس دارم دیگه دارم سوسیس خام می خورم نپخته!خوب چند روز دیگه تا روزهائی که هر روز باید چشم انتظار تماسی از جانب شهرزادم بهترینم باشه نمی مونده!چند روز یکه هر لحظه اش هزار سال هست هر لحظه اش پر از استرس ترس و نگرانی است هر لحظه دلهره ام بیشتر داره میشه و نگرانیم صد برابر بیشتر شاید این شب و ها  روزها همین زودی زود پایان بگیره چون واقعا دلم براش تنگه خیلی تنگ!نمی دونم یه شور خاصی توی دلم داره یه هیجان خاص یه شور زیاد ای کاش این شور به شادی ختم بشه و اون زودتر بیاد بیاد و دوباره به آغوش بکشمش بیاد و نذرمو کامل ادا کنم!می دونید چی نذر کردم؟!خوب من نذر کردم که اگه شهرزاد بر میگرده منم دانشگاه قبول بشم و در ازای این دو لطف خدا برای اونکه شکر خدا رو به جا اورده باشم برم توی پرورشگاه و به بچه های تا 15-16 سال این کم علمی که از کامپیوتر دارم رو عرضه کنم به طور رایگان و اگه هم کامپیوتری اونجا نیست دنبال خیری باشم که برای اونجا کامپیوتر تهیه کنه!این شهبا ای کاش به پایان برسه که تشنه ی خانومیم هستم تشنهی صداش وجودش رنگ چشماش تشنهی تیپ و ظاهرش که توی اخرین دیدارمون فوق العاده زیبا تر از هیمشه بود!الهی فداش بشم من!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:5 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

سلام،غیبت  این چند روزم رو باید بزارید تقصیر کم حوصلگی و نبودن توان نوشتن!به هر حال امروز دوباره اومدم که بنویسم اومدم تا از قدر عش ق بنویسم قدرتی که شاید هر روز بیشتر از قبل حسش می کنم قدرتی که این روزها راهای جدیدی و موقیعت های جدیدی جلوی پام گذشت!خوب می دونید که من دانشگاه قبول شدم و یکی از اساسی ترین مشکلات سد راهمون رو حل و فصل کردم اونم با یه رتبه خوب یه رتبه تک رقمی رتبه ام شد "یک" بین 380 هزار شرکت کننده آزمون کاردانی پیوسته آموزشکده های فنی کشور تونستم رتبه یک را به دست بیارم که البته سال قبل رتبم شد142هزار!خودم امروز باورم نمی شد البته اینم بگم زاید به ما کاردانی ها بها نمی دن و غیر از دانشگاهمون دیگه هیچ جااز رتبه ما با خبر نمیشن پس دندون تیز نکنید تا من رو توی روزنامه ببنید !امرز با دید رتبه ام به این قدر عظیم عشق  قدرتی که اگر در پرتو حق باشه فقط چنین معجزه ای می کنه!به خدا من زیاد نخوند بودم امسال شاید هفته ای یک ساعت ولی خوب یک سال تموم بود با دانش آموختهام در حال کسب تجربه بودم که این تجربه به من کمک شایانی کرد البته نقش عشق شهرزاد و خدای بزرگم را نباید نا دیده گرفت خدا کمکم کرد و باعث شد که بتونم به محض برگشت شهرزاد عزیزتر از جانم با این خبر دلشو شاد کنم ووقتی خنده روی لبهای اونو می بینم شاد بشم!نمی دونم چند روز دیگه دقیقا بر می گرده ولی  من دلم براش تنگه ولی چاره ای جز صبر نیست چاره ای جز تحمل نیست و من می دونم که می  تونم و من می تونم این روزها رو تحمل کنم من که بزرگشو تحمل کردم این چندروزم روش!نکته جالب این هست که دانشگاهمو با خونه شهرزاد اینا هفت دقیقه با ماشین و 20 دقیقه پیاده راه هستش!و دزست دانشگاهمون داخل همون خیابونی هست که وقتی با شهرزاد بیرون می رفتیم اونجا پیدا می شدیم!و درست روبروی خونه خاله شهرزاد!امروز وقتی از جلوی خونشون رد شدم حله عجیبی داشتم مامانم می گفت شهرزاد می دونه گفتم نه گفت خوب چرا بهش نمی گی دختر مردمو از حول این غزیه در بیاری گفتم می خوام یکم استرس داشتهب اشه بیچاره ماردم نمی دونه ماالان دوریم!و من هم اصلا موقعیتشو ندارم که بهش بگم خانومی من شرمنده نشدم توی روت و قبول شدم ولی خوب به زودی این دوری انشالله تموم میشه.
توی این مدت خیلی به من سخت گذشت چون یکی دیگه از کسائی که دوست داشتم و دارم ازم جدا شد دختری که جای خواهرم بود هر وقت دلم می گرفت حتی سرش داد میزدم حتی بهش بد و بیراه می گفتم ول یاون با نجابت مثال زدنیش من رو تحمل می کرد اون رفت ولی رفت برای پیشرفت رفت تا بعد از سه چهار سال دوری از درس امسال هم برای کنکور بخونه و با برادرش قبول بشن از همینجا براش ارزو دارم قبول بهش و روز که بر می گرده ر دوتامون به قولهامون عمل کرده باشیم هم من و هم اون ،من قول  دادم تا ساله دیگه انشالله مراسم عقدمو رو گرفته باشم و اون قول داد از فکرای ا ون شکست درناکش بیاد بیرون و قبول بشه !دلم نیومد باهاش خداحافظی کنم چون خداحافظی رو دوست ندارم!وقتی داشت خداحافظی می کرد حالم زیاد خشو نبود قلبم درد گرفته بد آخه دیگه تحمل جدائی این یکو نداشتم به خدا توی این مدت خیلی بهش وابسته شدم و یه جوارئی غصه خور من بود ولی بااین که رفت امیدوارم حالش بهتر بشه و موفق بشه و تازه امیدوارم هر چه زودتر این خواهر خخوب برگرده و بهم بگه سلام به روی ماهت رها!و وقتی میره بهم بگه مواظب خودت باشو من بگم قول نمی دم!دلم تنگت می شه حتی اگه بر هم نگردی به یادتم چون عینخواهرم بودی این مدت و هستی!هستی تو خوارهم هستی،هستی هستی!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:9 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت