چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون
منو می بینی و ویرون نمیشی
دل دیوونه خرابم می کنی
چرا مثل قدیما خون نمیشی
سر به صحرا میذاری
منو تنها می ذاری
لاله باغ کدوم گمشده ای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
ای وای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
وقتی بارون میزنه
وقتی بارون میزنه
شاخه هامو میشکنه
دل تنها چرا تو مثل گنجیشکها پریشون نمیشی
منو می بینی و حیرون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم با کی بگم راز تو رو
داری آتیش میگیری خون نمیشی
من که هر شب تا سحر قصه ی عشقو تو گوشت می خونم
واسم افسانه یی و افسون نمیشی
تو بزرگی مثل دنیای خیال آدمها
دل زخمی لاله ی دشت بلا
نکنه غصه ی لیلی رو داری
واسه این قصه ها مجنون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی

دلم می خواد برم این بالا!کسی می دونه کجا می تونم پیدا کنم!
تو امشب اینجائی درست اینجا
همین جا درون این قلب
همینجا جلوی چشمانم
تو اینجا بودی حست کردم
حس من درست حس من پر غرور حس من عاشاقانه ای بود
تو اینجا بودی من تو را دیدم
آری
به زمان به صدای زنگت در آن صبح دم آبان
چه شوری در وجودم آمد
چه خیالی ز من آسوده گشت
تو به من گفتی
ای جان رها
من تورا عاشق هستم
من تو را دوست دارم بیش
من تو نیازمی تو جانمی
بگفتی
چند دقیقه در آغوشت بودن باریم آرزوست
گفتی رهایم سخت است بی تو
ولی به آینده بنگر
به روزهای خوش
به آن روزهائی که دگر از برای همیم
گفتی رهای من جان ماهت مراقب خویش باش
گفتی باید برویم فقط برای یک سال
مجبوریم
باید برویم باید از هم دو شویم
تا که نزدیک شویم
باید بسازیم تا یک عمر نزدیک باشیم
گفتی نیاز است اطمینان و اعتماد
گفتی منتظرم باش
گفتی کنارم باش
گفتم ای ماه من
سخت است
نتوانم نه گویم به تو
چاره ای جز آری ندارم پیش خویش
گریان شده بودم و گفتی
گریه نکن ای مرد لوس
باز گفت پیش تو بشکستن هنر من باشد عزیز
پیش تو گریان نباشم
پس کجا نزد کدام مزدور گریان شوم!
ای ماه عزیز و تابناک
ای ماه بزرگ و نازنین
ای ماه ای شیشه ی عمر
ای ماه ای ندای آخرین تپشهای قلب رهایت
ای ماه ای سوی چشمانم
ای ماه ای راه آینده ام
ای ماه ای اسمانیه من
ای ز دنیا من را آزاد کن
ای عزیز بی قرار
اینچنین سخت است این کار مکن!!!
گفتی رهایم بایدم ااین کار کرد
راه سختی از برای آسودگی
یار خود باید کرد
گفتمت باشد عزیز نازینن
گفتی ای نازنین پر غبار
آسمان را بنگر
موقع باران غم
گفتی بدان باران در زمان غم من اید بر زمین
گفتی بدان وقتی آسمان می گرید به یاد توام رهایم
گفتی هر وقت دلت هوایم را کرد بیا از دور تماشیم کن
اگر هوائی شده و بودی و نتوانستی بیائی
صفحه ای قرآن بخوان
گفتی می دانم خدایت را دوست داری از او بخواه
گفتی رها تو ایمانت قوی شده پس ایمان بیاور
به خدایت و بدان خوشی مال ما شده در آینده
گفتی رهایم دعایم کن به یادم باش
مراقب باش جان ماهت مراقب باش
گفتی می دانم حالت چه خراب است
می دانم که سخت ضعیفی
ولی تحمل کن به خاطر ماه خویش
به خاطر معشوق خویش
اشک از چمانم روان بود صدایم در نمی آمد
تو مرا می خنداندی و خود پر ز غم بودی
ماه من بمیرم برایت
سخت ی ام می دهی تا سختتر نچشم
سختی ام می دهی می دانی سخت است
ولی می دانی می توانم
گفتی پیغام بگزار جواب می دهم
گفتی دیر به دیر است ولی جواب در راه است
ماه من
یک سال سخت در پیش رویم آمده
یک سال بدون تو
یک سال افسرده و سیاه
ولی باید که روزنه امید
خسته ام خیلی خسته مدتی استراحت لازم دارم
وب عد استارتی قوی
تا گزر کنم از این یک سال سخت
و به تو برسم
سال دیگر این وقت باید عقد کنیم
این حرف من است1
پس از جان مایه می گزارم از جان.....
این ها حرفای من و شهرزاد بود توی 5 شنبه شهرزاد زنگ زد و این حرفا رد و بدل شد! به دلایلی که گفتم مجبوریم یک سال بی هم باشیم بایدبتوانیمم!دعایمان کنید تاب توانیم !حالا تازه می فهمم که عشق بازی فقط مختص آدما نیست گاهی خدا هم عشق بازی می کنه مثل الان دراه با من و شهرزاد عش بازی می کنه !خدا کمکمان توئی فقط تو را دراین سیاهی داریم کمک کن پیروزی را در آغوش گیریم خدایا کمکم کن که اشک رد چشمانم سنگینی می کند!
انتظارم یه بخشی از زندگی هست،من از پسش بر میام مطمئن باش شهرزادم!همیشه منتظرتم!
نامرد،دلم برات تنگ شده خوب!![]()
حالا تو یه کم ازم دور شدی ولی من سر قولهام هستم!می دونم تو هستی شهرزادم ولی موقعیت جوری شده که در ظاهر باید نباشی ولی می دونم یعنی دیدم و لمس کردم که سر قولهات هستی سر همشون....
شهرزادم نمی تونم غمتو ببینم تو این چند هفته ای که هروروز دارم از دور می بینمت داری داغون و داغونتر میشی داری غمگین و غمگین تر میشی!شهرزادم این غمهای تو باعث شد تا تصمیمی فوری بگیرم!تصمیمی که اگر توی اون پیروز بشم ،فوق العاده خواهد بود ولی اگر موفق نشم میرم زیر صفرپ1پاره از فردا شروع می کنم تا هدفی را که برای دستیابی بهش 10 سال دیگه رو پیش بینی کرده بودم رو به امروز منتقل کردم!می خوام رویای شرکت شخصیم رو تحقق بخشم!اونم با دست خالی ولی فکری که سالهاست داره روی این کار برنامه ریزی می کنه حالا شروع خیلی برام سخت خواهد بود به دلایل زیادی مثلا :پول ندارم پس باید شریک بگیرم !برای شریک گرفتن باید اعتماد افراد جلب بشه و تضمین بشن !برای اعتماد هم یکی از نیازهاش سن و ساله که ندارم ولی می دونم که اگه بخوام می تونم این کار رو بکنم با همه سختیش!
می دونی می خوام این پروژه رو شروع کنم تا بتونم زودتر و هر چه سریعتر بتونم رسمی بیام خواستگاریت حالا که دیگه کم کم دارم میشم مهندس این مرز و بوم (البته فقط به خاطر خودت و خودم!)یکی از اساسیترین مشکلات حل شد حالا فقط مونده وضع مالیم ک ه باید همه تلاشمو براش بکنم تا بتونم زودتر درستش کنم!تا بیام خواستگاریت و هم خیال من و هم خانوادهامون و هم تو، بابت آیندمون راحت باشه!
شهرزاد دیدن این صورت برافروختت که پر از غم و ناراحتیه اونم از دور!برام ملال آور شده تورو خدا اسنقدر خودت رو اذیت نکن خانومیه گله من!!!!!
شاید همه بگن پسر پس تو چرا تو این سن کمت تفریح نداری باید بگم که کار و درس در جهت نیل به اهداف بهترین تفریحه برام!
آره فقط تو ،عشقمی آخرشی!