یه مدته بر اثر وقایع و فشار زیاد کاری اینجا از روزنوشت به یک مکان مینیمالیستی تبدیل شده ببخشید اگه مینیمالی می نویسم سعی می کنم نوشته هامو درست کنم و مثل قبل بنویسم..بهم فرصا بدین بتونم خودمو نوشتهامو جمع کنمیکم مرسی...از خجالتتون ندر میام
ماارلو مریمو دعا کنید راستی مریم یه بچه پنج سالم داره!
.jpg)
شهرزاد برگشت و با برگشتش شادی رو به خونم باز گردوند،شاید هنوز کامل برنگشته ولی لااقل دلم رو یه دل کرد که هنوز دوستم داره ،بهم فکر می کنه و هنوز دلش می خواد مناسبتهای عاشقانمونو پیش هم باشیم،از طرفی بعد از مدتها کار و تلاش تونسم مهمترین وسیله ی مورد نیاز کارم را یعنی نوت بوکم را بخرم از طرف دیگه مارال از بیمارستان مرخص شده هر چند هنوز مشکلات زیادی داره ولی خوب لااقلش خیالم راحت شد که مارال پیشمون میمونه!اما تو این بین یه چیز هست که آزارم میده اونم غم و ناراحتی شاگردم و خواهرم صدفه که این روزها خیلی ناراحته و افسرده شده و البته همین جا بهش می گم که صدف جان همیشه رها باهات هست و همیشه کمکت می کنه چون با اینی که می گی نگو ولی می گم که من زندگی و امیدمو تو این مدت مدیون تو هستم.
شهرزادم خیلی ناراحتم برات برای اینکه تو این مدت دوری تو خیلی داغون شدی افسرده شدی خنده عصبی می کنی و دیابت و تیروئید گرفتی البته خوشحالم چون خیلی خوشگل شدی تو این مدت مخصوصا از وقتی اون جلیقه زرد رو خریدی که به خودتم گفتم.شهرزاد عزیزم می خوام کارمو بیشتر کنم و شاید از این شرکت الا رقم میلم برم، برم توی شرکت دیگه ای که یه حقوق ثابت قابل قبول بهم بدن اینجوری بتونم سرمایه ای را برای آغاز زندگی مشترکمون جمع کنم و بتونم با سرافزاری بیامم خواستگاریت می خوام برم تو کار آموزش،برنامه نویسی و یه کار ثابت.شاید تویه این مدت بهم فشار زیادی بیاد ولی قابل تو زندگی خوش آیندمونو نداره .
وقتی دوباره اسمائی که برای بچه هامون انتخاب کرده بودیم رو به زبون اوردی رفتم به اوج عشق و شادی هر چند تو جز صدای نفسهام که به سختی بالا می اومد چیزی نشنیدی ولی من به اوج لذت وشادی و عشق رفتم!
چه با من می کنه امشب دوباره...شب و تنهائی و ماه و ستاره...
شهرزادم برام دعا کن....دعام کن تا بتونم شریک زندگیت باشم...
همه برام دعا کنید تا بتونم از پس مشکلات سر راه بر بیامو بتونم مایه سرافرازی شهرزادم بشم!
پی نوشت: شهرزادم دوستت دارم برات میمیرم دیونتم در بست!