چقدر دلم یه جوریه نمی دونم چه جور،ولی عادی نیست کلا به هم ریختم خیلی خرابم شدم کسی که
هرکی تا از دست یکی عصبانیه داد و بیدادشو سر من می کنه از همکارام گرفته تا خانواده ،می دونین دلم می خواد خودمم را محاکمه کنم!دلم می خواد به خودم بگم رها چرا سعی میکنی هیچ وقت کسی از دستت نرنجه چرا همیشه می خوای بقیه خندان باشن حتی به قیمت غصه خودت چرا هیچ وقت دست رد به سینه ی کسی که ازت کاری می خواد نمی زنی چرا وقتی یکی داره برات تکلیف مشخص می کنه بهش نمی گی مخالفم چرا بااونکههمه م یدونن راحت نه می گی اما هیچ وقت به هیچ کس نه نگفتی!می دونید نه گفتن برای خیلی ها سخته ولی من به لطف خدا این قدرت را دارم که راحت نه بگم ولی دوس ندارم این قدرت رو به کار بگیرم ،می دونم خیلی بده آره حتی به قوله شهرزاد گاهی وقتها بله گفتنام به خاطر عذاب وجدانی که برای اون فرد به دنبال داره از هزارتا نه گفتن بدتره!دلم می خواد یاد بگیرم مثل خیلی دل بشکونم و خیالیم نباشه!دلم می خواد فقط اهداف خودم برام مهم باشه و هدفهای بقیه را در راستای نیل به اهداف خودم بزارم زیر پا و از روش رد بشم!ولی نه...من اینجوری نیستم من همیشه دلم می خواد همه به اهدافشون برسن حتی گاهی وقتها از خودم می گزر به خاطر اهداف بقیه! می دونید این کارا که می کنم فقط دل خوشیم یه بیت شعره اونم اینه:
تو نیکی می کن و در دلجه انداز که ایزد در بیابانت دهد باز
ها خوبی خوشی در سلامتیه کامل به سر می بری هووو؟یک خاطره از این شعر بگم !یه دوستی بود که وقتی من می خونم که تو نیکی می کن و در دجله انداز ،اون حرفم رو قطع می کرد و ادامه می داد "تو نیکی می کن و در دجله انداز/من می پرمو درش میارم"! شاید این حرف در ظاهر شوخی بود ولی حالا می بینم نه واقعا جدیه آره ممکنه ما نیکی و خوبی انجام بدیم ولی خیلها هستند که کار ی می کنند که این نیکی و خوبی به چشم نیاد و حتی در مواردی اصلا کسی نفهمه که چی به چی شد! دلم پره خیلی پر پیش خودم می گم اگه یکم بلد بودم دلبشکونم الان شهرازد رو داشتم،چون زنا وقتی مردی تردشون کنه بیشتر اونو می خوان ولی وقتی مردی از عمق وجودش اون زن رو بخواد و به هیچ قیمتی دل اون زن رو نشکونه اون زن هم یه جوارائی خوشی میزنه زیر دلشو میره! ولی چه کنم؟چه کنم که در مرام من دل شکستن نیست مخصوصا دل شهرزاد و به طور کل وقه ی مخالفتم جلوی اون از کار می افته البته خوب تقصیر خودمه!چون همیشه می گفتم مردا اونقدر که همه میگن زمخت نیستن ول یحالا یاد گرفتم اگه می خوای مرد باشی و عشقت پیشت باشه و بههر چی می خوای برسی باید زمخت باشی باید بد اخاق باشی بی رحم باشی حتی گاهی وقتها یه دروغگو باشی و البته چرب زبون!
ولی من اگه این اخلاقم یعنی باخت ،می خوام به بازنده بمونم چون لااقل همیشه میگم که شهرزادم هیچ وقت دلش به خاطر سیاستهای من نشکسته!
پی نوشت1:شهرزاد گلم،تصمیم گرفتم آخرین حقیقت زندگیم رو که به هیچ کسنگفتم را به تو بگم حقیقتی که شاید اگه بشنوی به خاطر حفظ امنیت جانیت برای همیشه ازم من جدا بشی!آره شهرزادم من که همش دم از این میزنم که می خوام از ایران برم به خاطر این حقیقت نگفتس!آره شهرزادم من یه با این سن کمم یه آدمی بودمکه یه روزهائی خیلی خطرناک بودم و خیلی فعال بودم در تشکیلات خاصی و عشاق اون تشکیلات بودم ولی فقط به خاطر جان تو از اون تشکیلات کشیدم بیرون!تشکیلاتی که تنها حسنش ارضای میل آزادی در من بود همون قظیه ای که میگم من رهای قلم بودن را دوست داشتمو حالا رهای عشقم!شهرزادم می خوام برات بگم چرا همیشه وقتی با هم بودیم دائم پشت سرمو نگاه میکردم چرا همیشه اصرار داشتم تو پیاده رو راه بریم چرا همیشه میگفتم تو بین دیوار و من راه برو!چرا همیشه بهت اصرار داشتم که یه چاقو یا تیزبر پیشت باشه!یا حتی گاهی وقتها بی دلیل دستت رو از دستم جدا میکردم و باهات چند تری فاصله می گرفتم بااونکه تو ناراحت می شدی ولی مجبور بودم که این کاررو بکنم!!!فقط و فقط به خاطر جان تو....اگر جان تو برام مهم نبود الان شاید کسی بودم که با اونکه هیچ کس نمی دونست کیم و فقط اسمم رو شنیده بود از شنیده شدن اسمم بدنش می لرزید!!!نه هر کسی از من بترسه ها نه !کسائی ا زمن می ترسیدن که داشتن بیت المال این مملکت و حق مسلم مردم ایران را غارت می کردن...(دستم بستس ایجا نیمشه توضیح داد بیشتر از این)شهرزاد این اخرین حقیقت جا افتاده از زندگیه منه ز زندگیه پسری که از 15-16 سالگی یک فعال گم چهره و مشهور نام در تشکیلاتی خاص بود! می خوام بهت بگم چون حق توست که بدانی هرچند شاید همونجور که الان به اندازه کافی از بودن با من سیر شدی شاید با شنیدن این حرفا دیگه حتی نخوای هیچ کسی به اسم من روی زمین باشه!کاره خاصی هم نکردم فقط یکم بیش از گلیلمم توی موارد آزادی خواهانه پامو دراز کردم!
پی نوشت2: شهرزادم این منم رها!مرد تو!مردی خسته،مردی افسرده،مردی که وقف شده!و مردی که همیشه عاشقته و بهت نیاز داره!
خطاب به MKS: من بی معرفت نیستم !فقط یه کوچولو دیرتر اومدم همین!
راستی!من خدا رو گم کردم کسی می دونه کجاس؟
آهای رها ...هی پسر....با توام ...رها....می شنوی باتوام!!!....منم رها!...من توام خودت تو....آهای رها منم رها...رها؟...تو هم رهائی؟....اوهوم.....اما من رهام تو کی هستی تو چی می گی؟....من خود توام خوده خودوه تو!....یعنی تو،منی؟...اوهوم آره من رهام همون رهائی که تو عشقش رها شد نه اون رهائی که....پس...پس تو منی خوب چیکارم داری می خوای حتما مثل خیلی ها بگی دیگه بی خیال شو آره؟...نه نه من اینو نمی گم اومدم بهت بگم تو مگه رها نیستی؟...خوب آره منظور؟....پس رها باش!توی عشق مثل قبل رها باش مثل اون روزها شوق داشته باش ،امروز دیدی شهرزاد رو ؟دیدی که چقدر شکسته شده؟دیدی که غم همه صورتش رو گرفته؟...آره دیدم(بغض)ولی ولی نتوستم هیچ کاری کنم نمی دونم باید چیکار کنم!...رهائی کن همین تو رها باش اونم رها میشه از عشق رها نشی ها با عشق رها شو !یادت میاد روزهای اولی که داشتی دل می سپردی داشتی عاشقتر می شدی و هنوز اون خبر نداشت چقدر شکستی چقدر نارحت و غمدار بودی؟یادت میاد اینقدر بهت فشار اومد تا یه شب بی مقدمه ازش خواستگاری کردی؟...خوب آره یادم میاد منظورت؟....خوب یادته از اون شب شخصیت رها رو تغییر دادی این بار به جای اینکه رهای عقاید باشی رهای عشق شدی؟...آره یادمه....یادته آرزو داشتی شهرزادم رها بشه با عشق رها بشه؟...آره خوب....پس دیووونه دندون به جیگر بگیر بزار رها بشه اون یه دختره با تو فرق داره درسش زیاد سختیهاش زیاد بزار رها بشه رهائی کنه اون داره بال در میاره می خواد تو آسمون عشق پرواز کنه بزار بلند و بلندتر بره بزار اوج بگیره بزار به ملکوت برسه.....آخه بببین می ترسم بالش در نیومده باشه و بخواد این کارو بکنه بعدش چی بعدش سقوط می کنه.....نه رها نه تا بالهاش در نیاد پرواز نمی کنه تو که میشناسیش با اونکه خیلی کله شقه ولی تا بال نداشته باشه پرواز رو تجربه نمی کنه!پس اروم باش می خوای عاشقی کنی حرفی نیست عاشقی کن شبها گریه کن بغض داشته باش یادش کن براش اهنگ بساز به عشقش کارای خارق العاده ای بکن ولی رها باش و بزار رهائی کنه مطمئن باش رها شدن کمکش میکنه بزار بزرگ بشه بزار قد بکشه بزار هوسش فروکش کنه و عشقش بالا بزنه بزار تا هوس را با عشق تجربه کنه هوسی که خیلی دوستش داره را بزار با طعم عشق همراه کنه خوب آره هوس و عشق از هم جدا نیستن تا هوسی نباشه عشقی نیست وی هوس می تونه بی عشق باشه!!! پس بزار اون عشق و هوس رو با هم تجربه کنه!....من نمی فهمم...صبر صبر صبر مطمئن باش می فهمی یه ذره فکر کن همین!...فکر مگه فکریم مونده؟...آره مونده فکری که داره تورا می سازه فکری که عاشقه!...باشه حرفی نیست شهرزادم رهائی کن رهاباش ولی برگرد باشه؟زود برگرد منتظرتم چشمام به در خشک شده برگرد....راستی رها....بله؟...خیلی دیوونه ای!....غیب گفتی خودم می دونم دیوونم!فکرکرید چرا بهم میگن رهاااااا یه دلیلاشم دیووونگیمه دیگه!...خوب حالا....!
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
چقدر این روزها جای خالی شهرزاد عذابم می ده،روزها روزهای بسیار خوبی است و هر روزش پر از لذت و هر روز به نوعی با ظاهر شدن نتایج یک سال زحمت همراه است که باعث شاد شدن دل همه بچه ها می شود چقدر برنامه داشتم تا توی این روزها شهرزادم کنارم باشه و لبخند رضایت او را روی لبهاش ببینم!امروز جمعه بود و ما در دفتر خبرگذاری جلسه ای رو تشکیل دادیم من پائینترین رده کارمندهای این خبرگذرای را دارم ولی از من گرفته تا مدیر عامل همه و همه یک سال واقعا شب و روز زحمت کشیده بودیم و امروز وقتی جلسه تشکیل شد و ما اون همه آدم دور و اطرافمون دیدیم یک لحظه همه ما خشکمون زد و لبخندی رضایت بخش به هم زدیم و خستگی یک سال کار از تنمون بیرون رفت امروز وقتی قبل از جلسه صندلی ها رو میچیدیم من بی اختیار یک صندلی اضافه چیدم که از اول تا اخر جلسه این صندلی خالی بود !آره،این صندلیو من برای شهرزاد گذاشته بودم بااونکه تو این مجموعه عضو نیست ولی با اون اومدنهاش به دیدار من در محیط خبرگذاری توی دل بچه ها جا باز کرده بود!و امروز بی صبرانه انتظار حضورش رو داشتم دلم می خواست بگم ببین شهرزادم ببین ما 6 نفر یک سال زحمت کشیدیم و امروز نتیجشو دیدیم!درسته هیچی توی جیب من نرفت هیچ کجا اسم من مطرح نشد ولی من به یکی از اهدافم رسیدم و اون محبوبیت مجموعه ای که در اون کار می کنم در بین مردم بود!امرزو وقتی داشتن من را به جمع معرفی می کردند نگاهم به اون صندلی خالی بود و لبخند می زدم که یکی از بچه ها به من گفت حواست کجاس!نوبت تو هست حرفاتو بزنیا!
می دونین با ارزش ترین چیز برای من اون وقتهی هست که باعث افتخار شهرزادم بشم !و امروز یکی ازاون روزها بود !چقدر دلم گرفت... جلسه تموم شد و نشستم پشت فرمون!همه از حالی که در من دیدن به من گفتن رها اروم بریها منم گفتم چشم!ولی استارت زدم و ماشین رو روشن کردم پامو تا جائی که میشد روی گاز فشار دادم به طوری که مسیر 20 دقیقه ای رو توی 3 دقیقه رفتم!!!!!!امروز دلم می خواست بعد ازا ین جلسه ای که یک سال بود انتظارش رو می کشیدم، با شهرزادم یه جشن بگیرم و برم بیرون غذا بخوریم و حسابی تا سر حد مرگ!!!!خوش بگزرونیم!
پی نوشت1:شهرزادم وقتهائی که داری بهم فکر می کنی با اونکه دوریم!ولی وجودم به آتیش کشیده میشه!
پی نوشت2:دوستای خوبم کجائید خیلی هاتون مدتهاست ازتون خبری نیست!نکنه من رو فراموش کردین!چقدر دلم هوای تک تکتونو کرده!
پی نوشت3:رفتی و خاطرات تو قلبم رو آتش میزنه!مهم نبوده سوختنم دور از تو پر پر زدنم !به افتخار عشق تو میگم که].....[ منم!من بی تو یه بی نشونم من بی تو رو به جنونم دور از تو نزار بمونم من بی تو نه نمیتونم!
پی نوشت4:دلم هوای اون خنده هائی که به قوله خودت میگفتی مثل دیوونهاس رو کرده خنده هائی که دهان نازت کامل بز میشد و صداش گوشم رو نوازش میکرد!
پی نوشت5:یاد اون صدای گرمت یا اون نگاههای معصومت بخیر!
عشق یعنی یه حس پاک بچهگونه.
عشق یعنی خاطرههای سبز با هم بودن.
عشق یعنی هر شب تا صبح با رویای تو زندگی کردن.
عشق یعنی هر روز تا شب دغدغه ی دوباره دیدنت رو داشتن.
عشق یعنی هر هفته منتظر یه هفته ی جدید باشی که شاید صبح دولت عشقت بدمد.
عشق یعنی هر بار که بعد عمری میای، زود ناز میکنی و میگی که میخوای بری آخرشم می گی که من اصلا اهل نازکردن نیستم!
عشق یعنی توی هر بار دیدنت فکر کنم که این آخرین باری که این شانس رو داشتم و خدا میدونه که بازم شانس بیارم یا نه.
عشق یعنی تلاش کردن و فکرهای بلندپروازانه داشتن. فکرایی برای داشتن ابدی تو، فکرایی برای دیدن همیشهگی تو، تلاشی برای روزهائی که بیام خونه و تو درب رو به روم باز کنی با یه لب خندون و یه خسته نباشید گفتن ناب.
عشق یعنی همین، همین تعجبهای یهوئی، همین غیرمنتظرگی اتفاق، همین اومدن و رفتنهای یهباره، همین زندگی عجیب غریب و حس جوونی، عشق یعنی همین،عشق یعنی شهرزاد و بس!!
امشب چقدر روحم خستس جسمم هم تقریبا خستس!آخه امروز خیلی کار داشتیم خبرگزاری با مشکل روبرو شده بود و من مسئول رفعش بودم اط 8 صبح تا ۸:۳۰ شب!تا انجائی که در چارت وظایف من بود انجام شد ولی بقیشو باید بقیه بکنن امیدوارم فردا دیگه این سخت ی ها ادامه نداشته باشه!
دلم گرفته بود دلتنگش بودم نمی دونم چی شد رفتم از روی دلتنگی یه ایرانسل خریدم!الان 4 تا خط موبایل دارم یه ایرانسل یه همراه اول یه دائمی ارتباطات سیار(همون 091 خودمون)و یه دونه هم اسپادان! چه کار میشه کرد دلم منم با این چیزاس که خوشه این روزهای بدون اون باید یه جوارئی بگزره دیگه،منم این مدت سرم رو با درس و کار و این جنگولک بازی ها گرم کردم تا وقت بگزره وگرنه چهره شهرزادم دائم جلوی رومه و حتی یه لحظه هم از جلوی چشمام چهرش کنار نمیره!گفتم جلوی چشمامه یاده یه شوخی افتادم که اون باهام میکرد شهرزاد من عینکیه.گاهی وقتها به شوخی می گفت رها باید عینکمو تمیز کنم می گفتم مگه چیزی ریخته روش؟می گفت:نه ولی همش تو جلو چشممی ناقلا حتما نشستی روی صفحه عینکم هان؟
شهرازد عینکی خودم تو می دونی من حتی عینکتم دوس دارم خوب آخه خیلی بت میاد!می دونی این روزها باید سر بشن شاید باید سپری بشن نمی دونم خوب اینم یه مدل سرنوشته مگه نه؟پس نمی شه سر نوشت رو از سر، نوشت!بنابراین باید ببینیم خدا چی مقدر کرده من همیشه می ترسیدم تورو از دست بدم ولی از امروز میگم بر میگردی چون عاشقیم!همونقدر که به خدا ایمان دارم(بماند تازگی ها یکم تو نمازها و کارام متاسفانه شل جنبیدم!)به بازگشت تو به آغوشم هم ایمان دارم!شهرزادم من مجنونه توام اینو خودت خوب می دونی خیلی خوب!

امروز اینقدر خسته بودم که این رو روی برد شرکت نوشتم همه میگفتن رها چته که اینو نوشتی گفتم از دست این سرور اعصابم خورده و خستم کرده و لی واقعیتش این هست که روحم خستتس به شهرزاد نیاز دارم! اینم دست خط خودمه از روی برد ازش عکس گرفتم!