تبليغاتX
رها و شهرزاد
می نویسم دلواژه هایم را برای شهرزاد

موقتاً تعطیله،به زودی دوبار می نویسم!

 

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:59 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

اعصابم خورده،خیلی خورد انگاری به ما نیومده یکی دو روز شاد باشیم از روزی که شهرزاد رفته فقط یک شادی داشت و دارم اونم به کمک صدف و وجود اونه که این شادیو دارم ولی همش غم غم غم غم!پشت سر هم ناراحتی و غم نیم دونم باید چیکار کن اصلا نیم دونم بد جروی بهم ریختم هر روز با یه نفر به هر دلیلی در گیری دارم یه روز کاریی یه روز خانوادگی یه روز چه می دونم برای محافظ از شهرزادی که این رزها براش یه محافظ 24 ساعته گذاشتم تا یه موقع بلائی سرش نیاد!خیلی دلم براش تنگه خیلی زیاد خیلی دلم می  خواد بازم پیشش باشم ولی...ولی انگار اون نمی خواد من پیشش باشماشکالی نداره خدارو شکر خدا صدفی به من داده که خیلی داره بهم کمک م کنه که همیشه ازش ممنونم!
امروز هم یه روز بارانی بود بارنه زیاد و سنگین!و این یعنی ناراحتی شهرازد که داره جیگره منو می سوزونه نمی دونم شاید،شاید باید اون با آقا شون خوش بگزرونه و من اینجا غصشو بخورم!شهرزاد می دونی که کسی دیگه مثل من برات پیدا نمیشه خودت خوب می دونی که کسائی ه اطرافتن چجورین و اینم می دونمی که هیچ پسری مثل من با یان کاراهائی که تو کردی پیابند یه دختر مثل بقیه دخترا نیم مونه!شهرزاد شاید باید بهت التیماتوم بدم ولی نه نمی تونم فقط ازت می خوام مواظب باش دیر نشه مواظب باش دل من به روت سنگی نشه با اونکه عاشقته امیدوارم وقتی می خوای برگردی دیر نباشه و دلم تصمیم نگرفته باشه یه حاله اساسی ازت بگیره!هر چند می دونم این دل اونقدر دیونته که عمرا بخواد تورو ناراحت کنه و وقتی باز برگردی بازم باهات مثل قبل مهربونه!ئلی شاید دیگه اون آرامشو توی حرفام نمی بینی!شاید سرت داد بکشم شاید بهت بد و بیراه بگم!دست خودم نیست  دلم ازت خیلی پره ولی بدون دیونتم هنوزم!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:6 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

الان دارم از مراسم عقد نوید و زهرا میام خیلی خوشحال شده بودم چون تونسته بودن به هم برسن و از این همین ابتدای زندگی از خودشون یه شرکت دارن که منم توش کار می کنم و خانواده ها هم راضی و خوشنود بودن یادم میاد اون روزها که شهرزاد میومد شرکت من رو ببینه یه روز که رفت بعدش زهرا به من گفت رها من، تو و شهرزاد رو خیلی دوست دارم میشه ما با هم تو یه روز عقد کنیم؟منم گفتم اگه نوید و شهرزاد راضی باشن من از خدا می خوام همچین روزی رو! ولی چی شد.....!امروز عقد نوید و زهرا بود و من میهمان این مراسم بدون شهرزادم! سه ساعتی توی مجلس نشسته بودم وبرای نوید و زهرا از ته دل آرزوی خوشبختی می کردم ولی بعد از گذشت سه ساعت دیگه بغض گلومو گرفته بود و نتوستم بمونم و به بهانه اینکه مادرم توی خونه تنهاس مراسم رو ترک کردم و اومدم خونه!نمی دونم کی قسمت من میشه یا اصلا میشه یا نه ولی خیلی دوست دارم عقدمون شب یلدا باشه و عروسیمون عید غدیر چون شب یلدا یکی از زیباترن شبهای من و شهرزاد هست و عید غدیر عیدی است که عهد خدا ومحمد و علی و مسلمین بسته شده و برای آغاز بستن یک عهد جاودانه و عاشقانه یک روز فرخنده و قشنگه !چقدرامشب وقتی نوید به شوخی روی سرم دست کشید و گفت من دومادم دست کشیدم رو سرت تا تو هم به زودی دوماد بشی خوشحال شدم اخه می دونم دل نوید خیلی پاکه و این دست روی سر شاید از نظر خیلی ها به عنوان یه شوخیه برادرانه با من بود ولی،ولی من و نوید خوب می دونستیم که نوید واقعا برام دعا کرد چون مطمئنم که زهرا از مشکلات من و شهرزاد برای نوید گفته و می دونه که چه سختی هائی پیش روم دارم!خلاصه بیاین همه با هم دعا کنید که  نوید و زهرا کنار هم خوشبخت بشن! مارال و مریم حالشون خوب بشه و از کما بیان بیرون!خاله فهیمه که چقدر عید غدیر را دوست داشت رو بیامرزه و از نعمتهای بهشتی بهره مندش کنه!شهرزادم به آرامش برسه  و این حاله خراب روحیشو این کینه بدش از یه نفر خوب بشه و تمام و کمال برگرده  پیشم!و برای من دعا کنید که خدا بیشتر و بیشتر بهم نگاه بندازه و با به وجود آوردن موقعیت ها و دادن توانائی استفاده از آنها به من بهم کمک کنه که ساله دیگه شب یلدا عقد من و شهرزاد باشه البته اگه زودترم شد چه بهتر!و البته خودم هم یه دعای مخصوص در حق خواهره خوبم می کنم که وجودش خیلی همیشه بهم کمک کرده و  اگه اون نبود شاید الان زنده نبودم و نمی نوشتم!هرچند خیلی با هم دعوامون میشه صدف جان ولی می دونی که دنیا را بایه تار موت خواهره عزیزم عوض نمی کنم و اگه می بینی اینقدر حرصت میدم اخه وقتی حرص مخیوری خیلی دوست د اشتنی میشی!صدف جانم،خواهره خوبه خودم خیلی دوست دارم امیدوارم تو این شب عزیز خدابرات یه زندگی زیبا رو بنویسه و همیشه شاد و خوشحال و سر خوش باشی و البته امیدوارم وقتی ظرفیو می ندازی می شکونی اینقدر ندازی سر من تا مامان دعوات نکنه(شوخی می کنما طوری نیست بزار سر من ،ما همیشه قربونتونیم و دوستتون داریم) قربانت!

علی ای رها ترین مرد زمین ؛علی ای جوان ترین مرد زمین،تو نگه کن به شفاعت نزد یار،تا که ما را دهد از خیر سرت بهره ای ناب.یا علی مثله همیشه چاکرتم در بست !

یا خدا ایشالله همتون بچهها خوشبخت بشید !شق چیز کمی نیست با مق وجود حفظش کنید!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 1:4 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت