تبليغاتX
رها و شهرزاد
می نویسم دلواژه هایم را برای شهرزاد

با من بگو از عشق ای اخرین معشوق که برای رسوائی دنبال بهونه ام با بوسه ای اروم خوابم رو دزدیدی تو شدی تابیر رویای شبونم، من تو نگاه تو دنیامو می بینم فردای شیرینم  نازنین من، چشمای تو افسانه نیست که تموم خواب وخیالم بود تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود شبهای تنهائی هم رنگ گیوسته اغوشتو وا کن بانوی مهتابی دلواپسیهامو با خنده ای کم کن توئی پایان تقدیر بی تابی !
پی نوشت: از امشب یک خواننده به وبلاگم اضافه میشه به اسم «فینگیلی» یه دنیا دوستش دارم و از اشنایانم یعنی میشه گفت نزدیکترین فرد به من اینه! فینگیلی جونم ،خوب بخون ببین رها یا همون به قول خودت "دادش مومو" کیه عشقشو ببین و حالشو بشناس!

پی نوشت ۲:تم کا اس دلم باز هواتو کرده یهو میری و ازت هیچ خبری نمیشه چرا بی معرفت!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:18 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت

یک نوشتار...یک متن...یک دنیا غم...یک لحظه شادی...سالها پیمایش روزها...دقیهقها می گزرند..آّبها می گردند...ماه می توابد...خانوم ماه عشق باز می کند..شهرزاد عظمتش را به رخ می کشد...عشق طنازی میکند...روزگار می رقصد..صدا می پیچد...دل می لرزد ...و من...می ترسم!...ترس از تنهائی...ترس از ب یکسی...ترس از بی عذتی...ترس از بی ارزشی...ترس از گذر لحظه ها...ترس از این خستگی های این چند روز.....ترس از سختی کار،درس،زندگی.....ترس از بی حوصلگی...بی برنامه گی...بی گذرانی...ترس از بی هنری...هنر عشق...عاشقی...دوست داشتن...دیوانه بودن..مجنون بودن...فرهاد بودن...خسرو بودن...میمیرم براتفمیمرم برااون چشات!

در جائی که عشق جرمه،رنگ لباس جرمه نمی تونم راحت زندگی کنم!
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:52 توسط رها و شهرزاد | | لينك ثابت