تبليغاتX
رها و شهرزاد
می نویسم دلواژه هایم را برای شهرزاد

چقدر امروز به استادمون خیره شده بودم اصلا نمی فهمیدم داره چی درس یمده فقط داشتم نگاهش میکردم غرق نگاه کردن به خانوم استاد بودم نزدیک 3 ساعت ت مام نگاهش می کردم که از بس نگاهش کردم یهو یه کوچولو خوابم برد و استادم بهم خندید و گفت بازم نگاه کن!خوب منظورش این بود بسکه نگاه کردی رفتی تو هپروت ولی دلم می خواست بهش بگم استاد اخه شما خیلی شبیهی به شهرزادم یعنی یه جوارئی کپی اون هستی!دوشنبهها برای من روزهای خبوی شده چون اگه حتی شهرزاد رو نیم بینم یه نفر شبیه به اونو میبینم ولی خوب از طرفی هم می ترسم ایننگاهائی که دست خودم نیست برام مشکل ساز بشه !
گوشیم دسته یکی از دوستام بود و خوب من روی بک گراند گوشیم نشوتهب ودم دوستت دارم خانومماه اونم خوندو گفت بله!تو هم آره!گفتممگه من چمه و دیگه هیچی نگفتم!
امشب دلم هواشو کرده دلم اون چشمای معصومشو چشمائی که عصمتش من رو دیوونه کرده رو می خواد!!!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 23:32 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت


 
در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 20:34 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

به همین سرعت چهار سال گذشت،چهار سال از آن روز دردناک از اون روزی که برایم یکی از سختترین لحظات زندگی بود از روزی که باعث شد تغییرات اساسی در زندگیم و نوع تفکرم ایجاد کنم امروز چهارمین سالگرد درگذشت احسان بود!احسان وقتی به دیار باقی رفت حدود بیست سال داشت یعنی سنی  که من الان دارم!در اون روزها او و فراز تنها کسانی بودند که در کل فامیل زیر 25 سال و بالای 16 سال سن داشتند و اکنون من و فتانه این وضع رو داریم امشب خیلی برام دردناک بود هم احسان بهترین دوستم بود هم عاشق بود عشاق سمیه بود!و هم امشب از اونجائی که من هم سن و سال آخرین روزهای زندگیاحسان بودم همه یه جور خاصی بهم نگاه می کردند اخه یه ترسی توی فامیل افتاده همیشه و طی این 50-60 سال گذشته از بین پسرائی که به بیست سال می رسیدند یکیشون فوت می شد و من الان تنها پسری هستم که در این محدوده سنی به سر می برم!و خلاصه همه خیلی سر من می ترسند!امشب دلم گرفته بود برای احسان برای بازی هائی که باهاش کردم حتی برای سمیه برای سمیه ای که با احسان رویای زندگی مشترکشون به کابوس تبدیل شد!توی کل فامیل احسا از سن کم کار  کرده بود ومن اون روزها برام سوال بود چرا احسان تو این سن کم داره میره سر کار ولی حالا یم فهمم که به خاطر عشقش می رفت سر کار کاری که من هم دارم تکرار می کنم!دلم برای سمیه تنگ شده مدتهاست ندیدمش دختری که همه چیزش احسان بود!الان به زور شوهرش دادند تااونجائی که من می دونم!ولی هیچ وقت اون روزی که خبر فوت احسان رو فهمید رو یادم نمیره!آه خدای من قلبم....

شهرزادم خیلی می ترسم می ترسم از دستت بدم!شهرزادم دلم می خواد بهت بگم اگه یه روزی منم اتفاقی برام افتاد مثل سمیه داغون نشو!سمیه یک سال تمام مثل دیوونه ها شده بود!شهرزادم این ترس از دست دادنت به هر قیمتی عذاب آور و دردناک و... است برام!

پی نوشت:احسان بازم برام شکلات می خری؟....

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 0:12 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

اونقدر از تو میگم که میون اسم تو
توی آسمون عشق رنگین کمون پیدا بشه

اونقدر عاشق میشم که تو سرزمین عشق
بعد مجنون یه نفر صاحب نشون پیدا بشه

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه

تو هوای تازهٔ زندگی هستی
که تو قصر آرزو هایم نشستی

تو همون معجزه و لطف خدایی
که طلسم نا امیدی رو شکستی

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه

میون گلها نرو ، سخته پیدا کردنت
آخه تو خودت گلی ، چه قشنگه دیدنت

میون گلها نرو ، سخته پیدا کردنت
گل خجالت میکشه از تو و خندیدنت

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه

تو هوای تازهٔ زندگی هستی
که تو قصر آرزو هایم نشستی

تو همون معجزه و لطف خدایی
که طلسم نا امیدی رو شکستی

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه

پی نوشت:آره تو قلب منی،آره تو عمر منی!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 0:16 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

امروز روزی بود که سالها منتظرش بودم،چندین سال بود برای امروز زحمت کشیده بودم،از جون مایه گذاشته بودم و بالاخره بعد از چندین سال نتیجه داد،امروز روزی بود که می خواستم در کنار شهرزادم جشن بگیرم چون به یکی از آرزوهام رسیدم آرزوئی که از کودکی در سر داشتم و بالاخره امروز تحقق یافت شاید باید امروز خیلی بهم می چسبید ولی اصلا برام جالب نبود!امروز  کارت خبرنگاریم صادر شد!و رسما من رو بین جامعه خبرنگاران پذیرفتند و به یک ژورنالیست رسمی و متعهد تبدیل شدم و اکنون من یک خبرنگار صاحب قلم در زمینه سلامت و بهداشت هستم! امروز روزی بود که می دانستم وقتی کارت را به دستانم تحویل می دهند در اوج شادی می رفتم،دور خودم چرخ می زدم و می خندیدم و خدا رو شکر می کردم ولی بر عکس هیچ لذتی برام نداشت کارت رو که تحویل گرفتم یه نگاهش کردم و انداختمش اون طرف،بی اون که برام مهم باشه آخه برای همچین روزی برنامه هائی داشتم می خواستم یهو کارتم رو به خانومی نشون بدم و اونو ذوق زده کنم!می خواستم لذت این شادی رو در کنار هم حس کنیم ولی....ولی اکنون که دوریم اکنون دلها کنار هم است و جسمهایمان جدا هیچ لذتی برام نداشت این موفقیت موفقیتی که.... آه خدای مهربون انتظار داشتم امروز که به یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم می رسم بخندم شاد باشم جشن بگیرم و بکوبم و بنوازم و بخوانم ولی....ولی...هیچ ...فقط نگاهی به کارت و دیگر هیچ!
خانومی این کارت و همه زحمتهائیش که براش کشیدم ،شبهائی که به خاطرش نخوابیدم روزهائی که از فرط خستگی قلبم به درد میومد همه و همه تقدیم تو برای تو برای توئی که باعث این موفقیت شدی آخه میگن پشت سر هر مرد موفقی یه زن بزرگه و این موفقیت فقط به خاطر وجود تو و دلگرمی های تو بود!
خانومم دلم برات تنگه امروز خیلی دلتنگتم.توی دلم بالاخره یکم به خاطر رسیدن به این آرزو شادم ولی اگه بودی و این سورپرایز رو یهو نشونت می دادم برام خیلی با ارزشتر بود!

پی نوشت1:نازنینم یا تو یا مرگ!
پی نشوت2: بنویس که خیلی وقته تو آغوشت گریه نکردم سر رو شونهات نزاشتم واسه دستات سرد سردم!نکنه من مردم؟نه زندم ولی دلم....شاید دلم مرده باشه....نه ...آره...اصلا نمی دونم!
 پی نوشت3:چقدر دلم برای اون لبات مخصوصا وقتی که برام لوسشون می‌کردی تنگ شده!
پی نوشت4:چه ویرانگر ولی شیرینی ای عشق///گهی شاد و گهی غمگینی ای عشق!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 0:12 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

مادرم تازگی از عمق وجود خویش قبول کرده که شهرزاد در آینده عروسشه!همش داره از اون حرف میزنه همش می گه این لباس بهش میاد اوننمیاد همشتا بیرون میریم میگه که این مدلی قشنگتره یا مثلا یه نفر رو که می بینه شبیه شهرزاده میگه ببین رها این دختره چقدر شبیه شهرزاده!دائم توی خونه حرف شهرزاده دائم وقتی می خواد من یه کاری براش بکنم من رو به شهرزاد قسمم میده دائم نصیحت می کنه که با شهرزادکه بیرون میرین مراقب باشیدا حالا اگه مشکلی براتون پیش بیاد بعدا با این مخلافتهای خانوادش کارتون سختتره ها!هر شب هر شب از شهرزاد میگه و ن اتیش میگیرم منم مجبورم خاطراتم با شهرازد نازنین رو براش تعریف کنم!مجبورم براش از روزهائی که با هم بودیم بگم و به جای تاریخ گذشته تاریخ امروز رو بگم!مادرم بچشو میشناسه می دونه رهاش وقتی انتخاب کرد دیگه هیچی جلو دارش نیس و باید به انجام برسونه می دونه رها ادمیه که از مرحله تفکر تا انتخابش خیلی طولانیه ولی وقتی به مرحله انتاخ رسید عملی  شدن و اجرا و موفقیت قطعیه و برای همین هم شهرازد رو دیگع واقعا قبول کرده!چون می دونه از روزی کهش هرازد رو شناختم تا وقتی انتخابش کردم خیلی طول کشیده و حالا که انتخاب شده به هر قیمتی رسیدن به او را عملی می کنم.حتی گاهی وقتها ب ه شهرزاد حسودیم میشه آخه مادرشوهرش خیلی دوستش داره هر وقت عکسشو می بینه کلی لبخند شوق میزنه و تو دلش قند اب میشه ولی برای اینکه من پررو نشم به روی خودش نمی یاره همش میگه این شهرازد خیلی کارش درست بوده که تونسته تو رو اسیر خودش کنه و همیشه میگه همونجور که تو کپی سعید بودی(وصف سعید و سیما رو قبلا براتون گفتم)حالا شهرزادم کپی سیماس فقط قدش خیلی از سیما کوتاه تره وگرنه اخلاقش عین سیماس!
حسودیم میشه به این همه علاقه مادرم به شهرزاد چون کسیکه در آینده مادر زن من میشه اصلا من رو دوست نداره ازم متنفره حتی کل فامیل شهرزاد هم از من بدشون میاد ولی کل فامیل ما شهرزاد رو دوست دارند!فردا شنبس بازم دانشگاه دارم و سر راهم میرم شهرزاد رو ببینم فردا ماشین دستمه و می تونم بیشتر شهرزاد رو نگاش کنم فقط باید به موقع برسم!
دل تو دلم نیست خیلی دلم هواشو کرده اینگاری بی اون هیچی برام قشنگ نیست زن دائیم که بو برده من عشاق شدم امروز می گفت رها که زود عروسی میکنه!و می گفت فکرکنم به جای کسائی که منتظر عروسیشونیم باید منتظر کوچیکترین مرد فامیل باشیم!(آخه من تو فامیل ا زهمه کوچیکترم،پسری که زا من کوچیکتره 8 سالشه و کسی که از من بزرگتره 26 سالشه و من در یه دوره زمانی بدون کودک فامیل به دنیا اومدم برای همین اینقدر لوسه فامیلم(خنده)!)
الان داشتم متنی که پنجشنبه برای دو دقیقه با شهرازد چت کردمو می خوندم دیدم نههنوز دوستم داره حتی جواب سلاممو داده فقط گفته چون قرار شد حرف نزنیم و دیرمه دارم میرم و یه عشقولانه کوچیم توش کرده!الهی فداش بشم که اینقدر گله!خدا مشکلاتشو حل کن تا برگردیم تو اغوش هم!خانومیم خیلی ماه خیلی عین اسمش یه ماه خوب و ناز و زیباست!

پی نوشت:دوست خوبم در مورد سفر باید بگم چیز دیگه ای به نظرم نرسید خیلی فکر کردم!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:10 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

دوستی امروز از من خواست تا بنویسم که اگه خواستم برم سفر چه کاری می کنم و این بحث را در دو حالت تنه رفتن و مسئویلیت یک نفر دیگه رو داشتن بررسی کنم!منم خوب این کارو می کنم چون این دوست خوب می خواد یه درس خوبم بده!

خوب اگه می خواستم تنهائی برم سفرم پیش از سفر کارهائی که باید به اتمام برسند رو تمام می کردم از همه افرادی که می شناختم سعی می کردم حلالیت بطلبم و کینه ها رو دور بریزم و باشون خدافظی کنم و اگرمی دانستم که بعد از برگشتنم کسی مخصوصا شهرزادم منتظر برگشتن سالم من هست در حین سفر سعی می کردم که حواسم بیشتر به خودم باشه و خوب وقتی می رسیدم یه خبری بهش می دادم و دائم ازش یاد می کردم و.....
 اگه می خواستم با کس دیگه ای برم علاوه بر کارهای بالا چون می دونم که مسئولیت فرد دیگری هم بر گردنم هست سعی می کردم حواسم به اون فرد باشه نزارم بهش سخت بگزره و یا مشکلی براش پیش بیاد حتی اگه لازم بود از خوشی خودم بزنم به خاطر فرد همراهم و خوب توی سفرم هم اگه چیزی از او می دیدم بی خیال می شدم که یک سفر خوب رو داشته باشمو خوب در هر دو حالت سوغاتی هم یادم نره!و خوب خیلی کارای دیگه ای که در هر دوحالت پیش میاد و باید در آن موقعیت بود تا به فکر آدم خطور کنه!

گذشته از این بحث امروز همونجور که نوشتم یه کم با شهرزاد حرف زدم،تا حدود ساعت 3 تا 3:30 بعد از ظهر شرکت موندم تا یه موقع بااون  حالم نرم خونه و مادر ناراحت بشه و یکم که بهتر شدم کارو تمام کردم و به سمت خونه رهسپار شدم نم یدوتنم امروزو بنویسم امروز واقعا اتفاقاتی جالبی توش بود ولی خوب نیم تونم بنویسم.....
شهرزادم دوستت دارم با صدای بلند!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:20 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

قلبم دراه وای میسه سرم داره گیج میره صدام در نمیاد اشک تو چشمام حلقه بسته می خام داد بزنم داد بزنم بگم شهرزادم صبر کن!آرههمین الان دقیقا همین الان شهرزاد آنلاین شد حرف زدیم هر چند اکراه داشت ولی یه کم شاید کمتر از دو دقیقه ب هم حرف زدیم می خواست بره باید می رفت کلاس هم می خواست من رو پررو نکنه هم فقط به خاطر من آنلاین شده بود!درسته زود رفت درسته درست حسابی حرف نزد درسته سنگین بود باهام ولی می تونست انلاین نشه می تونست حرف نزنه! نمی دونم باید چی بگم حالم به هم ریخته از صبح منتظرش بودم هزار حس کردم که می خاد بام حرف بزنه و کنار میکشه!ولی اومد آخرش اومدو یکم حرف زد حالمو نپرسید حتی سلامم نکرد ولی اومده بود به خاطر من فقط به خاطر من اومده بود این خیلی برام مهم بود یلی ازش قول گرفم به جانه خودم قسمش داد که مواظب خودش باشه و اونم مثل همیشه یه چشم آروم گفت و بعد گفت باب هم دیرمه هم قرار شد با هم حرف نزنیم و رفت!بی خدافظی هر چند چندبار باهام خدافظی کرد ولی مهلت نداد من حرفی بزنم وقتی باش حرف میزدم اصلا نیم فهمیدم دارم چه میکنم بدنم به لرز افتاده بود قلبم تند تند میزد بدنم یخ کرده بود وای خدای من نمی تونم بنویسم خداااااااااااااااااااااااا..................کمکم کن خدای من کمکم کن دلم براش تنگیده خیلی زیاد دوستش دارم همیشه  شهرزادددددددددددددددد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 12:0 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

امروز صبح یه نفر اومده بود توی وبلاگ و به نام"شهرزاد" نظر داده بود که "منتظرم باش" وقتی این نظر رو خوندم یعنی یکی از دوستان گفت خوندی؟رفتم خوندم و بدنمم به لرزه افتاد چهره ام زرد شد قلبم شدیدا به تپش افتاد همکارا که باهام حرف می زدند می گفتند رها هواست کجاست رها با تو هستیما! نمی دونم خیلی عجیب بود مطمئن نیستم خود خانوم ماهم باشه آخه اون ساعت یعنی 11:30 که نظر داده شده بود شهرزادم باید مدرسه باشه!ولی خوب از طرفی هم ممکنه که نرفته باشه مدرسه!نیم دونم قاطی کردم حالا از اون کسی که این نظر داده اگه واقع خود شهرزاد هست ازش می خوام موقع نظر دادن تیک نظر خصوصی برای مدیر وبلاگ رو بزاره و برای این که به من ثابت بشه خود خانوم ماهم بوده شماره شناسنامشو برام بنویسه!اگه هم نام مادر و پدر خودش رو هم بنویسه که دیگه حرف نداره!
نمی دونم آخه خیلی جا خوردم  چون شهرزاد اصلا  آدرس این جا رو نداره!امروز خیلی ریختم بهم برای این میگم که می خوام بهم ثابت کنه که خود شهرزاده تا کمی اروم بگیرم چون خیلی روم تاثیر گذاشت چون اگه واقعا خود شهرزاد عزیزتر از جانم بوده باشه یه کار بزرگ یعنی دادن ادرس اینجا به شهرزاد از رو دوشم برداشته شده و !
شهرزادم،خانوم ماهم،گمبل خانومی اگه خودت بودی اگه واقعا اینجا رو پیدا کردی بهم با اون طریقی که گفتم ثابت کن که خودتی چون خیلی برام مهمه خیلی ازت خواهش میکنم!

پی نوشت1:امروز با عاشقانه های مادرو پدرم چه لبخندهائی که زدم و به یاد واژگان عشاقانه خودم و شهرازدم افتادم.
پی نوشت2:یکی ازدوستای خوبم به خاطر قلبش افتاده CCU براش دعا کنید من نیم تونم براش کار یکنم چون ازش خیلی دورم ولی از همه می خوام دعاش کنید!
پی نوشت3:قیصر،قیصر امین پور خدایت بیامرزدت!تا همیشه با شعرهایت خواهم ماند،خواهم خواند!
پی نوشت 4: ختنوم ماه،شهرزاد گلم،  چاکرتم !

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:16 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

هر روز بدون شهرزادم مثل هزار سال بهم می گزره هر چند تلاشم رو زیاد کردم دارم درس می خونم ،کارمو دارم کمکم بیشتر می کنم ولی خوب آخرش تا یاد شهرزاد نباشه نمی  تونم بخوابم بدون اون دنیا هیچ رنگ و بوئی نداره خنده ها هستند شادی ها لطیفه ها بی مزه بازی ها با بچه های دانشگاه همه و همه هستند ولی...ولی هیچ کدوم به دل خودم نمی چسبه هر چند که تو این یه مدت کم توی دانشگاه از بس شوخی کردم و خنده رو بودم همه بچهه ا اطرافمن همشون سریع باهام رابطه ی صمیمانه ای گرفتن و جالب اینجاس که همشون می گن تو که غمی نداری کار به این خوبی داری،داری درس می خونی اسمت رو هر جا توی شهر ببریم میشناسندت ، استادها به خاطر نوع نگاه و برخوردی که باشون داری حتما نمره رو بهت می دن! گاهی وقتها دلم می خواد بهشون بگم تا حالا عاشق شدین؟ تا حالا مجبور شدین از عشقتون دور بیوفتین!  آره همه اینهائی که گفتم خیلی خوبه خیلی باحاله خیلی دوست داشتنی و پر ارزشه ولی اگه عاشق باشی و از عشقت دور باشی چیزی جز دیدن روی ماه عشق خودت یا به قوله خودم خانوم ماه یا گمبل خانوم نمی تونه شادت کنه!
این روزها شهرزادم نیست بهترین کسم رو ندارم داره این دوری قلبم رو نابود می کنه!تازه تو این اوضاع برای مادر نازنینم هم مشکلی پیش اومده و باید عمل کنه یه عمل لثه خیلی سخت که فوق العاده بهش فشار خواهد اورد و یکی دو هفته بعد از بهبودی(البته در صورت بهبودی چون یه نوع ریسکه این عمل!)نمی تونه غذا بخوره و فقط باید مایعات بخوره و از این چیزا ! من تو این دنیا چشمم به نفر که میوفته قلبم تپشش زیاد میشه بدنم میلرزه صدام آروم میشه عصبانیتم ز بین میره و...این دو نفر یمیشون مادرمه که همه اطرافیان به رابطه فوق العاده من و مادرم رابطه ای که از هر نگاهمون به هم عشق میرییزهحسودی می کنن و نفر دیگم شهرزاده!شهرزاد رو هم که خوب می دونید عشقمو به اون و می شناسیدش!  حالا من با مادرم و شهرزادم یه مشکل اساسی دارم!این دو نفر از بس من رو دوست دارن(امیدوارم لایق این علاقه اونها به خودم باشم) حتی به قیمت شکستن خودشون نیم زارن خواری تو چشم من بره یا حداقل از اوضاع پیش اومده من کمتر ناراحت بشم!نمونش همین دوری که شهرزادم خواسته به خدا من می دونم که به خاطره منه به خاطر بهبود اوضاع منه توی خانواده اون و اینکه بعدا من بتونم راحتتر خانوادش رو راضی کنم!یا مثلا مادرم کافیه بهم به دلیل اشتباه خودم بهم اخم کنه و من یکم شرمنده بشم از کار خودم!مادرم که میبینه من این حس بهم دست داده شاید روزها هر کاری بکنه تا من فراموش کنم و بخندم!شهرزاد و مادرم دو نفری هستند که من هر مشکلی داشته باشم از صد کیلومتری می فهمند حتی وقتهائی که الکی می خندم و تو دلم ناراحتم این دو نفر می فهمند!و تو دنیا فقط همین دو نفرند که حاضرند من رو با این همه بچه بازی و دیوونه بازی و کارای غیر عاقلانه تحملم کنن!
و حالا من ز شهرزادم دور افتاده ام وغم مادرم رو هم دارم دوتا از بزرگترین غم های ممکن برای من هر دو پیش اومده یعنی غم مادرم و غم شهرزادم !به خدا دلم خیلی گرفته ولی این نیروی اعجاز انگیز عشق و خداست که بهم توان پایداری داده![وب منم آدمم جوش میارم حالم بد میشه عصبی میشم و...
این روزها اوضاع قلبم خیلی بد شده اینقدر که اگه راه برم و با تلفن حرف بزنم اینقدر نفس نفس میزنم که طرف پشت خط تلفن نگرانم میشه از شدت نفس نفس زدن هام! می دونین این روزها به چی احتیاج دار تا قلبم یکم بهتر بشه؟! آره من به دتهای شهرزاد نیاز دارم تا بزراتشون اون دستای کوچیک نازشو رو قلبم و من چشمام و رو ببندم و احساس پرواز و آرامش کنم و خدا رو زیر زبون شکر کنم و آروم بگم شهرزادم دوستت دارم،و اینگونه قلبم هم آروم خواهد شد! من و شهرزادم تا امروز بهای زیادی برای عشقمون پرداخت کردیم مهمتر از همه تغییر نگاههای خانوادهامون تو خونه بهمون!هر چند من و مادرم این حرفارو نداریم ولی خوب بازم....و خانواده شهرزادم که می دونم دارن با نگاهاشون شهرزادم رو نابود می کنن آخه اگه شما یه دختر باشین خوب می فهمین وقتی بابتون منظور دار بهتون نگاه کنه و بهتون اعتماد گذشته رو نداشتهباشه چه زجری میکشه شهرزاد!
شهرزادم دیوونتم!روانیتم!عاشقتم به خاطرت اگه باید فرهادم بشم و بیستون بترشم و بکنم!این کار رو خواهم کرد!شهرزادم بهتر از هر کس می دونی که تنها کسی که جونشو مهریت می کنه فقط منم!گفتم این کار رو می کنم و مطمئن باش می کنم و جونمو مهریت میکنم!خلاصه شهرازدم دلم برات لک زده برای خودت خنده هات مهات  عصبانیتت از خود گذشتگی هات اون بزرگی روحت که توی یه جسم کوچیک و نقلی (اینکه می گم نقلی!آخه خانو ماه من خیلی کوچولو هستش قد کوچیک دست کوچیک ولی گمبلیه منه!)هست!
شهرزادم غم رو ببین توی چشمام.....

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 0:14 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت