این چند وقتی که یا ننوشتم یا کم نوشتم،پر بود از اتفاق برای من،اتفاقات گاه خوب و اکثرا درد آور،در این مدت به مرز جنون رسیدم،ولی دیوانه نشدم ،نمی دونم شاید هم دیوانه شدم و خودم خبر ندارم!قیافم شده عین این شوریده حال های اسطوره ای داستانهای ایرانی شده مثل مجنون با موهای بلند و پریشون و نامرتب با چهره ای زرد و ریشهائی در آمده و دلی مرده و...بعد از رفتن شهرزاد هیچ چیز خوبی برایم باقی نموند همه چیزم رفت!درسته این مدت پر بود از پیشرفت هائی که واقعا همیشه آرزوشونو داشتم ولی به د لم نچسبید شاید تو این مدت اگه دیوانه نشدم فقط مدیون یه نفر باشم مدیون گلی که اخلاق بد من رو تحمل کرد دادهایم رو تحمل کرد دب دهنی هایم را تحمل کرد و نگزاشت پژمرده بشم کسی که مرا چون مروارید در درون صدف خود نگاه داشت و نگزاشت گزندی به من برسه،جا داره اینجا بازم ازش تشکر کنم و بگم تو هم قسمتی از قلب منی!
خبرهای بد،خبرهای بد و خبرهای بد تو این مدت بی داد می کردند ولی آخرین خبر من رو از پا در اورود و این خبری نبود جز خبر فوت خاله فهیمه!خبری که من با تاخیر 20 روزه فهمیدم و خیلی اتفاقی فهمیدم!دلم برای خاله فهیمه تنگ شده برای اون وقتهائی که خانم هائی که می اومدند آرایشگاهش سشوار سرشون رو می داد من بزنم با این که پسر بودم ولی خوب مشتریهای خاله فهمیه به وجود من عادت کرده بودند و یه جورائی محرم حسابم می کردن آخه از 1 سالگیم من با خاله ومشتریاش و آرایشگاهش بزرگ شدم و حالاهم پرده سیاه فوت خاله رو روی درب آرایشگاهش دیدم!من رفته بودم خاله رو ببینم و باهاش احوال پرسی کنم که با سیاهی مرگش روبرو شدم خنده روی لبام خشکید و کمرم شکست!صدام گرفت و چشمام پر از اشک شد و بغض چندین ماه ام شکست، همیشه آرزوم بود که برای عروسیمون خاله فهمیه،شهرازد رو آرایش کنه!ولی خدایا می بینی چی شد،شهرزاد رفت،خاله فهمیه رفت و آرزویم بر باد رفت!
روزهای بدون شهرزاد پر از درد پر از دلهره و پر از اشکهای پر لبخند و لبخندهای پر اشک!پر از دیدن روی ماهش از دور و پر از آه کشیدن و قربون صدقه رفتن!پر از زجه زدن به خدا و پر از شکستن و بی صدا ماندن...
شهرزادم،من مردی دیوانه ام مردی از تبار باران که می باریدم ،می باریدم و جاری می شدم،مردی از یاران باران!مردی که بارید و بارید و با جاری شدنش عاشق تو شد،دلبسته تو شد وخراب تو شد!و باران را از یاد برد،فقط برای آنکه تو سالم بمانی همین!باران تنهاست آزادی تنهاست و من به خاطر تو روی باران خطی قرمز کشیدم!
پی نوشت:خانم جلوه جواهری،زنی از جنس باران هم بازداشت شد،صد افسوس!
پی نوشت2: شهرزادم،روز و شبم بی تو،آره می گزره ولی،وی خیلی سخت،خیلی خیلی سخت...
پی نشوت3: امشب بارون میاد یعنی،یعنی باز دل شهرزادم گرفته و من نمی دانم چرا!!!!
یک نصیحت کلیشه ای برادرانه: عاشق شدن خیلی آسونه ولی عاشق موندن رو یاد بگیرید!